سلام به همه ی دوستان.
خوب من باز اومدم. اومدم تا یکی دیگه از خاطره هامو بگم البته این خاطره با تمام خاطره هام فرق داره
یکی از تلخ ترین اتفاق هایی که افتاده واسم. با اینکه خیلی وقت که از این جریان میگذره ولی هنوز
نتونستم فراموشش کنم و بفرستمش تو بایگانی افکارم. این مدتم خیلی بیشتر تو ذهنم میومد دلیلشم
نمیدونم حالا الان واستون تعریف میکنم تا بدونیند جریان از چه قرار بوده
.حتما شما دوست زیاد دارید ولی مطمئنا دوست صمیمی که باهاش خیلی راحت باشین و بتونید درد دل کنید
باهاش زیاد ندارین فوقش یکی یا دوتا این جریان برمیگرده به بهترین دوستم
.دو یا سه سال پیش بود که با یه دختر آشنا شدم اولین دوستیم بود که خیلی اتفاقی پیش اومد اتفاقا تو همین
نت هم بود آشناییمون
.اولین دوستیم که میدونید تو سن پایین اتفاق میفته و تو اکثر مواقع هم دل بستگی ایجاد میشه و کلا شکلش
با بقعیه دوستیا فرق میکنه اونایی که این اتفاق افتاده واسشون منظور من و خوب میفهمن
.واسه منم از این قاعده مستثنا نبود تقریبا هم سن هم بودیم و خیلی زود با هم صمیمی شدیم.
چند وقتی که از دوستیمون گذشت اون دانشگاه قبول شد و رفت دانشگاه و مشکلات ما از اون به بعد
شروع شد بعد از چند وقت که از رفتن به دانشگاش گذشت خیلی تغییر کرد جو دانشگاه روش تاثیر گذاشته
بود شاید دلش میخواست با یکی از پسر های دانشگاه دوست بشه به هر حال مدتی به این روال گذشت
و کمی بهتر شده بودیم و من هر روز که میگذشت احساس میکردم احساسم نسبت بهش از روز قبل بیشتر
شده شاید یه حس بچه گانه بود ولی به هر حال دوست داشتن بود در صورتی که حس اون فقط یه عادت
بود این و خودش چندین بار بهم گفته بود و از منم خواسته بود که به این دوستی مثل اون فکر کنم نه
بیشتر ولی من گوشم به این حرفا بدهکار نبود ۴ ماهی از دوستیمون میگذشت و مشکلی هم با هم نداشتیم
یه روز که باهم داشتیم صحبت میکردیم از حرفاش فهمیدم که میگه بهتره دوستیمون تموم بشه و خسته شده
از این وضع از اونجایی هم که من آدم مغروری هستم تو این موارد گفتم باشه تموم میکنیم خودش جا خورده
بود اصلا انتظار نداشت که من به این شکل برخورد کنم خودش همون موقع پشیمون شد و عذر خواهی
کرد و گفت که به شوخی گفته ولی من میدونستم که جدی گفت و حرف دلش بوده و همون شب از هم
خداحافظی کردیم و دوستیمون تموم شد.
بعد از اون شب چون تنهایی خیلی بهم فشار میاورد با بهترین دوستم مجتبی اکثر اوقات باهم بودیم و چون
اونم از همه چی من خبر داشت سعی میکرد تنهام نزاره.
شاید بیشتر از ۱۰ بار خواستم تو اون مدت بهش تلفن بزنم و دوستیمون رو دوباره ادامه بدیم ولی غرورم
نمیذاشت تقریبا دو هفته بعد از تموم کردنم خودش باهام تماس گرفت خیلی جالب بود وقتی شمارش رو
گوشیم افتاد خیلی خوشحال شدم باهم ۱۵ دقیقه ای حرف زذیم که او ۱۰ دقیقش در حال فرستادن مسیج
بود و تقریبا تو اون چند دقیقه ۵ یا ۶ تا مسیج اومد واسش وقتی ازش پرسیدم کیه گفت یه دوست جدید
وقتی ازش پرسیدم پسر یا دختر هیچ حرفی نزد منم قطع کردم و یه حس تنفر بهم دست داد نسبت بهش
و دیگه هیچوقت بهش تل نزدم ولی هنوز دوسش داشتم خودم هم نمیدونم چرا.
از اون شب به بعد حالم خیلی بدتر شد فکر میکردم یه آدم چقدر میتونه پست باشه که این کارو کنه.
روزا میگذشتن و هر وقت دلم میگرفت با مجتبی حرف میزدم مجتبی رو خیلی دوس داشتم مثل داداشم بود.
دو ماهی گذشته بود از اون جریان و حال من تقریبا خوب شده بود ولی هنوز دوسش داشتم اونو و هیچوقت
از یادم نمیرفت.
یه روز یکی از دوستان مشترک من و مجتبی تلفن زد بهم و کلی با هم حرف زدیم یهو گفت اگه چیزی بهت
بگم بین خودمون میمونه منم از دنیا بی خبر گفت معلوم چرا که نه گفت که مجتبی با مینا (همون دختر که
من باهاش دوست بودم) ریخته رو هم و الان تقریبا دو ماه که باهم هستن از اونجایی که این دوست ما
خیلی چرت و پرت میگه فکر کردم میخواد اذیت کنه گفتم باشه عیب نداره.
بعد تلفن زدم مجتبی و از خودش پرسیدم اخلاقیم که مجتبی داره این که دروغ نمیگه هیچوقت یا یه حرف و
نمیزنه یا اگه بگه حتما راستش و میگه. بهش گفتم مجتبی فلانی گفته که تو با مینایی آره؟ گفت آره اینو که
گفت دیگه نفهمیدم چی شد همینطور اشک از چشمام میومد اونم منی که خیلی کم گریه میکنم مجتبی پشت
سر هم تل میزد به خونه ولی جوابش رو ندادم تا اومد دم خونمون با هم ۲ ساعتی حرف زدیم و کل
ماجرارو برام تعریف کرد و گفت که اون موقع که من با مینا تموم کردم مینا بهش مسیج میداده که حال من
و از اون بپرسه و بعد از یکی دو هفته مینا به مجتبی پیشنهاد دوستی میده و مجتبی هم قبول میکنه ولی
بعد مجتبی خیلی پشیمون میشه از کارش و میخواد که تموم کنه ولی این بار مینا بوده که به مجتبی دل
میبنده و قرار میزارن که اگه روزی من فهمیدم اون روز آخرین روز دوستیشون باشه.
وقتی دیدم مجتبی انقدر شهامت داشت که همرو صادقانه گفت چون خیلی دوسش داشتم همون شب بخشیدمش
و فقط مونده بود مینا میخواستم یه جوری حالش رو بگیرم اون شب بهش تلفن زدم و کلی تهدیدش کردم
ولی اون بر عکس مجتبی میخواست همه کارارو بندازه گردن مجتبی از این کار بیشتر حرصم میگرفت
به هر حال اون شب تا صبح فکر کردم و بیخیال انتقام از مینا شدم و صبحش بهش تلفن زدم و بخاطره حرفای
شب ازش معذرت خواهی کردم و با هم صحبت کردیم فهمیدم مینا خیلی مجتبی رو دوس داره بخاطره همین
از مجتبی خواستم که باهاش تموم نکنه و به دوستیشون ادامه بدن. اونا هم چند ماهی با هم بودن و بعدش
با هم تموم کردن.
خوب اینم یکی از تلخ ترین خاطره های من بود شایدم تلخ ترینش به هر حال من هنوزم بهترین دوستم
مجتبی و هنوزم مثل برادرم میمونه و فقط از اون جریان یه خاطره تلخ باقی مونده.
خوب دوستان خوبم دفعه بعد که آپ کنم حتما یه آپ شاد میکنم تا وبم از این حال و هوا در بیاد.
تا بدرودی دیگر خداحافظ.

