تبليغاتX
یکی مثل همه

برای آغازی دوباره دیراست و برای پایان زود.

سلام به همه ی دوستان قدیمی.

خوب من برگشتم بعد از تاخیر طولانی. اشتباه نکنید جای خاصی نبودم فقط اصلا انگیزه نوشتن وبلاگ

رو نداشتم حتی تصمیم داشتم بیام و واسه همیشه خداحافظی کنم ولی هم دلم نیمد هم میدونستم پشیمون

میشم از کارم بخاطره همین پشیمون شدم  و شما مجبورین هنوز من و تحمل کنید.

الانم که دارم مینویسم یک دفعه شد و اصلا موضوع خاصی تو ذهنم نیست که بخوام در موردش بنویسم.

حس و حال خاطره نوشتن هم ندارم. اصلا اعصابم ندارم فقط میدونم که دلم گرفته.

اصلا نمیدونم چی بنویسم بهتر از حال و احوال خودم بگم هیچی طبق معمول همدانم و نمیدونم چطوری

ساعت ها میگذرن بیکار بیکارم زندگی یکنواخت و کسل کننده شده.

یه سیستم واسه اینجام گرفتم که خودم رو مشغول کنم که اینم جز دردسر چیزی نداره. درسم که مثل همیشه

نمیخونم و منتظرم این ترم هر چه زودتر تموم بشه. خوب دیگه همینا دلم هم الان کلی دلش غرغر میخواد

که دیگه به گفتن همینا اکتفا میکنم و غرغر نمیکنم.

از دوستانی که این مدت نبودم بهم سر زدن تشکر میکنم و دوستانی که نگرانم هم شده بودن بازم تشکر

میکنم.

راستی مثل اینکه زهره آسمونها حالش خوب نیست از دوستان میخوام که براش دعا کنن که زودتر حالش

خوب بشه و سالم و سر حال به جمع ما برگرده.

چقدر این آهنگ ستار قشنگ اینم امشب پیداش کردم یکم از شعرش رو مینویسم.

 

سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا برجاست

سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست

تو یه رویای کوتاهی دعای هر سحرگاهی

شدم خواب عشقت چون مرا اینگونه میخواهی

من آن خاموش خاموشم که با شادی نمیجوشم

ندادم هیچ گناهی جز که از تو چشم نمیپوشم

تو غم در شکل آوازی شکوه اوج پروازی

نداری هیچ گناهی جز که بر من دل نمیبازی...

 

خوب دوستان.آپ بعدیم که نمیدونم کیه ولی سعی میکنم زیاد طول نکشه.

خوش باشین خداحافظ.

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 0:56 توسط سورن |


 

سلام خدمت همه ی دوستان. خوب و خوش و سلامت هستین؟

خوب به سلامتی من برگشتم و فردا باید برگردم دیدم اگه بخوام آپ نکنم دیگه تاخیرم خیلی طولانی میشه

ولی اصلا چیز خاصی تو ذهنم نیست که بخوام در موردش بنویسم.

اول جواب دوستانی که اسم خوشگل داییش رو پرسیده بودن بگم که این خانوم کوچولو ما اسمش سوین.

خوب واسه این پستم فقط یه عکس میزارم ولی قبلش توضیح بدم که این شاهکار هنری واسه دوران

بعد از جاهلیت هست یعنی بعد از دوران زنده به گور کردن دخترها و ملخ خوردن عربها. و زمانی که

آقای خاتمی در سازمان ملل صحبت ازگفتگوی تمدن ها میکرد و با عباهای خوشگل در مجالس حاظر میشد.

دقیق تر بخوام بگم یعنی من سوم راهنمایی بودم. حالا شما پیدا کنید پرتقال فروش رو که میشه چه سالی.

چند روز پیش مشغول تغییر دکوراسیون اتاقم بودیم که یکی از دفترهای قدیمیم رو بین کتابهام پیدا کردم

و همینطور که داشتم ورقش میزدم و چرت و پرت های توش رو میخوندم چشم افتاد به این شاهکار هنری

اون زمان من میرفتم بدن سازی و تو جو دنبل زدن و پرس زینه زدن بودم که این شاهکار هنری رو خلق

کردم و این نقاشی رو تو وبم قرار دادم تا پاسخی باشه به بعضی از دوستان که در مورد نقاشی من سخن

میگفتن.

متاسفانه اسکنر نداشتم که بخوام اسکنش کنم دیگه به بزرگی خودم ببخشیدش.

 

1

خوب دوستان خوبم امیدوارم این نقاشی تحولی ایجاد کنه در هنر این مملکت.


پ.ن: مهرآوه عزیز وبلاگ قبلیت هک شده و متاسفانه من آدرس وبلاگ جدید رو ندارم ممنون میشم که

تو کامنت ها واسم بزاری.

خوب و خوش و پیروز باشید. خداحافظ.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 16:51 توسط سورن |


سلام خدمت همه ی دوستان.

همگی خوب و خوش هستید؟ تاخیر این دفعه یه مقدار طولانی شد که از این بابت عذر میخوام.

البته این تاخیر بی دلیل هم نبوده سرم شلوغ بود و این شلوغ بودن هم به دلیل این بود که یه عضو

جدید به خانواده ۶ نفری ما اضافه شده یه خانوم کوچولو خیلی خیلی ناز و خوشگل الهی دایش فداش بشه.

بله دیگه سورن خان دایی شد. حالا شدیم خان دایی. بهم میاد نه؟

من کلا از دختر بچه ها خوشم نمییومد ولی حالا یه خانوم کوچولو اومده که باعث شده نظرم تغییر کنه و

انقدر دوسش دارم که حد نداره........... .

نمیدونم چرا انقدر زود بزرگ شدیم حالا که خواهرم بچه دار شده و شده مامان اینو بیشتر از قبل احساس

میکنم این چند روز خیلی از خاطراتی که با خواهرم داشتم برام زنده شدن.

از شیطتنت هایی که با هم انجام میدادیم. من از خواهرم ۳ سال کوچکترم و میشه گفت با هم بزرگ شدیم

روزها و شبهای مهدکودک فراموش نکردنی برام. تمام مربی های مهدکودک از دست ما آسایش نداشتن و

وقتی میفهمیدن اون روز یا شب ما هستیم اون روز براشون سیاه میشد. دوتایی کارایی میکردیم که همه

عاجز میشدن سر دسته این شیطنت ها هم خواهرم بود.

خیلی وقتا از مهدکودک فرار میکردیم مثل این زندانیها و هر دفعه هم از یک روش استفاده میکردیم خواهرم

نقش سر دسته و طراح نقشه رو داشت و من فقط تو فرار همراهیش میکردم بعضی اوقات هم من موفق به

فرار نمیشدم و اون فرار میکرد. وقتی فرار میکردیم اول میرفتیم تو بخش پیش مامانم. مامانم خواهرم رو

دعوا میکرد که باز چرا فرار کردین و تلفن میکرد که یکی از مربی های مهد بیاد و مارو ببره که همیشه

در این مواقع خواهرم یه فرار دیگه رو عملی میکرد و میرفتیم قایم میشدیم تو هر سوراخ سومبه

بیمارستان مثلا یه سری میرفتیم تو کمدهای رختکن یه سری زیر تخت مریض ها یه سری تو حیاط خلاصه

هرجا که میشد استتار شد ما میرفتیم و کل بیارستان رو سر کار میزاشتیم تا پیدامون کنن.

وقتی هم پیدامون میکردن اول دعوامون میکردن بعد از هم جدامون میکردن و اون وقت بود که خواهرم

انقدر کولی بازی در میاورد که باز میزاشتن پیش هم باشیم. خلاصه وقتی بچه بودم خواهرم خیلی هوای منو

داشت و حالا اون دختر شیطون شده یه مامان مهربون. امیدوارم دخترش مثل مامانش انقدر شیطون نباشه

و مامانش و اذیت نکنه.

 

خب اینم از پست این دفعه دیگه به بد و خوبی خودتون ببخشید.

من بازم دارم راهی همدان میشم و طبق روال گذشته وقتی همدانم آپ نمیکنم پس تاخیر این دفعه هم طولانی

خواهد بود. همتون رو به خدا بزرگ میسپارم تا بدرودی دیگر خداحافظ.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 0:54 توسط سورن |


 

              دریا اولین عشق مرا بردی                            دنیا دم به دم مرا تو آزردی

             دریا سرنوشتم را به یاد آور                            دنیا سرگذشتم را مکن باور

 

سلام به همه ی دوستان.

دو ماه داره میگذره از اون اتفاق و حالا اومدم براتون تعریف کنم سرنوشت خودم و عزیزم رو نمیدونم از

کجاش بگم از روزهای باهم بودن از خاطره ها از شبهای تنهایی که هر شب تا دو ساعت به صداش گوش

نمیدادم خوابم نمیبرد ویا...... .

 فکر میکردم  حالا حالا ها پیشم میمونه و تنهام نمیزاره ولی اون رفت رفت و منو با تنهاییم تنهام گذاشت.

 خیلی سخت بود روزهای بدون اون ولی باید با شرایط کنار میامدم.

الان که به عکساش و فیلم هاش نگاه میکنم خاطره های با هم بودنمون زنده میشه درست که اون رفت و

منو تنها گذاشت ولی یاد و خاطرش همیشه تو ذهن من باقی میمونه.

نمیدونم چرا خدا نخواست که ما با هم بمونیم ولی حتما تو این کارشم حکمتی بوده.

وقتی اون تو دریا غرق شد خیلی از خاطره های منم باخودش برد از این موضوع بیشتر از هر چیز دیگه ای

ناراحت شدم.

اون شب کذایی رو هیچوقت فراموش نمیکنم موج های بیرحم دریا عزیز منو با خودش به اعماق دریا برد

و جلوی چشمام اونو از من جدا کرد الانم که یاد اون لحظه ی آخر میفتم خیلی ناراحت میشم.

درست که اون همیشه در خاطر من زنده میمونه ولی من که نمیتونستم به پای اون بسوزم تصمیم گرفتم

از این تنهایی در بیام و ۲۰ روز بعد از اون واقعه ی تلخ من یه گوشی دیگه خریدم و حالا اون شده همدم

تنهایی من تو همدان. بخاطره اینکه کمم نیارم زدم تو گوشش و یه گوشی باحالتر خریدم تا جان دریا هم

اسانده باشم. من که از دریا نمیگذرم شما هم نگذرید نفرین من همیشه پشت سر اون نامرد (دریا) هست

 چون بیشترین ضرر عمرم رو به من زد.

 

خدایی وقتی خوندین قسمت اولش رو چه حسی بهتون دست داد؟ فکر کردین من چه کسی رو از دست دادم؟

سرکاری باحالی بود امیدوارم از دستم ناراحت نشده باشین ولی جواب سوالهای بالارو بهم بدین.

خوب بزارین حالا جریان رفتن شمالم رو تعریف کنم. دو ماه پیش که من اوضاع روحیم بهم ریخته بود

یکی دو روز پیش مجتبی بودم بعد اون گیر داد که پاشو بریم شمال هم آب و هوا عوض کنیم هم تو از این

حال و روز در بیای منم پایه شدم و دو تا دیگه از دوستاش هم با ما اومدن. اگه گفتین با چی رفتیم آفرین

درست حدس زدین با فولس مجتبی فکر نکنم ماشین به تابلویی ما بود تو جاده خلاصه ساعت ۴ از کرج

راه افتادیم و از اونجایی که سیستم ماشینش خیلی پیشرفتست گوشی من نقش ظبط صوت ماشین رو اجرا

میکرد گیرم داده بودیم به فریدون فروغی آهنگ ( خواهم تو شوی محبوب دلم چون نرگس من دیوانه ی من)

خلاصه ساعت حدود ۹ رسیدیم نور و رفتیم یه خونه گرفتیم و بعد شام و بیرون خوردیم و بعد باز برگشتیم

خونه ساعت حدود ۱۱:۳۰ پایه شدیم که بریم لب ساحل ازقضا اون شب دریا هم وحشتناک طوفانی بود

بچه ها شروع کردن تو سر و کله هم زدن و منم نشسته بودم یکم اونطرف تر از اونا بعد از چند دقیقه منم

شلوارکم رو زدم بالاتر و رفتم پیش بچه ها تا زانو تو آب بودیم مشغول صحبت بودیم که یه موج اومد و خیس

آبمون کرد من گوشیم رو از جیب شلوارکم در آوردم و گذاشتم جیب تیشرتم و بازم مشغول حرف زدن بودیم

که یکی از بچه ها داد زد بریم یه موج بدتر داره میاد ما هم مشغول دویدن شدیم که دیدم یه چیزی از تو جیبم

پرید بیرون وقتی افتاد تو آب تازه متوجه شدم گوشیم بوده خلاصه یکم تو آب اینور اونور کردیم دیدیم نه

رفت که رفت خلاصه اعصابم بهم ریخت اون شب ولی یک ساعت بد یادم رفت. فرداشم باهم رفتیم نمک آبرود

و عصرم راهی کرج شدیم این بود سفر شمال ما که تنها قصدمون این بود که گوشیم رو بدم به دریاو برگردم

خوب اینم از پست این دفعه ولی خدایی سر کار رفتن اولش باحال بود.

تا بدرودی دیگر خدانگهدار.

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 22:53 توسط سورن |


سلام خدمت همه ی دوستان.

باز من اومدم. نمیدونم چه بلایی سر قالب من اومده بود که بالا نمییومد فعلا این قالب رو گذاشتم تا بعد باز

تغییرش بدم. خوب این دفعه میخوام از سوتی دادنام بگم نمیدونم این چند وقت چرا من همش در حال سوتی

افشانی از خودم هستم سال سوم دبیرستان که بودم به شدت به این امر مبتلا شده بودم یعنی تو یک جمله

حرف زدن امکان نداشت یه سوتی ندم البته اونم بخاطره همنشین بد بود بغل دستیم خدای سوتی بود مرض

اون به منم سرایت کرده بود. خوب چون تعداد سوتیام زیاد یه مقدار بیشتر از این روده درازی نمیکنم و

میرم سراغ تعریف کردن اونا.

سوتی اول: این سوتی و سوتی بعدی تو یه روز اتفاق افتادن. هفته ی پیش از ۸ صبح از خونه اومدم بیرون

برای انجام کارای بانکی و چندتا کار دیگه. تو بانک که بودم یکی از دوستام رو دیدم  و یه جوری خودم

رو تو صف جا دادم و تقریبا کار بانکم زود تموم شد و کارای دیگه هم در عرض ۱ ساعت انجام دادم بعدش

 رفتم تعویض روغنی که روغن ماشین رو عوض کنم این تعویض روغنی هم که من میرم ۳تا داداشن

از بچه های تبریز مقیم کرج. خلاصه کارای ماشین رو انجام دادن و آخر سر با کلی کلاس که نشون بدم

منم جزء قشر فرهیخته ی جامعه هستم به آقا اومدم بگم لطفا زحمت تنظیم باد ماشین هم بکشید که بجای

گفتن این جمله گفتم لطفا تنظیم،زحمت باد رو هم بکشید البته اون آقا متوجه نشد که من سوتی دادم ولی

دوستم که همرام بود فهمید و دوتایی ترکیدیم از خنده آخه یکی نیست به من بگه تورو چه به مودب صحبت

کردن اونم با اینا که فارسی به زحمت صحبت میکنن.

سوتی دوم:شب همون روز با مامانم و خواهرم رفته بودیم خرید و طبق معمول که خرید رفتن با خانوم ها

از عذاب الهی هم بدتره حسابی خسته و کوفته شده بودم.

تو یکی از پاساژها داشتیم میرفتیم که یه خانوم که باردار بود داشت از روبه رو میومد و شکمش حسابی

تابلو بود. البته خواهر منم باردار و قراره چند وقت دیگه من دایی بشم خلاصه من به خواهرم گفتم سونی

نگاه کن فکر کنم ۶ قلو باردار این خانوم و هرهر خندیدم همون موقع به بغل دستم نگاه کردم دیدم یا خدا

این که آبجی من نیست مامانم و خواهرم چندتا مغازه عقب تر وایساده بودن یه آقا ۵۰ ساله بغل دستم

داشت میومد از اون حزب الله یا خلاصه یه سکته خفیف زدم و از اون آقا عذر خواهی کردم و رفتم پیش

مامانم اینا و از کار خودم کلی خندیدم.

سوتی سوم: ۵شنبه دو هفته ی پیش بود من از صبحش فکر میکردم که اون روز جمعه هست خلاصه

عصرش یکی از دوستام اومد دنبالم که باهم بریم بیرون برای انجام کاراش خلاصه رفتیم تو خیابون دیدم

چقدر شلوغ خیابونا بعد من شروع کردم واسش از عصرهای جمعه همدان گفتم که آره مثل شهر مرده ها

میمونه همه ی مغازه هاش بستن آدم هم خیلی کم پیدا میشه تو خیابوناش و کلی از کرج تعریف کردم که

دمش گرم اصلا اینطوری نیست. بعد آبجیم  بهم مسیج داد و منم بازم حس با کلاس صحبت کردنم گل کرد 

و خیلی رمانتیگ گونه گفتم عصر دلگیر جمعت بخیر باشه آبجی خانوم.

از اونجایی که این آبجی ماهم دنبال سوژه میگرده هرطوری بود یه جوری جمعش کردم امیدوارم اگه اینو

خوند باز یادش نیفته.

سوتی چهارم: و اینم از آخرین سوتی البته این یه مقدار قدیمیه. پاییز پارسال بود که با یکی از دوستان

رفتیم مرکز خرید مهستان کرجیا میدونن کجاست خفن ترین مرکز خرید کرج. خلاصه همینطور که در حال

گشت و گذار بودیم دیدم اییییی ووووو چه کافی شاپ با کلاسی داره اینجا من هم از خدا خواسته چتر دوستم

شدم و با هم رفتیم تو جدا با کلاس ترین کافی شاپی بود که رفته بودم یکم اینور اونور و نگاه کردم این

دوست منم آدم خجالتی بود از اینا که میخوان کلاس کاریو حفظ کنن. منم شروع کردم به اذیت کردن اون

که گارسن اونجا منو و یه شمع خوشگل آورد گذاشت رو میز بگذریم که من چند بار اون شمع رو خاموش

کردم و هی به گارسن گیر دادم بیا روشنش کن.

خلاصه از تو منو گشتم یکی از گرونتریناش رو انتخاب کردم و اونم همین رو خواست ولی مشکل اسمش

بود ضایع هم بود به آقا میگفتم دو تا از اینا میخوایم. خلاصه تا قبل از اینکه گارسن بیاد چندین بار پیش

خودم گفتم (میلک شیک شکلات) تا ضایع نشم خلاصه گارسن اومد و من تا اومدم بگم میلک شیک شکلات

هول شدم گفتم شکلات شیک بده طرف گفت ببخشید چی؟؟!!! منم دیدم ضایع شد منو رو باز کردم و گفتم آقا

از همین بده. بعد کلی خندیدم اون دوست بنده خدام هم کلی حرصش گرفته بود از کارای من.

 

خوب همین بود فعلا چیز دیگه از سوتیام یادم نمیاد. خوب دوستان من باز نزدیک امتحانام شده دعا کنید

خوب بدمشون. یکیشون رو که اصلا امیدی به قبولی ندارم. ببخشید که سرتون رو به درد آوردم.

تا بدرودی دیگر خدانگهدار.

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 14:32 توسط سورن |


سلام به همه ی دوستان

خوب من اومدم همینطور که قول دادم از این پست به بعد میخوام دیگه مثل سابق بنویسم.

امروز یه روز مهم البته نه واسه شما واسه من و وبلاگم چون امروز ما یک ساله شدیم هوراااااااااااا

جشن تولد یک سالگیه بچم مبارک امیدوارم جشن تولد ۲۰ سالگیشو با پسرم جشن بگیرم و بعدش پسرم

بیاد خاطره هاشو واستون بنویس الهیییییییی آمین.

خوب برم سر پست این دفعه باز میخوام خاطره تعریف کنم. تا حالا از خاطره های دوران دبیرستانم تعریف

نکردم میخوام این دفعه سری بزنم به اون دوران. تو زمان مدرسه بهترین دورانش واسه من همین دوران

دبیرستان بود میدونم واسه اکثر شما هم همینطور بوده.

خوب قبل از تعریف کردن خاطره ها بزارید یه مقدار از اون موقع بگم اون زمان هم ما  ۴ ۵ نفر بودیم و

همیشه جامون ته کلاس بود به قول دبیرا لژنشین ها بودیم و همیشه اگه اتفاقی تو کلاس میفتاد همیشه

مقصر لژنشین ها بودن بی چون و چراه البته این و بگم که من تو اون جمع جزء بچه خوبا بودم در کل

شیطونیای من طوری بود که دبیرا بهم گیر نمیدادن به قول معروف رو اعصابشون نبودم ولی بعضی اوقات

منم تو آتیش دوستان میسوختم. خوب حالا دو تا از خاطره های اون موقع رو میگم و بقعیشو بعدا تعریف

میکنم.

خاطره اول: قبلش توضیح بدم که مدرسه ما از این مدرسه غیرانتفاعیا بود که یه خونرو کرده بودن

مدرسه و هر اتاق خواب و کرده بودن کلاس.

سال دوم بودم و اواخر ترم اول دبیر فیزیک ۲ گیر داده  بود که باید امتحان بدین و نمره اون میشه نمره

 مستمر شما ما لژنشین ها هم مثل همیشه لای کتاب رو باز نکرده بودیم کلاس فیزیک هم  زنگ اول بود

وقتی رفتیم سر کلاس یکی از همین لژنشین ها به اسم دانیال که شر گروه بود گیر داد که سورن بیا استارت

مهتابیارو در بیاریم و کلاس تاریک بشه وقتی معلم بیاد نمیتونه امتحان بگیره کلاس ما هم پنجره رو به

بیرون نداشت و اون روز هم هوا خیلی گرفته و ابری بود و وقتی لامپ هارو خاموش میکردیم کلاس خیلی

تاریک میشد خلاصه یکی دو تا از استارت هارو دانیال در آورد و بعد منم دست به کار شدم و کل مهتابیارو

استارتاشون رو در آوردیم و استارت هارو پرت کردیم پشت تخته و مثل بچه های خوب نشستیم سر جامون

با خیال راحت که الان دبیر میاد و میبینه کلاس تاریک و بیخیال ما میشه و تعطیل میشه کلاس خلاصه

دبیر اومد و دید اوضاع اینطوریه  رفت ناظم رو آورد ما هم یه ناظم داشتیم از این ترکهای ۱۶ سوپاپ

اومد و فهمید اوضاع از چه قراره باز گیر داد به لژ نشین ها البته به همه جزء من بعدش دیگه این بچه

درس خون ها لو دادن که استارت ها کجاست و کار کی بوده درست کردن لامپ هارو و امتحان هم گرفته

 شد امتحان  که تموم شد ناظم اومد و من و دانیال رو صدا کرد البته من به خاطره اینکه سابقم خیلی بد

نبود بخشیده شدم ولی دانیال ۳ روز از مدرسه اخراج شد.

 

خاطره دوم: این خاطره هم مربوط میشه به همون سال دوم از مدرسه که تعطیل میشدیم چون هنوز خوب

تخلیه نشده بودیم باید تو خیابونم خوب خودمون رو خالی میکردیم تا وقتی میرسیم خونه دیگه چیزی باقی

نمونده باشه. ته کوچه مدرسه ی ما یه میوه فروشی بود که همیشه جلوی مغازش گوجه لهیده و میوه های

خراب پر بود و دانیالم که شرترین بچه گروه ما بود هر روز یه حال اساسی با اون میوه گندیده ها به بچه ها

میداد مدتی بود که دانیال بیخیال بچه ها شده بود و گیر داده بود به ماشین های خیابون یکیو نشونه میگرفت

و گوجه آبدارو ول میداد رو شیشه ماشین. یه روز که داشتیم بر میگشتیم خونه دانیال یکی از اون گوجه

خوشگل هارو ور داشت و آورد بعد ۵ دقیقه این آقا دانیال یه مینی بوس رو نشونه گرفت و پرتاب کرد و

گوجه نگون بخت فرود اومد رو شیشه مینی بوس. ما هم کلی خندیدیم و رفتیم اون دست خیابون که سوار

تاکسی بشیم از شانس هر روز در عرض ۳ سوت تاکسی میومد ولی اون روز چند دقیقه وایسادیم که دیدیم

ای داد بی داد این که همون مینی بوس هست که گوجه چسبیده به شیشش مینی بوس سرویس مدرسه هم بود

و توش پر بچه بود همشون دانیال رو با دست نشون میدادن که آقا این بود این بود یه دفعه در مینی بوس باز

شد چشمتون روز بعد نبینه یکی پیاده شد سیبیل چنگیزی از اون جاهل های قدیم دانیال که اینو دید خشکش

زد خلاصه یه دادی زد که شیرم اینطوری نره نمیزنه هممون سکته کردیم یه دستمال به دانیال داد و مجبورش

کرد کل مینی بوس رو تمیز کنه. و ما هم کلی یه دانیال خندیدیم.

خوب اینم یکی دیگه از خاطراتم امیدوارم خوشتون اومده باشه خاطره های خیلی جالبی از اون دوران دارم

که الان یادم نیست ولی مجتبی تک تکشو یادش با کمک اون حتما مینویسم واستون.

خوب دوستان خوبم ببخشید که سرتون رو به درد آوردم.

تا بدرودی دیگر خداحافظ.

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 16:36 توسط سورن |


 سلام به همه ی دوستان.

خوب من باز اومدم. اومدم تا یکی دیگه از خاطره هامو بگم البته این خاطره با تمام خاطره هام فرق داره

یکی از تلخ ترین اتفاق هایی که افتاده واسم. با اینکه خیلی وقت که از این جریان میگذره ولی هنوز

نتونستم فراموشش کنم و بفرستمش تو بایگانی افکارم. این مدتم خیلی بیشتر تو ذهنم میومد دلیلشم

نمیدونم حالا الان واستون تعریف میکنم تا بدونیند جریان از چه قرار بوده.

حتما شما دوست زیاد دارید ولی مطمئنا دوست صمیمی که باهاش خیلی راحت باشین و بتونید درد دل کنید

باهاش زیاد ندارین فوقش یکی یا دوتا این جریان برمیگرده به بهترین دوستم.

دو یا سه سال پیش بود که با یه دختر آشنا شدم اولین دوستیم بود که خیلی اتفاقی پیش اومد اتفاقا تو همین

نت هم بود آشناییمون.

اولین دوستیم که میدونید تو سن پایین اتفاق میفته و تو اکثر مواقع هم دل بستگی ایجاد میشه و کلا شکلش

با بقعیه دوستیا فرق میکنه اونایی که این اتفاق افتاده واسشون منظور من و خوب میفهمن.

واسه منم از این قاعده مستثنا نبود تقریبا هم سن هم بودیم و خیلی زود با هم صمیمی شدیم.

چند وقتی که از دوستیمون  گذشت اون دانشگاه قبول شد و رفت دانشگاه و مشکلات ما از اون به بعد

شروع شد بعد از چند وقت که از رفتن به دانشگاش گذشت خیلی تغییر کرد  جو دانشگاه روش تاثیر گذاشته

بود شاید دلش میخواست با یکی از پسر های دانشگاه دوست بشه به هر حال مدتی به این روال گذشت

و کمی بهتر شده بودیم و من هر روز که میگذشت احساس میکردم احساسم نسبت بهش از روز قبل بیشتر

شده شاید یه حس بچه گانه بود ولی به هر حال دوست داشتن بود در صورتی که حس اون فقط یه عادت

بود این و خودش چندین بار بهم گفته بود و از منم خواسته بود که به این دوستی مثل اون فکر کنم نه

بیشتر ولی من گوشم به این حرفا بدهکار نبود ۴ ماهی از دوستیمون میگذشت و مشکلی هم با هم نداشتیم

یه روز که باهم داشتیم صحبت میکردیم از حرفاش فهمیدم که میگه بهتره دوستیمون تموم بشه و خسته شده

از این وضع از اونجایی هم که من آدم مغروری هستم تو این موارد گفتم باشه تموم میکنیم خودش جا خورده

بود اصلا انتظار نداشت که من به این شکل برخورد کنم خودش همون موقع پشیمون شد و عذر خواهی

کرد و گفت که به شوخی گفته ولی من میدونستم که جدی گفت و حرف دلش بوده و همون شب از هم

خداحافظی کردیم و دوستیمون تموم شد.

بعد از اون شب چون تنهایی خیلی بهم فشار میاورد با بهترین دوستم مجتبی اکثر اوقات باهم بودیم و چون

اونم از همه چی من خبر داشت سعی میکرد تنهام نزاره.

شاید بیشتر از ۱۰ بار خواستم تو اون مدت بهش تلفن بزنم و دوستیمون رو دوباره ادامه بدیم ولی غرورم

نمیذاشت تقریبا دو هفته بعد از تموم کردنم خودش باهام تماس گرفت خیلی جالب بود وقتی شمارش رو

گوشیم افتاد خیلی خوشحال شدم باهم ۱۵ دقیقه ای حرف زذیم که او ۱۰ دقیقش در حال فرستادن مسیج

بود و تقریبا تو اون چند دقیقه ۵ یا ۶ تا مسیج اومد واسش وقتی ازش پرسیدم کیه گفت یه دوست جدید

وقتی ازش پرسیدم پسر یا دختر هیچ حرفی نزد منم قطع کردم و یه حس تنفر بهم دست داد نسبت بهش

و دیگه هیچوقت بهش تل نزدم ولی هنوز دوسش داشتم خودم هم نمیدونم چرا.

از اون شب به بعد حالم خیلی بدتر شد فکر میکردم یه آدم چقدر میتونه پست باشه که این کارو کنه.

روزا میگذشتن و هر وقت دلم میگرفت با مجتبی حرف میزدم مجتبی رو خیلی دوس داشتم مثل داداشم بود.

دو ماهی گذشته بود از اون جریان و حال من تقریبا خوب شده بود ولی هنوز دوسش داشتم اونو و هیچوقت

از یادم نمیرفت.

یه روز یکی از دوستان مشترک من و مجتبی تلفن زد بهم و کلی با هم حرف زدیم یهو گفت اگه چیزی بهت

بگم بین خودمون میمونه منم از دنیا بی خبر گفت معلوم چرا که نه گفت که مجتبی با مینا (همون دختر که

من باهاش دوست بودم) ریخته رو هم و الان تقریبا دو ماه که باهم هستن از اونجایی که این دوست ما

خیلی چرت و پرت میگه فکر کردم میخواد اذیت کنه گفتم باشه عیب نداره.

بعد تلفن زدم مجتبی و از خودش پرسیدم اخلاقیم که مجتبی داره این که دروغ نمیگه هیچوقت یا یه حرف و

نمیزنه یا اگه بگه حتما راستش و میگه. بهش گفتم مجتبی فلانی گفته که تو با مینایی آره؟ گفت آره اینو که

گفت دیگه نفهمیدم چی شد همینطور اشک از چشمام میومد اونم منی که خیلی کم گریه میکنم  مجتبی پشت

سر هم تل میزد به خونه ولی جوابش رو ندادم تا اومد دم خونمون با هم ۲ ساعتی  حرف زدیم و کل

ماجرارو برام تعریف کرد و گفت که اون موقع که من با مینا تموم کردم مینا بهش مسیج میداده که حال من

و از اون بپرسه و بعد از یکی دو هفته مینا به مجتبی پیشنهاد دوستی میده و مجتبی هم قبول میکنه ولی

بعد مجتبی خیلی پشیمون میشه از کارش و میخواد که تموم کنه ولی این بار مینا بوده که به مجتبی دل

میبنده و قرار میزارن که اگه روزی من فهمیدم اون روز آخرین روز دوستیشون باشه.

وقتی دیدم مجتبی انقدر شهامت داشت که همرو صادقانه گفت چون خیلی دوسش داشتم همون شب بخشیدمش

و فقط مونده بود مینا میخواستم یه جوری حالش رو بگیرم اون شب بهش تلفن زدم و کلی تهدیدش کردم

ولی اون بر عکس مجتبی میخواست همه کارارو بندازه گردن مجتبی از این کار بیشتر حرصم میگرفت

به هر حال اون شب تا صبح فکر کردم و بیخیال انتقام از مینا شدم و صبحش بهش تلفن زدم و بخاطره حرفای

شب ازش معذرت خواهی کردم و با هم صحبت کردیم فهمیدم مینا خیلی مجتبی رو دوس داره بخاطره همین

از مجتبی خواستم که باهاش تموم نکنه و به دوستیشون ادامه بدن. اونا هم چند ماهی با هم بودن و بعدش

با هم تموم کردن.

خوب اینم یکی از تلخ ترین خاطره های من بود شایدم تلخ ترینش به هر حال من هنوزم بهترین دوستم

مجتبی و هنوزم مثل برادرم میمونه و فقط از اون جریان یه خاطره تلخ باقی مونده.

خوب دوستان خوبم دفعه بعد که آپ کنم حتما یه آپ شاد میکنم تا وبم از این حال و هوا در بیاد.

تا بدرودی دیگر خداحافظ.

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 15:45 توسط سورن |


سلام به همه ی دوستان.

امیدوارم همتون خوب و خوش باشین. اصلا قصد نداشتم که به این زودیا آپ کنم ولی وقتی محبت دوستان

رو دیدم نتونستم راحت از کنار این محبت ها بگذرم و به خاطره خودم حرف دوستانم رو نادیده بگیرم.

از همه ی دوستان که تو این مدت فراموشم نکردن تشکر میکنم و خیلی خوشحالم که تو این مدت دوستان

خوبی مثل شمارو پیدا کردم.

و یه تشکر ویژه دارم از ( باران ، شیرین ، زهرا و آرمینای عزیز) اصلا انتظار این همه محبت رو ازشون

نداشتم و بیشتر بخاطره حرف این عزیزان بود که باز شروع به نوشتن کردم.

از دیروز چندین بار خواستم آپ کنم و بازم از خاطره هام بنویسم ولی نتونستم مثل اینکه برای نوشتن باید

توی اون شرایط هم باشی تا بتونی بنویسی ولی متاسفانه شرایط من هنوز مثل قبل نیست که بتونم به اون

شکل بنویسم امیدوارم خیلی زود سورن سابق بشم تا بازم مثل قبل بتونم بنویسم خودم هم از این شرایط

خیلی خسته شدم.

خوب آه و ناله بسه شما هم یاد گرفتاریاتون انداختم.

تو این مدت وقتی تنها میشدم با اینکه اصلا اهل خوندن شعر نیستم فروغ فرخزاد میخوندم از سبک شعر

گفتنش خیلی خوشم اومده یکی از قشنگترین شعراشم شعر از دوست داشتن هست که من یه خاطره

کوچولو هم ازش دارم قسمتی از این شعر و مینویسم و تقدیم میکنم به همه ی دوستان خوبم.

 

امشب از آسمان دیده تو

روی شعرم ستاره میبارد

در سکوت سپید کاغذها

پنجه هایم جرقه میکارد

                               شعر دیوانه ی تب آلودم

                             شرمگین از شیار خواهش ها

                             پیکرش را دوباره میسوزد

                            عطش جاودان خواهش ها

                                                              آری آغاز دوست داشتن است

                                                               گرچه پایان راه ناپیداست

                                                             من به پایان دگر نیندیشم

                                                             که همین دوست داشتن زیباست

                                                                                                   از سیاهی چرا حذر کردن

                                                                                              شب پر از قطره های الماس است

                                                                                                   آنچه از شب بجای میماند

                                                                                                 عطر سکر آور گل یاس است...

تا بدرودی دیگر خداحافظ.

+ نوشته شده در شنبه ششم مرداد 1386ساعت 21:57 توسط سورن |


سلام به همه ی دوستان.

امیدوارم هیچ کدومتون حال من نداشته باشید و همتون خوب خوب باشید.

تقریبا از یک سال پیش که این وبلاگ و زدم قصدم این بود که بتونم با خوندن مطلباش خوشحالتون کنم

عادت ندارم ناراحتیم و به کسی نشون بدم سعیم کردم همیشه هر چقدرم ناراحت بودم خودم و شاد نشون

 بدم تا کسی از درونم با خبر نشه ولی الان.......... .

اوضاع روحیم خیلی آشفته و به هم ریختست بخاطره همین اومدم که ازتون خداحافظی کنم البته نه برای

همیشه فقط تا زمانی که از این حال و اوضاع در بیام و بتونم بازم بنویسم.

از همه دوستانی که تو این مدت همراه من بودن و با نظرهای قشنگشون باعث دلگرمی من شدن برای

نوشتن تشکر میکنم و امیدوارم من و فراموش نکنن تا برگردم.

تو این مدت احتمالا خیلی کم سر میزنم به نت ولی به همه ی دوستان وبلاگی قول میدم وقتی برگردم

تمام آپ هاشون رو بخونم.

این شعرم برای این پست مناسب دیدم گفتم خوب که بزارمش به حال و هوای الان منم میخوره.

 

میرم و خسته و افسرده و زار

        سوی منزلگه ویرانه ی خویش

                        بخدا میبرم از شهر شما

                            دل شوریده و دیوانه ی خویش

                                     میبرم تا که در آن نقطه ی دور

                                                شستشویش دهم از رنگ گناه 

                                                      شستشویش دهم از لکه ی عشق

                                                                   زین همه خواهش بیجا و تباه  

                                                                              میبرم تا زتو دورش سازم 

                                                                                   زتو ای جلوه ی امید محال 

                                                                                          میبرم تا زنده بگورش سازم  

                                                                                                 تا از این پس نکند یاد وصال

                                                                                                 ناله میلرزد می رقصد اشک

                                                                                          آه بگذار که بگریزم من

                                                                               از تو ای چشمه ی جوشن گناه

                                                                       شاید آن به که بپرهیزم من

                                                            بخدا غنچه ی شادی بودم

                                                   دست عشق آمد و از شاخم چید

                                          شعله ی آه شدم صد افسوس

                                  که لبم باز بر آن لب نرسید

                         عاقبت بند سفر پایم بست

                 میروم خنده به لب خونین دل

         میروم از دل من دست بردار

  ای امید عبث بی حاصل

 

این شعرم از سروده های فروغ فرخزاد بود که خیلی اتفاقی چند شب پیش خوندمش.

خوب دوستان همتون رو به خدا بزرگ میسپارم خداحافظ...................... .

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 23:37 توسط سورن |


سلام به همه ی دوستان.

اول از همه در مورد پست قبل بگم که بابا قبول حق با شماست آب ژاول نه ژاور ولی مهم نفس عمل نه

جزئیات. وقتی این پست و نوشتم شبش مامانم گفت که ژاول ولی دلم نیمد این پست و حذف کنم و اصلاح

شدشو بزارم گفتم همینم واسه خودش میشه خاطره.

من باز یه عذر خواهی به (آرمینای عزیز و زهره خانوم و م.قاف عزیز) بدهکارم گفتم تو این پست از این

سه عزیز هم عذر خواهی کنم من یه مدتیه که زود عصبانی میشم و به قول معروف بی جنبه شدم که سر

همین قضیه باعث رنجش شما شدم امیدوارم دیگه از اینجور مسائل پیش نیاد.

و حالا آپ این دفعه راستش نمیدونستم چی باید بنویسم و حس و حال خاطره گفتن هم ندارم گفتم بهتره برم

مطلب دزدی یه چندتایی وبلاگ رفتم آخر سر این و پیدا کردم و شکارش کردم چون میدونم اون وبلاگی هم

که من اینو ازش کپی کردم خودشم اینو به سرقت برده پس اسمشو نمیارم. به قول معروف دزد که به دزد

بزنه شاه دزد. پس شاه هم شدیم. خوب دیگه بیشتر از این روده درازی نمیکنم این شما و این سیندرلای

ایرانی اگه قبلا خوندینش به بزرگی من ببخشیدش.

 

که من اینو ازش کپی کردم خودشم اینو به سرقت برده پس اسمشو نمیارم. به قول معروف دزد که به دزد

بزنه شاه دزد. پس شاه هم شدیم. خوب دیگه بیشتر از این روده درازی نمیکنم این شما و این سیندرلای

ایرانی اگه قبلا خوندینش به بزرگی من ببخشیدش.

يکي بود ، دو تا نبود ، زير گنبد کبود که شايدم کبود نبود و آبي بود ، يه دختر خوشگل بي پدر مادر زندگي

 مي کرد. اسم اين دختر خوشگله سيندرلا بود که بلا نسبت دختراي امروزي، روم به ديوار روم به ديوار ،

گلاب به روتون خيلي خوشگل بود .

سيندرلا با نامادريش که اسمش صغرا خانم بود و 2 تا خواهر ناتنياش که اسمشون زري و پري بود زندگي

مي کرد . بيچاره سيندرلا از صبح که از خواب پا مي شد بايد کار مي کرد تا آخر شب . آخه صغرا خانم خيلي

ظالم بود . همش مي گفت سيندرلا پارکت ها رو طي کشيدي؟ سيندرلا لوور دراپه ها رو گرد گيري کردي؟

سيندرلا ميلک شيک توت فرنگيه منو آماده کردي ؟ سيندرلا هم تو دلش مي گفت : اي بترکي ، ذليل مرده ي

گامبو ، کارد بخوره به اون شکمت که 2 متر تو آفسايده ، و بلند مي گفت : بعله مامي صغي ( همون صغرا

خانم خودمون ) . خلاصه الهي بميرم براي اين دختر خوشگله که بدبختيهاش يکي دو تا نبود . .... القصه، يه

روز پسر پادشاه که خاک بر سرش شده بود و خوشي زير دلش زده بود ، خر شد و تصميم گرفت که ازدواج

کنه . رفت پيش مامانش و گفت مامان جونم ..... مامانش : بعله پسر دلبندم .... شاهزاده : من زن مي

خوام ..... مامانش : تو غلط مي کني پسره ي گوش دراز ، نونت کمه ، آبت کمه ؟ ديگه زن گرفتنت

چيه؟......... شاهزاده : مامان تو رو خدا ، دارم پير پسر مي شم ، دارم مثل غنچه ي گل پرپر مي

شم .....مامانش در حالي که اشکش سرازير شده بود گفت : باشه قند عسلم ، شير و شکرم ، پسر گلم ، مي

خواي با کي مزدوج شي؟ ....... شاهزاده : هنوز نمي دونم ولي مي دونم که از بي زني دارم مي ميرم .....

مامانش : من از فردا سراغ مي گيرم تا يه دختر نجيب و آفتاب مهتاب نديده و خوشگل مثل خودم برات پيدا

کنم . خلاصه شاهزاده ديگه خواب و خوراک نداشت . همش منتظر بود تا مامانش يه دختر با کمالات و

تحصيل کرده و امروزي براش گير بياره. يه روز مامانش گفت : کوچولوي عزيز مامان ، من تمام دختراي

شهر رو دعوت کردم خونمون، از هر کدوم که خوشت اومد بگو تا با پس گردني برات بگيرمش ، شاهزاده

گفت : چرا با پس گردني؟ مامانش گفت : الاغ ، چرا نمي فهمي ، براي اينکه مهريه بهش ندي، پس آخه تو

کي مي خواي آدم بشي ؟ روز مهموني فرا رسيد ، سيندرلا و زري و پري هم دعوت شده بودند . زري و پري

هزار ماشاالله ، هزار الله اکبر ، بزنم به تخته ، شده بودند مثل 2 تا بچه ميمون ، اما سيندرلا ، واي چي بگم

براتون شده بود يه تيکه ماه ، اصلا" ماه کيلويي چنده ، شده بود ونوس شايدم ...( مگه من فضولم ، اصلا"

به ما چه شبيه چي شده بود ) . صغرا خانم حسود چشم در اومده سيندرلا رو با خودش نبرد ، سيندرلا کنار

شومينه نشست و قهوه ي تلخ نوشيد و آه کشيد و اشک ريخت . يهو ديد يه فرشته ي تپل مپل با 2 تا بال لنگه

به لنگه ، با يه دماغ سلطنتي و چشماي لوچ جلوي روش ظاهر شد ....سيندرلا گفت : سلام....... فرشته :

گيريم عليک . حالا آبغوره مي گيري واسه من ؟ ...... سيندرلا : نه واسه خودم مي گيرم .......فرشته : بيجا

مي کني ، پاشو ببينم ، من اومدم که آرزوهات رو بر آورده کنم ، زود باش آرزو کن ...... سيندرلا : آرزو مي

کنم که به مهمونيه شاهزاده برم ...... فرشته : خوب برو ، به درک ، کي جلوي راهتو گرفته دختره ي پررو؟

راه بازه جاده درازه........ سيندرلا : چشم ميرم ، خداحافظ ...... فرشته : خداحافظ .... سيندرلا پا شد ، مي

خواست راه بيفته . زنگ زد به آژانس ، ولي آژانس ماشين نداشت . زنگ زد به تاکسي تلفني ولي اونجا هم

ماشين نبود . زنگ زد پيک موتوري گفت : آقا موتور داريد؟ يارو گفت : نه نداريم. سيندرلا نا اميد گوشي رو

گذاشت و به فرشته گفت ؟ هي ميگي برو برو ، آخه من چه جوري برم؟ فرشته گفت : اي به خشکي شانس

يه امشب مي خواستم استراحت کنم که نشد ، پاشوبيا ببينم چه مرگته !!!! بلاخره يه خاکي تو سرمون مي

ريزيم . با هم رفتند تو انباري ، اونجا يدونه کدو حلوايي بود ، فرشته گفت بيا سوار اين شو برو ، سيندرلا

گفت : اين بي کلاسه ، من آبروم مي ره اگه سوار اين بشم . فرشته گفت : خوب پس بيا سوار من شو !!!

سيندرلا گفت : يه آناناس اونجاست فرشته جون ، به دردت مي خوره؟ .... فرشته : بعله مي

خوره .....سيندرلا : پس مبارکه انشاالله . خلاصه فرشته چوب جادوگريش و رو هوا چرخوند و کوبيد فرق

سر آناناس و گفت : يالا يالا تبديل شو به پرشيا. بيچاره آناناس که ضربه مغزي شده بود از ترسش تبديل شد

به يه پرشياي نقره اي. فرشته به سيندرلا گفت : رانندگي بلدي؟ گواهينامه داري؟....... سيندرلا : نه

ندارم ........ فرشته : بميري تو ، چرا نداري؟..... سيندرلا : شهرک آزمايش شلوغ بود نرفتم امتحان بدم.....

فرشته : اي خاک بر اون سرت ، حالا مجبورم برات راننده استخدام کنم. فرشته با عصاش زد تو کله ي يه

سوسک بدبخت که رو ديوار نشسته بودو داشت با افسوس به پرشيا نگاه مي کرد . سوسکه تبديل شد به يه

پسر بدقيافه ، مثل پسراي امروزي . سيندرلا گفت : من با اين ته ديگ سوخته جايي نميرم.....فرشته : چرا

نميري؟........ سيندرلا : آبروم مي ره....... فرشته : همينه که هست ، نمي تونم که رت باتلر رو برات

بيارم ....... سيندرلا : پس حداقل به اين گاگول بگو يه ژل به موهاش بزنه . خلاصه گاگول ژل زد به موهاش

و با هر بدبختي بود حرکت کردند سمت خونه ي پادشاه. وقتي رسيدند اونجا ديديند واي چه خبره !!!!! شکيرا

اومده بود اونجا داشت آواز مي خوند ، جنيفر لوپز داشت مخ پدر پادشاه رو تيليت مي کرد . زري و پري هم

جوگير شده بودند و داشتند تکنو مي زدند . صغرا خانم هم داشت رو مخ اصغر آقا بقال راه مي رفت (آخه بي

چاره صغرا خانم از بي شوهري کپک زده بود ) خلاصه تو اين هاگير واگير شاهزاده چشمش به سيندرلا افتاد

و يه دل نه صد دل عاشقش شد . سيندرلا هم که ديد تنور داغه چسبوند و با عشوه به شاهزاده نگاه کرد و با

ناز و ادا اطوار گفت : شاهزاده ي ملوسم منو مي گيري ؟....... شاهزاده : اول بگو شماره پات چنده ؟........

سيندرلا : 37 ....... شاهزاده در حالي که چشماش از خوشحالي برق مي زد گفت : آره مي گيرمت ، من

هميشه آرزو داشتم شماره ي پاي زنم 37 باشه. خلاصه عزيزان من شاهزاده سيندرلا رو در آغوش کشيد و

به مهمونا گفت : اي ملت هميشه آن لاين ، من و سيندرلا مي خواهيم با هم ازدواج کنيم ، به هيچ خري هم

ربط نداره . همه گفتند مبارکه و بعد هم يک صدا خوندند : گل به سر عروس يالا ... داماد و ببوس يالا ...

سيندرلا هم در کمال وقاحت شاهزاده رو بوسيد و قند تو دلش آب شد ( بعد هم مرض قند گرفت و سالها بعد

سکته کرد و مرد) سپس با هم ازدواج کردند و سالهاي سال به کوريه چشم زري و پري و صغرا خانم ، به

خوبي و خوشي در کنار هم زندگي کردند و شونصد تا بچه به دنيا آوردند.

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 17:24 توسط سورن |


سلام به همه ی دوستان.

خوب همینطور که قول دادم زود به زود آپ میکنم تا جبران مافات گذشته بشه.

خوب آپ این دفعه هم یکی دیگه از خاطراتم و شاهکارهای دیگمه که میخوام بگم.

این خاطره دقیقا واسه ۲۲/۳/۷۹ هستش.

بابای من نمیدونم چه عادتی داره که نمیتونه واسه مدت طولانی تو یه خونه بمونه و تقریبا هر ۳ ۴ سال

باید خونرو بفروشیم و بریم یه جای دیگه البته این اتفاق هم زیاد بد نشده یه جورایی شدم سورن اینترنشنال

کلی دوست پیدا کردم سر همین جریان.

خلاصه اون زمان هم بابا خونرو فروخته بود و یه خونه دیگه  خریده بود و مشغول بنایی خونه بود.

 اینم یکی دیگه از عادتهاش که حتما باید قبل از اینکه به خونه جدید بریم یه تغییراتی توش ایجاد

کنه ماشالله یه پا مهندس معماری واسه خودش همیشه هم واسه خونه های مردم تز میده.

خلاصه اون روز من آخرین امتحانم رو دادم و رفتم به خونه جدید که ببینم کاری هست که من انجام بدم یا

نه. داییم هم برای کمک اومده بود اونجا (داییم ۵ سال از من بزرگتره و رابطش با من خیلی خوب).

خلاصه رفتم و دیدم هم بنا مشغول هم نقاش. همین که رسیدم اوستا بنا گفت اون سنگ هارو از تراس بیار

اینجا منم گفتم ای به چشم رفتم و ۳ سوت این کارو کردم بعد از چند دقیقه دیدم نقاش اومد گفت تو چیکار

کردی زدی کل دیوارو داغون کردی من امروز اونجارو رنگ زدم گفتم فدای سرم یه بار دیگه بزن.

بعد از یکی دو ساعت بیکاری باز اوستا بنا گفت که بیا واسم ملات درست کن منم باز مثل بچه های خوب

رفتم شروع کردم ملات درست کردن تو استامبولی همچین اینارو با هم مخلوط میکردم که انگار دارم

خمیر نون ورز میدم. بعد از تمام شدن ورز دادن یه نگاه انداختم به دیوار دیدم وای خدا جون چرا اینجا

اینطوری شد!!!!!  ملات تا شعاع ۳ متری پرتاب شده بود. از ترسم صداش و در نیاوردم و در رفتم

تا نقاش نیمده کلمو بکنه. وقت ناهار شد و رفتیم ژامبون گرفتیم جاتون خالی زدیم تو رگ شارژ شدیم.

بعد از ناهار بابا اومد و گفت سورن با داییت برو پشت بوم و یه حالی به کولر بدین ما هم اطاعت امر کردیم و

رفتیم سراغ اون یه دو سه ساعتی پشت بوم بودیم کلی آمار همسایه هارو در آوردیم و خندیدیم کولرم درست

کردیم تقریبا ساعت ۵ بود. رفتم پایین دیدم مامانم هم اومده ولی خبری ازشون نیست.

اون موقع ها من عاشق شربت زعفران بودم بخاطره همین مامان همیشه درست میکرد و ما میخوردیم و

حالشو میبردیم.

خلاصه رفتم پایین دیدم رو اپن یه شیشه خانواده هست که توش شربت زعفرون حداقل ظاهرش که اینو

میگفت منم که تشنه تشنه بودم با دیدن اون ذوق زده شدم و نتونستم جلو خودم رو بگیرم پریدم رفتم درشو

باز کردم و شیشرو سر کشیدم دو تا قلپ خوردم احساس کردم از دهنم سوخت رفت پایین گفتم وای خدا

جون این چی بود دیگه که من خوردم خدا جون غلط کردم من اصلا شربت زعفرون دوست ندارم در همین

فکرا بودم و مشغول دویدن یه سمت دستشویی که ییهو وسط پذیرایی گلا ب به روتون بالا آوردم اووففف

ماشالله ژامبون  با خیارشور و بقعیه مخلفاتش دیپورت شدن و پخش زمین شدن.

صحنه بسیار دل انگیزی بود جای همتون خالی. خلاصه دیدم وحشتناک دهن و گلومو و معدم داره میسوزه

از شانس آب هم قطع بود رو به موت بودم که بابام اینا رسیدن دست گلم رو وسط پذیرایی دیدن و گفتن چی

شده گفتم این شربت زعفرون چرا اینطوری بود؟  که مامانم گفت پسره ی دیوونه اون آب ژاور بود نه شربت

(آب ژاور که میدونید چیه؟ نه؟ خوب میگم که بدونید. آب ژاور یه محلول پاک کننده و ضدعفونی کنندست که

تو بیمارستانها ازش استفاده میکنند).

خلاصه اون شب از سوزش گلو و دل درد داشتم میمردم ولی خدارو شکر از بس آب خوردم خوب شدم.

داییم میگفت عیب نداره الان گلو معدت تمیز شدن میکروباش مردن منم باورم شده بود کلی خوشحال

بودم که شدم آقای پاکیزه.

 

خوب اینم از خاطره این دفعه این درس عبرتی بشه برای شما که گول ظاهر هر غذایی رو نخورید وگرنه

به عاقبت من دچار میشید.

خوب دوستان عزیزم یا حق خداحافظ.

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 16:58 توسط سورن |


 سلام به همه ی دوستان.

خوب این ترم هم تموم شد خیلی زود گذشت ولی خیلی خوش گذشت.

هیچوقت برای امتحان هام به اندازه این دفعه درس نخوده بودم ولی با این حال دو تاشو خراب کردم نمیدونم

درسا سخت شده یا من مغزم سیر نزولی پیدا کرده به هر حال هرطور که بود تموم شد و من برگشتم.

خوب قول داده بودم بعد از امتحان ها بیام و آپ اساسی کنم. واسه آپ این دفعه ۳ تا گزینه داشتم که:

۱) معرفی شخصیتهای برجسته دانشگامون

۲) معرفی کامل استاد ریاضیم به همراه گذاشتن عکسش تو وبلاگ

۳) گفتن یکی از خاطرهامه

گزینه دوم و گذاشتم واسه یه زمان دیگه چون هم نتوستم ازش عکس تکی بگیرم و همینطور سر نمرم خیلی

بهم حال داده بود یه جورایی اگه الان این کارو کنم عذاب وجدان میگیرم.

گزینه سوم هم میزارم واسه آپ بعدیم.

میمونه گزینه اول که معرفی شخصیتهای برجسته دانشگامون.

پس حالا میپردازم به معرفی چند تا از این شخصیتها.

۱) رئیس دانشگاه: اشرف...... معروف به اشرف جون. طلب باباشو از همه میخواد انگار با خودشم درگیر

البته حقم باید بهش داد بنده خدا از این دختر ترشیده ها بوده که تو سن ۴۰ سالگی به هزار بدبختی سر یکی

از شاگرداشو کلاه میزاره و خودشو بهش میندازه. اتفاقا شوهرش ترم پیش استاد ما بود ولی به یک باره

این آقا ناپدید میشه اکثرا این عقیده رو دارن که بیچاره از دست اشرف فرار کرده و سر به کوه و بیابون

گذاشته.

۲) میخواستم چند تا از استادامون هم معرفی کنم که دیدم خیلی طولانی میشه به خاطره همین فاکتور میگیرم

ازشون. فقط همینو بگم که اکثرا کچلن دلیلشم من نمیدونم!!!!!!!!

حالا نوبت میرسه به بچه های کلاس اول بگم که ما تو دانشگاه یه اکیپ ۵  نفره داریم که دوست جونیای

خودمن. البته دو تا آبجی هم تو دانشگاه پیدا کردم که خیلی با حال و با معرفتن. ایشالله تو یه پست دیگه

بچه های خودمون رو معرفی میکنم.

و اینایی که معرفی میکنم هیچ سنمی با ما ندارن و فقط هم کلاسین.

۱) حامد..... معروف به (کزت): کزت رو که یادتون تو بینوایان البته اسم این یکیو من نزاشتم ولی اونی که

گذاشته دستش درد نکنه. این آقا کزت یه اصفهانیه اصیل یعنی چیک چیک ازش اصالت میچکه مثلا این آقا

هیچوقت پول ژتون نمیداد و همیشه خدا وقت ناهار به قول یکی از بچه ها مثل گربه های مادر مرده مییومد

میشست پیش ما تا برای ثواب هم که شده یه لغمه بهش بدیم تا از گشنگی نمیره. از این بچه های بی خاصیت

روزگار.

 

۲) محمد..... معروف به (خرطوم): به به کل کلاس دانشگاه ما متعلق به ایشون یعنی اگه یه روز نیاد

دانشگاه دخترای دانشگاه اون روز از نگرانی خوابشون نمیبره. اصلا مد و تو همدان ایشون میارن

یکی از کارهای جالبش هم تو اوایل سال این بود که به دستش حنا میزاشت.

از چهرش که نمیتونم تعریف کنم چون کلا چیزی یادم نیست تنها چیزی که یادم یه خرطوم به اندازه یک متر

تو صورتش. عاشق یکی از دخترای دانشگاه که این عشق با خریدن کرانچی شروع شد و با خریدن دوباره

و دوباره کرانچی این عشق قوی تر شد.

 

۳) اسی....... معروف به (اسی جوجه) و (اسی یه ذره): این گل پسر خیلی باحال  البته این لغب ها بی دلیل

نیستن گذاشتن لغب اول بخاطره این که وقتی این و میبینی خیلی بچه میزنه چهرش در حد دوم دبیرستان

بخاطره همین بهش میگیم اسی جوجه و حالا جریان گذاشتن لغب دوم.

قبلس بزارید از این اسی هم یه مقدار تعریف کنم من کشته مرده ی مدل موشم (جریان لره رو که شنیدین

بهش میگن ژل چی میزنی.........) این آقا اسی هم از روش همون لره استفاده میکنه. و صندل میپوشه

با جوراب سفید خلاصه اینم جزء خوشتیپهای دانشگامون.

و حالا جریان یه ذره. تو بچه های تکمیل ظرفیت که اومدن یه دختر هست از این تفلون ها.

البته از لحاظ چهره بد نیست و قابل تحمل یه روز این آقا اسی این خانم رو تو حیاط دانشگاه میبینه و با دلی

پر از شور و امید با عجله میره سمتش و با من و من کردن و کمی ترس به این دختره میگه خانم فلانی

من یه ذره به شما علاقه مند شدم (فکر کنید فقط یه ذره نه بیشتر) خیلی دوس داشتم اونجا بودم و قیافه

دختره رو میدیدم ولی حیف که نبودم. خلاصه این جریان تو کل دانشگاه پیچید و اسی معروف شد به اسی

یه ذره.

 

۴) حسین..... معروف به (حسین دیو): خرخون کلاس در کل بچه بدی نیست ولی زیاد باهاش حال نمیکنیم

به قول خودش گوش تلخ. گذاشتن این لغب هم به خاطره هیکل گندشه.

 

۵) خانم بابایی معروف به (توهم): حالش خیلی بده یعنی خیلی خیلی بده.

سن مامان بزرگ من رو داره و تمام هدفش از اومدن به دانشگاه هم پیدا کردن یه شوهر ولی از شانس

بدش همه پسرها از اون کوچیکترن. همین چند باری به من پیشنهاد ازدواج داده که من قبول نکردم.

جدیدا هم به پر و پای استادا میپیچه که شاید فرجی شد و بختش باز شد.

کشته مرده ی مسیج های عشقولانس. این دختر چیزی به نام غرور و بر خوردن تو ذاتش نیست من هر

 چی حالش رو میگیرم باز این کم نمیاره من کم آوردم از بس حالش رو گرفتم ولی این نه.

و حالا برسیم به لغبی که من روش گذاشتم یعنی توهم.

این دختر خیلی هزیون میگه من به این نتیجه رسیدم که قرص اکس مصرف میکنه.

یه روز میاد میگه من نامزد کردم نامزدم ال بل دو تا تویوتا کرولا میخواد بخره بعد یکیش رو بده به من

بعد میبینیم فردا با یه پسره میاد که ماشینش یه پیکان جوانان  خلاصه حالش خیلی بعد اگه همینطور

پیش بره چند سال دیگه میشه مثل رئیس دانشگامون.

 

خوب تا همینجا بسه دیگه خیلی تعریف کردم ازشون.  اگه از دوستان که به وبلاگ میان کسی

قصد ازدواج داره من این خانم توهم رو بهش پیشنهاد میکنما به خدا گناه داره.

خوب حتما دوس دارید که عکساشون هم ببینید میخواستم این کارم کنم ولی گفتم شاید از دستم ناراحت بشن

بخاطره همین پشیمون شدم.

خوب دوستان اینم از آپ این دفعه. من یه مدتی کرجم بخاطره همین سعی میکنم هر ۵ یا ۶ روز آپ کنم

که تلافی این مدت که نبودم در بیاد.

موفق و خوب و خوش باشید یا حق و خدانگهدار.

+ نوشته شده در شنبه دوم تیر 1386ساعت 13:14 توسط سورن |


مثل همیشه سلام.

از همه ی دوستان که توی این مدت که نبودم  بهم سر می زدن ممنونم.

ماشالله چه خبر شده بود تو کامنتا یکی میزد یکی میکشت یکی لیف میکشید یکی خواستگاری میرفت.

خودم نمیدونم این دفعه از چی میخوام بگم اعصابم خیلی بهم ریختست طبق معمول هیچی هم درس نخوندم

و ۵ روز دیگه امتحانام شروع میشه یه اتفاقاتی هم افتاده که مزید بر علت شده که اصلا حس اینکه

بخوام چیز خاصی بنویسم رو نزاشته. ایشالله بعد از امتحانام میام و یه آپ اساسی میکنم.

فقط من یه عذر خواهی به یه نفر بدهکارم اونم به خاطره یک اشتباه چون میدونم به وبلاگ سر میزنه

همینجا بازم ازش معذرت میخوام و میخوام باور کنه که از قصد نبوده اون اتفاق.

راستی از دوستان که به وبلاگ سر میزنن کسی مایل هست با من تو نوشتن همکاری کنه نمیخوام وبلاگ

انقدر دیر به دیر آپ بشه منم امکان این نیست که بخوام زودتر آپ کنم.

سبک نوشته های من مشخص میخوام همین روال ادامه پیدا کنه اگه کسی مایل بود تو کامنت ها بهم

بگه.

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 12:2 توسط سورن |


سلامی دوباره.

اولین تجدیدی!!!!!! احتمالا اکثر شما آوردینش نه؟ خوب فدای سرت اگه نیاوردی ایشالله شرف یاب میشید.

خاطره این دفعم در مورد اولین تجدیدیه که من آوردم.

البته من تو تجدیدی آوردن یک شاهکار هستم که از این بابت هم به خودم میبالم.

اکثر این شاهکارها هم برمیگرده به دوم دبیرستان به بعد برای مثال سال دوم دبیرستان ترم اول من

هندسه ۱ رو گرفتم ۷۵/. و یا سال سوم درس حسابان رو ۳ بار امتحان دادم تا قبول شدم و.....

ولی این تجدیدی با همه ی اونا فرق داره پس بازم دستها زیر چونه و به خاطره این جانب توجه فرمایید.

سال دوم راهنمایی بودم دقیقا اول مهر و زنگ اول یه دبیر اومد سر کلاس ما که بیشتر شبیه میله بارفیکس

بود خیلی هم جوون. این اومد و شروع کرد به حرف زدن که من دبیر هنر شما هستم و من مثل بقعیه دبیر

هنرها نیستم که به همه ۲۰ بدم شما باید کار کنید و درس بخونید ما هم گفتیم چه جلب این میخواد چند تا

کمال الملک و نقاش برجسته تحویل اجتماع بده.

گذشت اون روز و هر هفته این میومد و یه نقاشی میداد که ما بکشیم منم که دیگه آخر هر چی هنرمند و

نقاش تا اون موقع من تنها چیزی که میکشیدم یه خونه بود که یه لامپم وسط اون خونه بود یه حوضم کنارش

که یه رودخونه ار وسط دل کوه مییومد و میرفت توی این حوض قکر کنید چه حوض بزرگی بوده!!!!!!

والبته یه چند تایی هم ماهی قرمز توی اون حوض و کنار این خونه و حوض دو تا درخت و چند تا گل

این تنها نقاشی بود که من از دوران طوفولیت تا دوم راهنمایی میکشیدم.

خلاصه هر هفته یه  نقاشی میداد بکشیم و به هر بدختی بود میدادم بچه ها بکشن برام  در آخرم یه ۱۵ ۱۶

بهم میداد. گذشت وامتحانهای ثلث اول رسید نمیدونم چی شده بود که اون روز مهربون شده بود احتمالا رفته

بود خواستگاری و این دفعه جوابش نکرده بودن به ما گفت هر چه دل تنگتان میخواهد بکشید و ما هم مثل

همیشه دست به کار شدیم بازم همون خونه و حوض و کوه و درختا البته این دفعه یه مقدار تغییرات بهش

دادیم و چند تا کلاغ اضافه کردیم بهش.

گذشت و کارنامه رو دادن بهمون دیدم ای داد بیداد کمترین نمرمون هنر شده.  داده بود ۱۶  پیش خودم 

میگفتم نقاشی به اون قشنگی یک طبیعت زیبا که نشون دهنده ی روح لطیف من  بود به نظر خودم

 اگه تو مسابقات جهانی هم میبردن اون نقاشی و حتما رتبه اول رو میاوردم یا دیگه حداقل دوم این

مردتیکه اصلا  درک و شعور هنری نداره.

تو ثلث دوم باهاش لج کردم هر دفعه که نقاشی میداد بکشیم من واسه خودم همون خونه و کوه و.... رو

میکشیدم و میبردم بهش میدادم اونم نامردی نمیکرد و هر دفعه یه نمره کمتر از دفعه قبل بهم میداد.

امتحان های ثلث دوم هم شروع شد گفت که بچه ها کتاب رو حتما بخونید چون میخوام سوال بدم بهتون

خیر سرش میخواست کار نو و جدید کنه.

امتحان هنر شد و ما مداد رنگیمون و ورداشتیم و رفتیم سر جلسه نشته بودیم که یه کاغذ آچار بدن و ما

مشغول بشیم. دیدیم ای بابا این چیه ۱۰ یا ۱۲ تا سوال بود که همش به آدم بد و بیراه میگفتن همش فحش

بود هر چی نگاه کردم دیدم بابا ما ایلده ایلده تشریف داریم ولش کن.

فقط آخرش گفته بود یه مکعب مربع بکشید که ۸ نمره هم داشت ما اون و کشیدیم و اومدیم.

بازم رفتیم کارنامه گرفتیم دیدم یا خدا!!!!!!!!! نقاشی -۸- شدم. کوپ کردم من که اون موقع نمره زیر ۱۸

نداشتم تجدید آورده بودم. خلاصه اولین تجدیدی رو آوردم و شدم سوژه خنده فامیل به هر کی میرسیدیم

میگفت سورن جون بیا واسط کلاس تقویتی بزارم. منم در عوض هر چی بد و بیراه بلد بودم نثار معلم میکردم

خلاصه گذشت و نوبت امتحانهای ثلث سوم شد دو سه هفته مونده بود به امتحان ها اومد گفت هرچی

میخواین بکشین واسه امتحان پایانی.

همه نشستن کشیدن ما هم هر چی فکر کردیم دیدیم به جزء اون خونه چیزی بلد نیستیم نشستیم کشیدن

زنگ تفریح خورد و بچه ها هنوز در حال کشیدن بودن دبیر به مبسر کلاس که من بودم گفت من میرم دفتر

زنگ تفریح تموم شد برگه هارو بگیر برام بیار منم گفتم باشه.

در همین حال یه فکر خوبی به ذهنم رسید و تو دلم یه خنده شیطانی کردم برگه هارو از بچه ها گرفتم و

شروع کردم دیدنشون دیدم به به چه نقاشی قشنگیه این یکی!!!  اسم روش و خط زدم و اسم خودم رو نوشتم

و نقاشی خودم هم پاره کردم با خیالی آسوده رفتم و برگه هارو بهش دادم.

ولی چشتون روز بد نبینه وسط های زنگ بود که در کلاس و زدن معلم هنرمون مثل شتر مرغ سرش و کرد

تو کلاس و داد زد کی نقاشیشو نداده؟؟؟؟؟ تا آخر زنگ بیاره بهم بده وگرنه بهش صفر میدم همه بچه ها گفتن

همه دادیم. من سکته کردم تازه فهمیدم چه غلطی کردم.

خلاصه اون روز تموم شد و رفتیم خونه. دو هفته دیگه مونده بود تا تعطیل بشیم مونده بودم چیکار کنم

گفتم فوقش روزایی که هنر داریم نمیرم مدرسه همین کارم کردم و اون دو روز و رفتم بالا پشتبوم خونه قایم

شدم و از دوستام میپرسیدم چی شد؟ میگفتن هیچی.

تا بالاخره امتحان ها شروع شد و از شر اون دبیر هنر راحت شدم.

و در آخرم  باز بهم داده ۱۶ ولی آخر سر نفهمیدم که اون فهمید کار من بوده یا نه!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خوب اینم از خاطره اولین تجدیدی. بچه های خوب شما از این خاطره درس عبرت بگیرین از این کارهای

بد نکنید.

 

خوب دوستان خوبم من بازم فردا راهی همدان میشم وباز یه تاخیر یک ماهه خواهم داشت امیدوارم بازم

یکی مثل همه رو فراموش نکنید.

خوب و خوش و خرم و پیروز باشید. با حق خداحافظ.

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 14:17 توسط سورن |


سلام. حال شما چطوره؟؟؟ خوش میگذره؟ چه کارا میکنید؟

غیبتم یکم بیشتر از یخورده طولانی شد نه؟؟!!! عیب نداره یک ماهی از شر من و نوشته هام راحت بودین.

از همه دوستان که تو این مدت که منو فراموش نکردن و یاد من بودن تشکر میکنم مخصوصا زهرا عزیز

که حسابی خجالت داده منو ( زهرا خانوم این به اون در).

جاتون خالی این سری همدان خوش گذشت البته بدم گذشتا ولی در کل خوب بود.

کلی کارم دارم که باید تو این ۳ ۴ روز انجام بدم تازه با ۴ نفر هم قرار گذاشتم که برم نمایشگاه کتاب البته

فکر نکنم با یکیشونم برم.

مثل اینکه یه مدت آپ نکردم یادم رفته چون الان نمیدونم چی بگم. فعلا این آپ کوچولو داشته باشین

تا یک شنبه که باز آپ کنم و یه خاطره دیگه از بچگیم و براتون بگم.

این شعرم تقدیم به همه ی عزیزانی که تو این مدت منو از یاد نبرید.

 

 

گاهی جاری چون اشک

گاهی لطیف چون بوسه

گاهی زیبا چون لبخند

گاهی گذارا چون زمان

گاهی ناپایدار چون مکان

گاهی شکسته چون قلب

گاهی بی کران چون دریا

گاهی آبی چون آسمان

گاهی زلال چون آب

گاهی پر کلام و بی صدا چون نگاه

گاهی آشنا چون مهر

گاهی غمگین چون دوری

گاهی بی کس چون تنهایی

گاهی گرم چون خورشید

گاهی آرام چون باران

گاهی شیرین چو تبسم

گاهی نامرئی چون هوا

گاهی دوست داشتنی چون وصال

گاهی آشفته چون تشویش

گاهی بی آغاز چون ازل

گاهی بی پایان چون ابد

گاهی دست نیافتنی چون آرزو

گاهی ساده چون پرواز

گاهی دلنشین چون آواز

گاهی ..... چون تو

گاهی ..... چون من

گاهی ..... چون ما.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:16 توسط سورن |


سلام.   حال شما چطوره؟

خوب داریم به آخر تعطیلات نزدیک میشیم و دیگه باید کوله بار سفر بست و راهی همدان شد برای کسب

علم (ماشالله که منم چقدر درس میخونم).

پس با این حساب بعد از این پست احتمالا یه یک ماهی نتونم آپ کنم. ولی قول میدم تو این مدت به

همه دوستان سر بزنم.

راستی از دوستان خوبم که نظر دادن در مورد پست قبل تشکر میکنم. ولی با این حال آخر سر دلیل چرا

رو نفهمیدم مهم نیست بزرگ میشیم میفهمیم.

خوب برم سر اصل مطلب این دفعه هم میخوام یکی دیگه از خاطراتم و بنویسم پس مثل پسر و دخترهای

خوب مودب بشینید تا تعریف کنم(آهای یاسی ول کن موهای هادی کشتیش بابا ساکت بشینید دیگه آفرین.)

خوب این ماجرا برمیگرده به همین تابستون که گذشت فکر کنم اواسط تیر ماه بود منم کنکور و داده بودم

و خوشحال با دوستان هر شب بیرون بودیم یه شب که طبق معمول با دوستام بیرون بودم ساعت ۹:۳۰

اومدم خونه دیدم مامان بزرگم و داییم اینا اومدن خونه ما. بعد از چاق سلامتی و حال و احوال رفتم

آشپز خونه که ببینم مامان جونم چی درست کرده و یه ناخونکی هم بزنم.

پیام بازرگنی میان خاطره: از همینجا از مامان جونم تشکر میکنم که همیشه غذاهای خوشمزه درست

میکنه و با این غذاهاش باعث شده که من انقدر توپولی بشم.

دیدم مامان ماهی درست کرده و گیر داد به من که برو از میوه فروش محل لیمو ترش بگیر منم اطاعت

 کردم در این حال گوشیم طبق معمول زنگ خورد و در حال صحبت کردن

راهی میوه فروشی شدم به میوه فروشی که رسیدم قطع کردم و لیمو خریدم و برگشتم.

داخل کوچه خودمون بودم اون شبم شانس چراغ های کوچه خاموش بودن تقریبا یه ۲۰ متری مونده بود

که برسم به خونه که یه موتوری اومد بغلم وایساد و بعد ازم پرسید آقا اینجا پلاک ۱۴ کدوم؟ منم گفتم

حاجی اینجا مجتمع پلاکی نیست اون باز ازم پرسید که بچه این محلی منم با اشاره خونمون و نشون دادم

و گفتم آره این خونمون بعد بهم دست داد منم دستم دادم و وقتی دستم تو دستش بود بهم گفت آقا ۱۰۰۰ داری

به ما بدی منم خیلی پرو گفتم نه ندارم لیمو دارم میخوای بدم؟

بعد اون از آستین اون دستش یه چاقو در آورد من که اون چاقو دیدم یه سکته همونجا زدم و گفتم آقا این

چه حرفیه ۱۰۰۰ تومن که قابل شما رو نداره بعد تو این فکر بودم که تو جیب من ۴ تا ۲۰۰۰ تومنی اگه

بخوام درش بیارم همشو میگیره ازم که دیدم یا خود خدا اونی که ترک موتور نشسته بود پیاده شد

چشمتون روز بد نبینه من خودم کم کوچولو نیستم ولی نصف اونم نبودم اون که اومد پایین دستم و

کشیدم از دست اون یکی و دو تا پا داشتم یه موتور گازی هم سوار شدم  و فرار کردم جوری که صندلام

جا موندن اون آقا گنده هم افتاد دنبالم نمیدونم اونا چه فکری در مورد من کرده بودن که واسه گرفتن من

انقدر تلاش میکردن  خلاصه منم مثل کولیا شروع کردم داد و بیداد که آی دزد کمک کشتنم چاقو بهم زدن

کمکم کنید آی هوار بابا کمک پسرتو کشتن سورن و کشتن اون آقا گنده هم که دید

دستش بهم نمیرسه به غلط کردن افتاده بود و میگفت تو رو خدا داد نزن کاریت نداریم بعد پرید پشت

موتور و در رفتن بعد کل محل ریختن تو کوچه منم ژس یک قهرمان و به خودم گرفتم انگار نه انگار

که تا یه دقیقه پیش کلی کولی بازی در آوردم بابام اینا هم اومدن دیدن ای داد بیداد این که سورن خودمون

خلاصه حسابی ترسیدم اون شب ولی به عنوان یک قهرمان که از دست دو تبهکار فرار کرده معروف

شدم. الانم تو محل به من میگن سورن فشنگ بخاطره اون فرار جانانه که انجام دادم.

به هر ترتیب از دست اون دو تا جانی تبهکار جان سالم بدر بردم یه نصیحت برادرانه هم بهتون بکنم

اینکه شب تنها  بیرون نرید اگه رفتین تو کوچه های تاریک نرین  اگه رفتین با موبایل حرف نزنید اگه زدین

جواب موتور سوارهارو ندین اگه دادین بهشون دست ندین اگه دادین تو جیبتون یدونه ۱۰۰۰ تومنی

داشته باشین اگه نداشتین مثل من زرنگ باشید و در برید اگه هم در نرفتید اونا هر چی خواستن بهشون

بدید اگه ندادین بعد از چاقو خوردنتون خودم میام عیادت و ۲ تا کمپوت آناناس براتون میارم.

خوب اینم یکی دیگه از ماجراهای حاج سورن خان بود امیدوارم درس عبرت بشه واستون.

راستی فردا ۱۳ بدره امیدوارم به همتون خوش بگذره و شاد باشین.

یه توصیه هم واسه دختر خانوم ها دارم چون در حال حاضر با بحران شدید کمبود شوهر مواجه هستیم 

دیگه با گره زدن سبزه بخت کسی باز نمیشه  پس سعی کنید که دو تا درخت بهم گره بزنید شاید فرجی شد

و البته چه بهتر که این درخت ها بید مجنونن باشن چون در این حالت میتونید شاخه هاشم بهم گره بزنید

و شانس شما بیشتر نسبت به رقبا به امید پیروزی شما عزیزان.

خوب دیگه رفع زحمت کنیم خیلی حرف زدم.

خوب و خوش و موفق و پیروز و شاد باشین. خداحافظ تا بدرودی دیگر.

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 1:47 توسط سورن |


سلام. حال دوستان چطوره؟ عید خوش میگذره؟ ایشالله که بگذره

این پست یکمی با پست های گذشتم فرق میکنه اکثر اوقات مطلبام بیشتر جهت طنز داشت ولی این دفعه

میخوام یکم باهاتون صحبت کنم.

من یه دو روزی رفتم شمال جای همگی هم خالی خوش گذشت حسابی  این دفعه نمیخوام

در مورد خاطرات شمالم بنویسم. چیزی که فکر منو مشغول کرد شاید یه چیز پیش پا افتاده باشه ولی

می خوام بدونم آخه چرا؟!!

چرا باید تو جامعه ی ما یکی به نون شبشم محتاج باشه ولی یکی با بهترین ماشینش دنبال خوش گذروندنش

آگه تو این تعطیلات به جاهای تفریحی سر بزنید منظور من و میفهمید. ساده ترینش همین جاده چالوس

خودمون دو سالی هست که تویوتا کمری تو ایران اومده شاید من تو این دو روز بیشتر از این دو سال

فقط تویوتا کمری دیدم و بهترین ماشینای خارجی که حتی بعضیاشو واسه اولین بار میدیدم.

تازه این شمال خودمون چه برسه به اونایی که توی این تعطیلات مسافرت های خارج و غیره میرن.

فقط میخوام بدونم چرا؟؟؟!!!

چرا تو جامعه ی ما انقدر فرق طبقاتی هست؟

مگه نه اینکه ما تو جامعه ی اسلامی زندگی میکنیم که اگه بخوایم طبق اصول اسلام پیش بریم

هیچ فقیری وجود نداره توی جامعه پس چرا الان اینجوری شده؟

 

بعضی قلبا دنیایی واسه خودش داره

                       یه چیزیایی توش داره که توی دنیا نداره

                                                     همیشه  توی دنیا کلی فرق بین آدما

                                                                                      این یه قانون شده و دیروز و حالا نداره

آدما از یه جا اومدن همه میرن یه جا

                         اونجا فرقی بین فقیر و دارا نداره

                                                       کاش یه روزی بشه که نشه جمله ای ساخت

                                                                                         با نمیشه  با نمیخوام با نشد با نداره 

اینم قسمتی از یه آهنگ رپ که در مورد فرق طبقاتی که  Emziper  خونده حتما گوش بدید خیلی قشنگه.

منتظر نظرهای شما دوستان هستم. خوب و خوش باشید بای.

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 18:27 توسط سورن |


بوی عیدی بوی توت بوی کاغذ رنگی

                                               بوی تند ماهی دودی وسط  سفره ی نو

بوی یاس جا نماز ترمه ی مادر بزرگ

                                             با اینا زمستون و سر میکنم با اینا خستگیم و در میکنم

شادی شکستن قلک پول

                                             وحشت کم شدن سکه ی عیدی از شمردن زیاد

بوی اسکناس تا نخورده ی لای کتاب

                                             با اینا زمستون و سر میکنم با اینا خستگیم و در میکنم

 

سلام.  فکر کنم اکثر شما این آهنگ فرهاد و شنیده باشین اگه ام که نشنیدین فدای سرتون عیب نداره

راستش از وقتی که یادم بابام همیشه نزدیکای عید این آهنگ و گوش میداد البته بابام یکی از طرفدارهای

فرهاد و یه آرشیو کامل از نوارهاش و داره.

از فرهاد گفتم یاد یه خاطره کوچولو افتادم بد نیست اونم بگم.

حدود ۶ یا ۷ سالم بود که تازه یاد گرفته بودم چطوری با میکروفون ظبط  کار کنم و صدام و ظبط  کنم 

منم یه روز افتادم به جون نوارهای بابام و شروع کردم به آواز خوندن و صدای خروس و سگ و گاو و

گوسفند و.... رو در آوردن و ظبط کردن روی نوار تا دلتون هم بخواد اون موقع ها شعر بلد بودم و

همه اونارو تو نوار ها خوندم  خلاصه اون روز یه ۴ ۵ تا از نوارهای بابام رو یه حال

اساسی بهشون دادم که اون نوارها آهنگ های فرهاد خدا بیامرز بود.

خلاصه یه یکی دو هفته ای گذشت از اون جریان و بابام یه شب از سر کار اومد خونه چشمتون روز بد

نبینه انگار که من چیکار کرده بودم همین که اومد تو داد زد سورنننننننن تو چه غلطی کردی؟؟؟!!!!!!

منم انگار برق ۳ فاز گرفته باشتم فهمیدم باز یه دست گلی به آب دادم که بابا اینجوری صدام میکنه زود

پریدم بغل مامانم تا از خطرات احتمالی جان سالم بدر ببرم. اون شب بابا یه دعوایی با من کرد و قضیه تموم

شد. چند سال بعد که صحبت اون جریان شد فهمیدم چرا ددی اینجوری غاط زده بود.

جریان از این قرار بوده که بابا اون زمان توی یکی از خفن ترین بیمارستانهای تهران کار میکرد و یه

دکتری بوده توی اون بیمارستان که خیلی کارش درست بوده و خیلی هم با شخصیت (مثل من) که اونم مثل

ددی عشق فرهاد بوده بابا قرار میشه که نوارهای فرهاد و واسش ببره.

از قرار معلوم این آقا دکی هم نوارهارو میبره خونه و میبینه به جای آهنگهای فرهاد شعر اتل متل توتوله و

 صدای حیوانات با صدای اینجانب روی نوارهاست و اونم خیلی شاکی میشه و فکر میکنه ددی سر کارش

گذاشته از بس که این دکترا بیجنبه هستن.

خوب اینم یکی دیگه از خاطرات بنده که بازم با شیطنت همراه بود.

خوب تقریبا ۱۰ ساعت دیگه سال تحویل میشه و بهار ۱۳۸۶ هم میاد.

از همه دوستانی که توی امسال من و شرمنده خورشون کردن و از یاد نبردن من و تشکر میکنم.

توی این سال جدید واسه همتون آرزوی بهترین هارو دارم امیدوارم تک تک لحظات این سال جدید واستون

خوب باشه و همیشه خنده روی لباتون باشه ومنم فراموش نکنید.

مثل همیشه خوب و خوش و خرم و شاد و موفق و پیروز و ......باشید تا سال بعد یا حق خدانگهدار.

سال نو همگی مبارک

عیدتان هم مبارک

souren3

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 17:37 توسط سورن |


سلام ملکم.

خوب مشهدی سورن برگشت جای همگی خالی بود خیلی خیلی خوش گذشت.

الان که دارم آپ میکنم دقیقا ۱۰ دقیقه هست که رسیدم خونه همین که رسیدیم همه رفتن خوابیدن

ولی من اومدم که آپ کنم آخه امروز یه خبرهایی هست.

آآآآیییییییییییییییییییییییییییییییی ملت امروز روز بزرگیه آخه امروز تولد من .

تولدم مبارک

تولدم مبارک

تولدم مبارک

یادش بخیر پارسال یکی از دوستان که امسال دیگه نیست و مطمئنا هم الان یادش نیست که تولد من چه

روزی بود یه sms خوشگل فرستاد که خیلی حال کردم آخه دقیقا حقیقت گفته بود.

متن sms هم این بود << روزی که به دنیا اومدی داشت بارون میبارید ولی اون روز هوا ابری نبود

بلکه فرشته ها بودند که داشتند گریه میکردند آخه یکی ازشون کم شده بود>>.

خوب خاطره گفتن بسه می خواستم خیلی شلوغ بازی در بیارم تو این پست ولی الان اول صبح نمیشه

زیاد شلوغ کاری کرد و فجیحا خوابم میاد.

خوب من رفتم تو ۲۱ به قول یکی از دوستان مردهای هم وزن من الان نتیجشون هم به دنیا اومده نمیدونم

چرا این مامان ما به فکر من نیست پیر شدیم رفت الکی الکی باز خوبیش این که گل پسرم اگه دختر بودم

یواش یواش داشت بوی سرکم در میومد شنیدین که میگن دختر که رسید به ۲۰ باید به حالش گریست.

خوب بسه دیگه حالا خودم واسه خودم یکم دعا کنم ایشالله که ۱۲۰ ساله بشم ایشالله امسال یه فولکس

قورباغه ای خوشگل بخرم ایشالله این ترم گند نزنم و از همه مهمتر ایشالله خانوادم و همه ی دوستانم

سالم و سلامت و خوش باشن.

اینم دو تا عکس خوشگل به مناسبت تولد خودم.

 

souren

 

souren1

خوب و خوش و موفق و سر حال و شاد و خرم باشید. بابای.

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 7:22 توسط سورن |


سلام ملکم.

تاخیرم شد ۱۶ روز اول از همه دوستان عذر خواهی میکنم که نتونستم تو این مدت بهشون سر بزنم.

اه اه اه واقعا مسخره بازیه ۱۵ روز رفتیم همدان هفته اول که فقط یک کلاس برگزار شد هفته دوم هم که

۲ تاش برگزار نشد. یعنی به طور واضح سر کار بودیم این۲ هفته.

امروزم که برگشتم چون فردا میخوام برم مشهد. جای همگی خالی.

خیلی خوشحالم که دارم میرم مشهد رفتن حرم و زیارت که جای خود ولی لطف دیگه این سفر این که

من بعد ۱سال و نیم میخوام آبجی شادی مو ببینم.

 راستی آپ بعدی بیست و یکم حتما سر بزنید.

 

راستی عکس وبلاگمو عوض کردم اشتباه نگیریدا عکس بچگی های بردپیت نیست نه عزیز جون تام کروز

هم نیست عجبا لئوناردو دیکاپریو هم نیست خوب حق میدم بچه به این خوشگلی تا حالا ندیدید تو شوکید الان

خوب نمیتونید فکر کنید واسه همین خودم میگم کیه که شما هم زیاد به دوگولتون فشار نیارید.

این عکس بچگی های سورن جون اصلا نمیخواد تعریف و تمجید کنید چون خودم میدونم که خیلی خیلی

خوشگل و عسل و با نمک و شیرین و هلو و جذاب وگوگولی و... بودم اصلا نیازی نیست شما تعریف کنید

فقط  تو رو خدا به تخته بزنید که یه وقت چشم نخورم البته نکات ایمنی و رعایت کردم قبل از اینکه عکسمو

بزارم رفتم اسپند خریدم با ۱ شونه تخم مرغ که هر ۲ ساعت یک عدد تخم مرغ از پنجره شوت کنم تو

خیابون تا  خدای نکرده یه وقت چشم نخورم.

 

1

(این عکسم از روستای ورکانه همدان که به نظرم قشنگ بود به خاطره همین گذاشتمش تو وبلاگ)

خوب سورنا خانوم هم که برگشتن پس ما مثل قبل خداحافظی میکنیم.

خوب وخوش و موفق و سر حال و شاد و خوش و خرم و سربلند و پیروز باشید. بای.

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 21:38 توسط سورن |


سلام ملکم.

خوب و خوش و خرم و شاد و سرحال و پیروز و موفق و.... که هستید؟ خوب خدارو شکر.

این دفعه قرار نیست باز از خاطرات خوشگلم بنویسم.

والا از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون دیروز در حال وبلاگ گردی بودم که تو یکی از این وبلاگها یه

مطلب جالب خوندم و خیلی خوشم اومد بخاطره همین کپی کردمش تا تو وبلاگ خودم بزارمش گفتم شاید

واسه شما هم جالب باشه.

<< بانک زمان>>

تصور کنید بانکی دارید که در آن هر روز ۸۶۴۰۰ تومان به حساب شما واریز می شود و تا آخر شب وقت

دارید که همه ی پولها را خرج کنید چون آخر وقت حساب خود به خود خالی می شود! در این وقت شما چه

خواهید کرد؟

البته که سعی میکنید تا آخرین ریال را خرج کنید. هر کدام از ما یک چنین بانکی داریم <بانک زمان>

هر روزصبح در بانک شما ۸۶۴۰۰ ثانیه اعتبار ریخته می شود و آخر شب این اعتبار به پایان می رسد.

هیچ برگشتی نیست و هیچ مقداری از این زمان به فردا اضافه نمی شود.

ارزش یک سال را دانش آموزی که مردود شده میداند

ارزش یک ماه را مادری که فرزند نارس به دنیا آورده میداند

ارزش یک هفته را سر دبیر یک هفته نامه میداند

ارزش یک دقیقه را شخصی که از قطار جا مانده

و ارزش یک ثانیه را آنکه از تصادفی مرگبار جان بدر برده میداند

< هر لحظه گنج بزرگی است گنجتان را مفت از دست ندهید باز بخاطر بیاورید که زمان بخاطر هیچکس

منتظر نمیماند>

دیروز به تاریخ پیوست

فردا معماست

و امروز هدیه است

خوب اینم از پست این دفعه که یکم بیشتر از یخورده با پست های قبلی فرق داشت.

خوب ترم جدید هم داره شروع میشه و بنده راهی دانشگاه دارم میشم  بنابراین آپ بعدی ۱۵ تا ۲۰ روز

دیگه میشه البته تو این مدت به دوستان سر خواهم زد.

خوب دوستان خوب و خوش و خرم و سر حال و شاد و سر بلند و سر افراز و پیروز و موفق و .... باشید.

به امید چاو.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 0:1 توسط سورن |


happy valentine day

1

سلام ملکم.

اول از همه ولنتانک (ولنتاین) و به همه ی عاشقان و دوستان الکی و راستکی تبریک میگم و آرزو

میکنم اگه خواستن دوستیشون پایدار بمونه اگه هم که نخواستن خوب نمونه.

روز ولنتاین روز جیب خالی شدن هم هست به قول معروف هر که بامش بیش برفش بیشتر هر کی دوست

پسر یا دوست دختر بیشتر ورشکستگی بیشتر.

البته من که اصالت خودم رو توی این زمینه حفظ کردم (همون همدان شهر من ۱ تومن هم ۱ تومن)

زیاد خوشحال نشید چون قرار نیست روش هامو بگم چون اونوقت لو میره و کارساز نیست ولی برای نمونه

یکی از روش هارو میگم اگه خواستین استفاده مفید کنید البته این روش ها ملزم به پرو بودن شما هم میشه

اگه خجالتی هستین بیخیال این روش بشید و مثل بچه های خوب برید کادوتون رو بخرید.

خوب شما توی این روش چند روز قبل از ولنتانک هر دفعه که با دوستتون صحبت میکنید بحث و به سمت

ولنتانک و کادو این حرفا بکشید و همش بگید که نمیدونم واست چی بخرم (تعجب نکنید قرار نیست شما

چیزی بخرید) و به طور مستقیم بهش بفهمونید که شما چس دوس دارید که اون واستون بخره.

و روز ولنتانک خیلی رمانتیک برید هر جا دوست دارید اگه پسرید که بیخیال کافی شاپ و رستوران و از این

جیگول بازیا بشید به نفعتون نیست چون هر چقدرم روتون مثل من زیاد باشه نمیشه چون ولنتانک باید

شما حساب کنید روزهای دیگه میشه یکاریش کرد باز مثلا پارکی تو کوچه ای خلاصه یه جایی که خرج

نداشته باشه ولی اگه دخترید که برید بهترین کافی شاپ یا رستوران شهرتون و گرون ترین چیزو سفارش

بدید چون تا سال دیگه معلوم نیست چه اتفاقی میفته.

و در آخر که نوبت کادوهاست اول شما کادوتون رو بگیرید و همونجا هم بازش کنید و اگه طرف مقابل دختر

به نظر من هیچی واسش نخرید و اصلا به روی خودتون هم نیارید که باید شما هم کادوتون رو بدید ولی اگه

طرف پسر بهتره یه چیز کوچولو موچولو مثل جاسویچی یا یه آدامس خرسی واسش بخرید که اگه گفت کادو

من چی اونو بهش بدید. خوب اینم یکی از روشهای من که امیدوارم جواب بده اگه جواب داد که دعا به جونم

کنید اگه هم که نه فقط نفرین نکنید.

راستی اینم کادو ولنتانک پارسال من. خوشگله نه؟

البته یکم هم بدآموزی داره که شما شطرنجی کنید اون قسمتو.

2

 

راستی یکی از دوستان وبلاگی (سورنای عزیز) که من هم خودش و هم نوشته هاشو خیلی دوست دارم

برای مدتی قصد نوشتن نداره سورنا خداحافظی کردنش مختص به خودش بود من میخوام تا اون برگرده

و باز شروع به نوشتن کنه مثل اون خداحافظی کنم تا بدون همیشه به یاد خودش و نوشته های قشنگش

هستم.

پس به امید چاو.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 19:20 توسط سورن |


 و سورن برگشت......

سلام ملکم حالتون چطوره؟

خوب من برگشتم و امتحان ها هم دادم واقعا دست شما دوستان که دعا کردین درد نکنه چون خیلی

خوشگل من امتحان هامو خراب کردم در موردشون حرف نزنم بهتره.

(ای بابا حالا بعد از ۱۶ روز اومدیم آپ کنیم حالا این کیبورد واسه ما غر میاد " ل " همش گیر میکنه)

اینو گفتم اگه کسی قصد کمک داشت و خواست یه کار ثوابی انجام بده یه کیبورد واسه من بخره آخه

هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستم. وگرنه جشن عاطفه ها کمیته برامون میاره از این چیزها خوب بیخیال

کیبورد به قول شاعر موندن و سوختن و ساختن همه بخاطره وبلاگ.

خوب تاسوا عاشورا چطور بود؟

جاتون خالی ما (من و رامین) رفتیم بهار (یکی از شهرهای همدان) خونه یکی از دوستان (آقا پیمان)

تا دلتون بخواد هم سیبیل دید زدیم. خلاصه بر عکس هر سال که وقتی میرفتیم بیرون کلی دلمون وا میشد و

مدهای جدید و میدیدیم امسال حسابی دپرس شدم ماشاالله موزه ی ایران باستان بود همه هم خفن نمیشد

راحت نفس کشید چه برسه به اینکه کاری کرد. ولی واسه ما که مهم عزاداری بود نه چیز دیگه.

نظریهای این بهاریها هم خیلی باحال بود اکثرا شیرینی میدادن فکر کنم جای جشن و عزاداری بر عکس باشه

واسه اونا ولی از همه جالب تر نظر یه بنده خدا بود این آقا نظر خیار داشتن فکر کنید این بنده خدا

خیارهارو ۴ قارچ کرده بود ریخته بود توی یه سینی و بین مردم پخش میکرد.

من هم نظرمو دادم ولی نظر من با بقعیه یه خورده کوچولو فرق داره والا نظر هر ساله ما این شده که هر

سال تاسوا شلوار پاره کنیم.

به جاست که خاطره این نظرو بگم. << والا این جریان برمیگرده به ۳ سال پیش درست تاسوعای ۳ سال

پیش بود.  من و چند تن از دوستان از ۵ ۶ محرم هر شب میرفتیم تو خیابون آخه خیلی شلوغ میشه

همون مکانی که تو پست قبل گفته بودم. شب تاسوعا هم مثل شبای قبلش تو خیابون بودیم بین جمعیت وول

میخوردیم که بنده اومدم از جوب بپرم که پام لیز خورد و یه پام رفت تو جوب و در این هنگام یک صدای

ناهنجار به گوش رسید که توجه اطرافیانو به بنده جلب کرد البته اینم بگم که اکثر اون اطرافیان از جنس

مخالف بودن و باعث قرمز شدن بنده شد با دست که اون قسمت و لمس کردم گفتم یا خدا؟ یه شکاف به طول

۱۰ ۱۵ سانتیمتر ایجاد شده روی خشتک شلوار بنده دیگه دوستان و صداکردیم و مثلا مارواستتار کردن

که البته باعث تابلو شدن بیشتر ما شد و تا قسمتی به همین صورت ادامه دادیم تا باعث شاد کردن دل مردم

بشیم و بعد یه ماشین گرفتم و راهی منزل شدم.>> البته امسال به شدت سال پیش نبود.

خوب اینم از تاسوا عاشورا امسال ما که در کل خوب بود از پیمان هم همینجا تشکر میکنم که مارو تحمل

کرد و شکم دو تا بچه کمیته ایو سیر کرد.

 

جاتون خالی بعد از چند ماه دیروز دوستان همگی باهم جمع شدیمو راهی جاده چالوس شدیم کلی هم خوش

گذشت منم نمیدونم چرا همینجوری الکی همرو ناهار مهمون کردم شاید بخاطره دل خجستگی بیش از حدم

بود خوب بسه دیگه زیاد حرف زدم حال و حوصله تایپم ندارم این کیبوردم که اعصاب مارو حسابی داغون

کرد. تا دفعه بعد که باز بیام و آپ کنم یا حق خدانگهدار.

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 12:51 توسط سورن |


سلام ملکم  حال شما چطوره؟

نمیدونم من چرا انقدر دلم خجستس فردا میخوام برم همدان امتحانام شروع میشه ولی باز مییام و آپ میکنم

تو این ۲ هفته هم که اومدم فرجه اصلا درس نخوندم فقط امروز یکم اندیشه اسلامی خوندم که مغزم هنگ

کرد وای که چقدر سخت تازه استاد تهدید کرده که میخواد خیلی سخت بده تو رو خدا دعا کنید امتحانامو خوب

بدم ترم اولی ضایع نکنم البته مثل جریان کنکور من از روش خودم امتحان میدم.

روش خودم: ۱) خدا همیشه با ماست

                ۲) تقلب بهترین روش اونم از هر روشی که شد

تازه برای این روشم دلیل منطقی هم دارم اونم اینکه وقتی خدا با ما باشه هیچوقت مراقبا نمیفهمن که داری

تقلب میکنی( دلیل منطقی نه؟)

خوب حرف از اندیشه اسلامی شد به جاست که یکی از خاطره هامو که توی این درس اتفاق افتاد و بگم

اول در مورد استاد این درس یه مقدار توضیح بدم این استاد ما رئیس ارشاد اسلامی استان همدان

اسمشم به قول خودشون حجت الاسلام حاجاقا آقا حسینی هستش از اون آخوندای خیلی خیلی خفن طوری بود

که بچه ها سر کلاس این جیکشون در نمییومد از وقتی هم مییومد سر کلاس حرف میزد تا وقتی میخواست

بره. خوب توضیح در مورد این شخصیت برجسته کافیه برم سراغ اصل ماجرا منو دوستام مثل همیشه بین

کلاس رفته بودیم تو حیاط دانشگاهو داشتیم با گوشیامون ور میرفتیم و بنده هم یه آهنگ گذاشته بودم

(چون گوشی من از نظر صدا از همشون بهتره(قابل توجه آقا رامین) که استاد اومدو ما هم دیگه بند و

بساطمون و جمع کردیمو رفتیم سر کلاس وسط های زنگ بود که دلم واسه گوشیم تنگ شد و در آوردمش

که باهاش یه حال و احوال کنم که اشتباها پلی آهنگ و زدم و شروع کرد به خوندن اونم چه آهنگی

آهنگ کورش صنعتی دقیقا اینجای آهنگم بود (عشق من توی هر کوچه به یاد تو خوندم ...... عشق من.....)

اونایی که این آهنگ و گوش دادن میدونن چیه از اون آهنگای دامبالا دیمبول مشتیه. خلاصه منم حول شدم

این آهنگ یه ۱۰ ۱۵ ثانیه ای خوند تا موفق شدم قطعش کنم وای نمیدونید چه حالی داشتم قلبم داشت

مییومد تو دهنم همون موقع استاد یه نگاه غضب ناکی به بنده کرد که باعث شد یه زمین لرزه ۹ ریشتری

در بدن بنده اتفاق بیفته از ترس. خلاصه بقعیه کلاسو مثل پسرای خوب نشستم سر کلاس واسه خودم تو

فکر شام دیشب بودم که  چه خوشمزه بود که آخرای کلاس استاد گفت خوب حالا اسم هرکیو خوندم بیاد

توضیح بده من از اول ساعت چی داشتم میگفتم که از شانس خوشگل ما اولین نفر من بودم  که وقتی اسم

منو خوند کلاس از خنده ترکید البته دلیل این خندرو خودم هم نمیدونم چی بود  خلاصه رفتیم کنار استاد

ایستادم مونده بودم چی بگم از شام دیشب بگم یا اسم خواننده اون آهنگو که یهو یاد دوتا مثالی افتادم که

استاد زده بود و هیچ ربطی هم به موضوع درس نداشت ولی از اون جایی که من خوشم اومده بود یادم بود

یکی از مثالاش این بود که گفت زمان شاه یه بنده خدایی بود تو همدان که اعدام شد و کار این آدم این بوده

که دمپایی پاره میخریده بعد میبرده نمیدونم کجا ذوبشون میکرده و باهاشون لوازم آرایشی میساخته

البته خیلی به نظرم خالی بندی مییومد یکی دیگشم این بود که تو فرانسه سقط جنین واسه این بالاس چون

از جنین ها استفاده های زیادی میکنن مثلا تو ساختن وسایل آرایشی استفاده میکنن البته به نظرم اینارو

گفته بود خانوما کمتر صافکاری نقاشی کنن خلاصه ما اینارو گفتیم سپس با یک نگاه غضب آلود دیگه

مواجه شدم و البته این دفعه یه منفی خوشگلم واسم گذاشت.

خوب اینم خاطره ی من از درس شیرین اندیشه اسلامی. خدا ازش نگذره اگه زیر ۱۵ به من بده این همه

ازش نوشتم. خوب من برم درسمو بخونم دیگه یادتون نره واسم دعا کنیدا.

راستی رسیدن ایام سوگواری سیدالشهدا را به همه ی شما خوبان تسلیت میگم حیف شد امسال کرج نیستم

هر سال کلی خوش میگذشت تو این چند روز گوهردشت کرج جای بسیار عالیه در شب های محرم حتما اگه

کرج هستین یه سری بزنید جای منم خالی کنید.

خوب موفق و پیروز و شاد باشید فعلا بای بای.

+ نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 11:17 توسط سورن |


سلام سلام سلام. حال شما چطوره؟

بازم میخوام از خاطرات سورن بنویسم فکر کنم میشه چهارمین خاطرم از دوران بچگیم حالا مثل بچه های

خوب دستارو بزن زیر چونت و بخون یکی دیگه از خاطرات اینجانبو.

(توجه: از خانوم ها و آقایونی که ناراحتی قلبی دارن یا از روح و این چیزها میترسن توصیه میکنم

بیخیال خوندن این پست بشن)

خوب این جریان بر میگرده به تقریبا ۱۰ یا ۱۱ سال پیش اون موقع ها جو روح و جن و این چیزا مارو

گرفته بود آخه اون زمان فیلم جن گیرو و طالع نحس و دیده بودم از اون جایی که منم آدم جوگیری بودم

حسابی تاثیر گذاشته بود روم. ما تو اون حال و هوا بودیم که یه روز رفتیم خونه مادر بزرگم و از روی عادت

رفتم سراغ کمد داییم دیدم یه کتاب توشه به نام (روح و معمای مرگ) خلاصه ما اون کتاب و ور داشتیمو

نشستیم خوندنش بعد که داییم اومد به هزار خواهش و تمنا رازیش کردم کتابو بده من ببرم خونمون خلاصه

ما کتاب و گرفتیم و رفتیم خونه همون شب اول ۳۰ یا ۴۰ صفحه کتاب و خوندم از ترس داشتم سکته میکردم

ولی از رو نمیرفتم تو یک هفته کل کتاب و خوندم ولی عواقبش بعدش تازه معلوم شد.

عواقبش عبارت بودن از:

۱) از سایه خودت ترسیدن

۲)از تاریکی وحشت داشتن

۳)هنگام خواب کله زیر پتو و فقط بینی بیرون اونم واسه نفس کشیدن آخه امکان این هست یه هو هوای

زیر پتو آلوده به گاز خردل بشه و باعث خفگی بشه.

۴)نصفه شب از خواب پا شدن و زدن ۳ تا سکته تا خوابیدن مجدد.

جالبیش اینجا بود که هر شب دقیقا ساعت ۲:۵۰ دقیقه از خواب پا میشدم و تا یک ساعت بعدش خوابم نمیبرد

خلاصه بعد از خوندن کتاب این عواقب دامن گیر ما شد و بیخیال ما هم نمیشد یه چند ماهی به این منوال

بودیم.

در این زمان بودیم که زن دایی اینجانب باردار شدن و نزدیکای فارغ شدنش بود و از اون جایی که پدر

اینجانب پرستار هستن قرار بود که برن بیمارستان بابای ما.

(پیام بهداشتی: ۱)خوردن دو وعده ماهی در هفته واسه ی بدن الزامیست چون امگا ۳ داره.

                    ۲) هرگز نشه فراموش لامپ اظافی خاموش.

                   ۳) شیر مامان تا شیش ما تنها غذای من (به یاد سگ بچه وحید) )

خوب پیام هارو هم که گفتیم کجای داستان بودم؟

آهان بعدش یه شب ما مثل همیشه رفتیم که لالا کنیم لازم به ذکر که بگم اتاق منو خواهرم مشترک بود.

بعد ما بازم به هزار بد بختی گرفتیم خوابیدیم و طبق معمول هر شب ساعت ۲:۵۰ دقیقه نصفه شب از خواب

پریدیم از همون روش کله زیر پتو دماغ بیرون استفاده کردیم تا خوابمون ببره که دیدم یا غلام رضا پیروانی

یه زنی چادر انداخته رو سرش صورتشم پوشونده اومد تو اتاق فقط ۱ دقیقه خودتونو بزارید جای اون لحظه

من متوجه میشید ما دیدیم این اومد تو اتاق خواب و نشست جلوی تخت خواهرم که روبه روی تخت من بود

و شروع کرد به سجده کردن من دهنم وا مونده بود جیکم هم در نمییومد بعد یکی دو دقیقه پا شد و از اتاق

رفت بیرون منم یه نفس راحت کشیدم که از شرش راحت شدم که دوباره بعد چند دقیقه اومد تو اتاق و باز

شروع کرد به سجده کردن خلاصه ما عزم و جزم کردیم و از رو تخت بلند شدم و شروع کردم به داد و فریاد

که آی هوار روح روح با مشتو لگد هم افتادم به جونش که با خواهر من چیکار داری که در همین حال بودم

که چراغ اتاق روشن شد. که دیدم ای داد بیداد اینی که داره کتک میخوره زن دایی عزیزم و اونی که رو تخت

خوابیده دایی جانم که وقتی من خواب بودم زن داییم حالش بد میشه و میان خونه ی ما و ما هم از دنیا بیخبر

بابام اومد یه دعوایی ما رو کرد و منم از خجالت به حالت همون کله زیر پتو دماغ بیرون رفتم زیر پتو

شانس آوردم اون شب زن داییم بچه شو سقط نکرد از ترس البته اگه هم میکرد بد نمیشد چون بچش دختر

بود. خلاصه تا چند سالی سر همین موضوع سوژه فامیل بودیم.

خوب قصه ی ما به سر رسید کلاغ به خونش نرسید. اینم یکی دیگه از خاطرات اینجانب البته به صورت

خلاصه امیدوارم خوشتون اومده باشه. ببخشید که سرتونو درد آوردم.

پیروز و پاینده باشید فعلا خداحافظ. در ضمن نظریادتون نره.

( یه پیام دیگه: آیا میدانید که اگر این کارت هوشمندا بیاد ما بدبخت میشیم؟ چون دیگه نمیتونیم ماشین و

بپیچونیم و هر کجا که دلمون خواست بریم. در این صورت ورشکست میشیم. پس همگی برای نابودی این

کارت هوشمندها با هم دعا کنیم)

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 1:13 توسط سورن |


با شقایق میتوان در بزم گل پروانه شد

با غریبی  بی کسی  بیگانه بیگانه شد

با شقایق میتوان تا مرز دل پرواز کرد

با شقایق می شود با عشق هم  همخانه شد

شاهدان عشق مرا دیوانگی پنداشتند

با شقایق میتوان دیوانه دیوانه شد

چهره ی گلها زشادی رنگ مستی گرفت

چون شقایق جام بزم مستی  مستانه شد

چون عروس باغ  صورت را به نامحرم گشود

قصه ی ما با شقایق قصه ای جانانه شد

قصه ی عشق من و او قصه ای کوته نبود

داستان عشق ما  زیباترین افسانه شد

you

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 14:18 توسط سورن |


صدای زنگ تلفن - دخترک گوشی رو بر میداره

-
سلام . کیه؟

-
سلام دختر خوشگلم منم بابایی! مامانی خونه است؟ گوشی رو بده بهش!

-
نمیشه!

-
چرا؟

-
چون با عمو حسن رفتن تو اطاق خواب طبقه بالا در رو هم رو خودشون بستن!

...

سکوت

...
عمو حسن نداریم!

-
چرا داریم. الآن پهلو مامانه.

-
ببین عزیزم. اینکاری که میگم بکن. برو بزن به در و بگو بابا اومده خونه!

-
چشم بابا!

...

...

چند دقیقه بعد

...

-
بابا جون گفتم.

-
خوب چی شد؟

-
هیچی. همینکه گفتم یهو صدای جیغ مامانم اومد بعد با عجله از اطاق اومد بیرون همینطور
که از پله ها میدوید هول شد پاش سر خورد با کله اومد پایین. نمیدونم چرا تکون نمیخوره
دیگه؟

-
خوب عمو حسن چی؟

-
عمو حسن از پنجره پرید توی استخر. ولی پریروز آب استخر رو خودت خالی کرده بودی یک
صدای بامزه ای داد نگو! هنوز همونتو خوابیده!

-
استخر؟ کدوم استخر؟ ببینم شماره ******** نیست؟

-
نه!

-
ببخشین مثل اینکه اشتباه گرفتم

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 23:54 توسط سورن |


 

اگر داوطلبي در كنكور قبول نشد هيچ تقصيري نداردچرا كه سال فقط 365 روز است.
در حالي كه:
1)
سال 52 جمعه داريم و ميدانيد كه جمعه ها فقط
براي استراحت است
به اين ترتيب 313 روز باقي ميماند.
2)
حداقل 50 روز مربوط به تعطيلات تابستاني
است كه به دليل گرماي هوا مطالعه ي دقيق
براي يك فرد نرمال مشكل است.
بنابراين 263 روز ديگر باقي ميماند.
3)
در هر روز 8 ساعت خواب براي بدن لازم است
كه جمعا" 122 روز ميشود. بنابراين 141 روز باقي ميماند.
4)
اما سلامتي جسم و روح روزانه
1
ساعت تفريح را ميطلبد كه جمعا" 15 روز ميشود.
پس 126 در روز باقي ميماند.
5)
طبيعتا" 2 ساعت در روز براي خوردن
غذا لازم است كه در كل 30 روز ميشود.
پس 96 روز باقي ميماند.
6) 1
ساعت در روز براي گفتگو و تبادل
افكار به صورت تلفني لازم است.
چرا كه انسان موجودي اجتماعي است.
اين خود 15 روز است.
پس 81 روز باقي ميماند.
7)
روزهاي امتحان 35 روز از سال را به خود
اختصاص ميدهند. پس 46 روز باقي ميماند.
8)
تعطيلات نوروز و اعياد مختلف دست
كم 30 روز در سال هستند.
پس 16 روز باقي ميماند.
9)
در سال شما 10 روز را به بازي ميگذرانيد.
پس 6 روز باقي ميماند.
10)
در سال حداقل 3 روز به بيماري
طي ميشود و 3 روز ديگر باقي است.
11)
سينما رفتن و ساير امور شخصي
هم 2 روز را در بر ميگيرند. پس 1 روز باقي ميماند.
12) 1
روز باقي مانده همان روز تولد شماست.
چگونه ميتوان در آن روز درس خواند؟!!
نتيجه ي اخلاقي: پس يك داوطلب نرمال نميتواند
اميدي براي قبولي در دانشگاه داشته باشد

( بنا به این تفاصیر عجب نخبه هایی بودیم ما دانشجویان  به مامانم بگم یه اسفند واسم دود کنه

یه تخم مرغم شوت کنه روی پشت بوم همسایه که یه وقتی گل پسرشو چشم نزنن).

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 22:56 توسط سورن |


سلام. چطورید؟

این دفعه هم با دست پر از همدان اومدم یه چندتایی عکس از جاهای دیدنی همدان گرفتم گفتم شاید جالب

باشه واستون. یه وقتم دلتون خواست و حوس کردین یه سر برید همدان فقط اگه خواستین برید ۲ نکته رو

فراموش نکنید اول اینکه (همدان شهر من ۱ تومن هم ۱ تومن) و دوم اینکه سعی نکنید تو همدان شوماخر

بازی در بیارید چون در نهایت منجر به کتک خوردن شما میشه و همیشه هم ۲ تا دوست پیدا نمیشه که

بخوان جلوی طرف و بگیرن که نذارن شما کتک بخورین قابل توجه آقا رامین خودمون.

 

1

 

 

2

 

3

 

4

+ نوشته شده در جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 11:54 توسط سورن |


سلام. همگی که خوبید؟ خوب خدارو شکر منم خوبم.

اول از همه ی عزیزانی که نظر دادن تشکر میکنم. بازم معذرد میخوام به خاطره دیر به دیر آپ کردنم.

قبل از اینکه این پست و بخوام بنویسم کلی حرف واسه گفتن داشتم ولی نمیدونم چرا حالا که میخوام

بنویسم چیزی به ذهنم نمییاد که بخوام بگم. تا حالا شده به اشتباه های خودتون فکر کنید به بدی هایی که

به دیگران کردید یا به خودتون چون همیشه واسه بدی کردن باید بد باشی تا بتونی بدی کنی یاد دوران

بچگی بخیر دوران معصومیت دوران پاک بودن بدون بد بودن و بدی کردن کاش میشد همیشه مثل دوران

بچگیمون پاک بمونیم مطمئنا" این کار شدنی نیست ولی بیاید سعی کنیم که بد نشیم که بخوایم به کسی بدی

کنیم.

 

چه آغازی چه انجامی چه باید بود و باید شد

در این گرداب وحشتزا در این گرداب وحشتزا

چه امیدی چه پیغامی کدامین قصه ی شیرین

برای کودک فردا برای کودک فردا

زمین از غصه میمیرد گل از باد زمستانی

شعور شعر ناپیدا در این مرداب انسانی

همه جا سایه ی وحشت همه جا چکمه ی قدرت

گلوی هر قناری را بریدند از سر نفرت

به جای رستن گلها به باغ سبز انسانی

شکفته بوته ی آتش نشسته جغد ویرانی

چه آغازی چه انجامی چه باید بود و باید شد

در این گرداب وحشتزا در این گرداب وحشتزا.......

 

این هم قسمتی از آهنگ داریوش بود خودم این آهنگ خیلی دوس دارم و هروقت دلم میگیره این آهنگ و

گوش میدم.

چی فکر میکردیمو چی شد اصلا فکر نمیکردم این پست اینطوری بشه. تو پست بعدی جبران میکنم ببخشید

که سرتونو درد آوردم. موفق باشید بای.

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 2:24 توسط سورن |


یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود غیر از خدای مهربون هیشکی نبود جز دو پرنده که باهم همخونه بودن عاشق

همدیگه بودن بدون هم نمی تونستن زندگی بکنن، ولی یه روز باد اومد و آشیونه عشقشون و زد و با خودش برد

پرنده نر : گفت من باید برم ، برم به یه سرزمین دور تا یه چوب خوب بیارم که بازم یه آشیونه از آشیونه قبلی

بهتر درست کنیم ولی پرنده ماده راضی نبود و بهش گفت نه من بیشتر از هر آشیونه ای الان به خودت احتیاج

دارم من که آواره شدم پس تنهایی رو هم به مشکلاتم اضافه نکن من آشیونه نمی خوام من فقط تورو می خوام

ولی پرنده نر با بی رحمی تمام گفت من این کارو باید به خاطر تو بکنم ، من این کارو به خاطر خودت می کنم

درک کن ، بعدم گفت خداحافظ اما روزی خواهم آمد ، چشمشو روی اشکای پرنده ماده بست و رفت در حالی

که داشت دور می شد پرنده ماده زیر لب گفت خداحافظ تنها بهانه برای زنده ماندن خدا حافظ زندگی، آره برو

می دونم که یه روز دوباره بر می گردی ولی بدون روزی می یایی که دیگه خیلی دیر شده و از من فقط یه

خاطره به جا مونده ، خاطره ای که حتی خود تو هم اونو دیر یا زود فراموش می کنی .

1

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 16:25 توسط سورن |


بازم سلام ملکم.

دیدم وبلاگ خیلی یکنواخت و حوصله سر ببر شده گفتم بهتر با گذاشتن عکس از این یکنواختی درش بیارم

حالا زیاد خوشحال نشید قرار نیست عکس سورن جونو ببینید.

همدان که بودم چند تا عکس گرفتم گفتم شاید واستون جالب باشه اولی که من حداقل ۱۰ سالی میشه که تو

کرج ندیدم حالا خبر از ولایت شما ندارم. ولی عکس دوم من تا حالا ندیده بودم. امیدوارم خوشتون بیاد.

1

 

2

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 11:49 توسط سورن |


 

سللللللللللللللللللللام من هنوز زندمممممممممممممممم به خدا . حال شما چطوره؟

اوووففف دقیقا" یک ماه و سه روز که آپ نکردم البته تو این مدت چند وقت یک باری مییومدم ببینم کی

هنوز ما رو یادشه که دیدیم به جزء آقا سامان گل و شیرین خانوم کسی ما رو به حساب نمییاره.

ولی از اونجا که من روم خیلی زیاد اصلا" نا امید نشدم و بیخیال وبلاگ نمیشم.

خوب حتما" الان میگید تا الان کدوم گوری بودی که باز پیدات شده؟ منم میگم که همدان بودم.

خوب از کجا شروع کنم حرف واسه گفتن زیاده.  چند وقت پیش یکی از نزدیکترین دوستامو از دست دادم

فکر بد نکنیدا حالش باید خوب باشه ولی بنا به دلایلی دوستیمون تموم شد واسش آرزوی موفقیت میکنم و

امیدوارم امسال یه رشته ی خوب قبول بشه به من که قول رتبه ی زیر ۵۰۰ داده بود. یه قول دیگه هم به هم

داده بودیم که امیدوارم اونم فراموش نکرده باشه من که نکردم. چه گل پسریم واقعا" من.

اتفاق بعدی هم این بود که من داشتم بیوه میشدم  یعنی خانومم میخواست منو طلاق بده ولی از اونجا که

تو کشور ما حق طلاق با آقایون موفق به این کار نشد و با گرفتن چند تا قول بازم راضی به ادامه دادن با

بنده شدن حالا بعدا" بیشتر باهاش آشنا میشیید.

دیگه بگم که دانشگاه میرم و بعدش همش آویزون خونه ی فک و فامیلم و دوستای خوبی هم پیدا کردم دیگه

همینا دیگه خوب فعلا" این پست و داشته باشید تا بعد که باز میا مو آپ میکنم تو این چند روز که در ولایت

به سر میبرم. خوب و خوش باشید فعلا" بای.

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 15:27 توسط سورن |


 

عشق يعنی پوچی و بيهودگی

عشق يعنی خواری و درماندگی

عشق يعنی سر به زیر انداختن

عشق يعنی تک و تنها ساختن

عشق يعنی حرف های الکی

عشق يعنی قصه های خوابکی

عشق يعنی بی خيال ما شدن

عشق يعنی يکه و تنها شدن

عشق يعنی وعده های بی حساب

عشق يعنی تو سری از آن جناب

عشق يعنی ذره ذره کم شدن

عشق يعنی زاری و در هم شدن

عشق يعنی حسرت آن يک نگاه

عشق يعنی زجه از اين دل ما

عشق يعنی لذت يک آرزو

عشق يعنی يک بلای مانده گار

عشق يعنی از همه خسته شدن

عشق يعنی بی کس و ذله شدن

عشق يعنی آخرش حسرت يار

بر زمين خوردن به دست آن نگار

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 11:40 توسط سورن |


به دانشگاه گذر کردم صباحیی

به هر دورو برش کردم نگاهی

شنیدم دختری با ناز می گفت :

که این جا واژگون گردد الهی!!!

نظر بر هر طرف انداختم من

به هر کس زل زدم نشناختم من

برای دیدن یک فرد عاقل

به کار جستجوپرداختم من

یکی در دست دارد چای داغی

یکی با سنگ دنبال کلاغی

کتاب وجزوه ها هر جا به یک سو

از ان ها کس نمی گیرد سراغی

یکی شلوار لی دارد به پایش

یکی گوشواره ای بر گوش هایش

به وقت امتحان ار ترس تجدید

فرستد دیگری را او به جایش

یکی در دست یک شاخه شقایق

به دنبال کسی در این دقایق

به اینجا امده تا درس خواند

ولی دیوانه شد شیدا و عاشق

یکی یک واحدی را سخت افتاد

از ان روز است هی دنبال استاد

که ای استاد ما رحمی به ما کن

خدا این مغز خالی را به من داد!!!

یکی گویی که امد میهمانی

لباس شیک پوشد با کتانی

یکی سیگار بر لب اه در دل

سیه کرد زندگی را در جوانی

یکی خوشگل یکی شیطان یکی لنگ

یکی دایم موبایلش می زند زنگ

یکی مغزش تهی حرفش فراوان

یکی با دوستانش می کند جنگ

در اینجا بوده ام من یک دو سالی

به چشم خود بدیدم وضع و حالی

همه اینجا به کار خود گرفتار

بود اینجا مکان بی خیالی

به دانشگاه گذر کردم صباحی

به هر دوروبرش کردم نگاهی

کسی اینجا به فکر حال ما نیست

ندارد قشر دانشجو گناهی!!!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 12:12 توسط سورن |


سلام. ببخشید این پست یکمی خصوصیه مجبور بودم شرمنده.

یکی از دوستان که من ازش تقاضا کرده بودم با هم تبادل لینک داشته باشیم که ایشون این کارو کردن

ولی متاسفانه آدرس وبلاگشو اشتباه واسه من گذاشته به همین خاطر من مجبور شدم از این طریق بهش

بگم و ازش میخوام این دفعه آدرس درست وبلاگشو واسم بزاره ممنون میشم ازش.

بازم ببخشید که این دفعه شخصی شد خوب و خوش باشید بای.

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 20:17 توسط سورن |


سلام ملکم خوب هستین؟ منم خوبم.

من از همدان اومدم(البته ۲ روز پیش) وقت نشد دیگه زود تر بیام وای جاتون خالی تو این چند روز

اتفاق های جالبی افتاد واسم  که گفتنش خالی از لطف نیست.

عصر جمعه که ما راهی همدان شدیم و واسه اولین بار تنهایی سفر میکردیم البته به جزء اون یک باری

که با مجتبی (بهترین دوستم) با فولکسش رفتیم نوشهر که جاتون واقعا" خالی بود با اینکه کل سفرمون ۷

ساعت بیشتر طول نکشید.

خلاصه تو اتوبوسم کرکره خنده ی ما به راه بود آخه یه دختره صندلی بغل ما نشسته بود که مثل ما ترم یکی

بود یعنی تابلو بود ترم یکی بیچاره بچمون این همه پسر یه جا با هم ندیده بود مخش هنگیده بود خودش و

داشت میکشت تا تو همون اتوبوس یکی پیدا کنه که آخر سرم کسی نسیبش نشد جزء شوفر اتوبوس 

آخر راه شوفر اومد کارت تعاونیشونو به این بنده خدا داد.

خوب بریم سراغ ادامه ماجرا شب که رسیدم همدان چتر باز کردم خونه ی عمه خانومم شام خوردیمو دسر

هم ۲ تا فیلم دیدیم با پسر عمه هام فکر بعد نکنید مجاز بودن. بعدشم دیگه لالا کردیم.

فردا صبح با پسر عمه جان پاشدیم که بریم واسه ثبت نام که وقتی وارد دانشگاه شدیم با استقبال گرم

مسئولین مواجه شدیم و گفتن بیرون برید فردا بیاید ما هم دست از پا درازتر برگشتیم و موقع برگشتن دل ما

حوس ماءالشعیر کرد که ما عمل مقدس روزه خوری انجام دادیم و برگشتیم منزل و ساعت ۱۲ شب بود که

خواستیم باز لالا کنیم یادمون اومد که مدارکهارو کجا گذاشتم که متوجه شدم گم شده بید یعنی شناسنامه

کارت ملی و گواهی موقت دانشجویی  راستی ( از یابنده تقاضا میشود تو قسمت نظر خواهی اعلام کند و

مژدگانی خود را دریافت کند. مژدگانی= یه ماچچچچچچچچ گنده از لپ شما توسط اینجانب) خلاصه به هر

بدبختی بود انتخاب واحد کردیم و کل شهرم زیر و رو کردیم ولی پیدا نشد که نشد البته تا الان که دارم

تایپ میکنم.

منم بعد از ظهرش برگشتم کرج آخ که شهر خود آدم چه حالی میده هیچ شهری شهر خود آدم نمیشه.

خلاصه ما اومدیم خونه یه دوش گرفتیمو خوابیدیم. فرداش دیدم مجی(مجتبی) تل زد که منم کرجم آخه اونم

دانشگاه کرمان قبول شده ما هم از خدا خواسته عصرش رفتم در خونشون یه ۲ ۳ ساعتی چرت و پرت

گفتیم و خندیدیم بعد فولکس و برداشت که ما رو برسونه با یکی از بچه ها که وسط راه فیلش یاد

هندستون کرد و گفت بریم کوه نور ( همونجا که زمان پشت کنکوریمون پاتوق ما بود) ما هم از خدا خواسته

گفتیم باشه چون باز بساط کرکره خنده براه خلاصه رفتیم بالا مجی هم اون بالا ۲تا تیک آف کشید و یه دستی

که بساط خنده مردم به راه بشه. بعد یه نسکافه زدیمو گفتیم برگردیم دیگه که وسط راه یک دفعه

بوووومممبببببب البته بعضی اوقات فولکس یه صداهایی از خودش در میاره که اون نشونه ی بی شخصیت

بودنش ولی این یکی خیلی وحشتناک بودم منم عقب نشسته بودم خودتون تجسم کنید دیگه که چه جوری بود

بعد من عقب و یه نگاه انداختم دیدم وااایییی آتیش گرفته ماشین که گفتم بزن کنار الان که بریم هوا اونم که

انگار نه انگار داشت راهشو میرفت خلاصه زدیم کنارو ۳ سوت پریدیم بیرون از ماشین مجیم کاپوت (همون

صندق عقبو) داد بالا اتیش زد بیرون ما مونده بودیم فرار کنیم یا آتیش و خاموش کنیم خلاصه بعد از ۱ دقیقه

خاک بازی یکی آب آورد ریخت روش خاموش شد ووووااایییی که چه فیلم اکشنی بود این دفعه نمیگم جاتون

خالی چون ۳ تایمون قلبامون داشت مییومد تو دهنمون خلاصه به هر بدبختی بود حولش دادیم تا یه جایی

بعد خودمون برگشتیم خونه هر چی خندیده بودیم از دماغمون در اومد البته ما که از رو نمیریم بعدش باز کلی

خندیدیم. اینم از این اتفاق هایی که تو این چند روز واسه سورن جون اتفاق افتاده بود.  میخواستم نتیجه های

این داستان ها هم بگم ولی دیگه خسته شدم خودتون نتیجه اخلاقی این داستان هارو در بیارید.

خوب دوستان گل و خوشگل من خوب و خوش باشید درس ها هم خوب بخونید خداحافظ.

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 12:56 توسط سورن |


سلام ملکم حال شما چطوره؟ منم خوبم.

خیلی حالم گرفتست آخه میدونید ۲ هفته پیش که رفتم همدان واسه ثبت نام گفتن که برید حال کنید بهمن بیاید

ما هم از خدا خواسته گفتیم چه بهتر. حالا ۲ روز پیش تلفن زدن میگن جون شما راه نداره اصلا" بدون شما

حال نمیده پاشید بیاید ثبت نام کلاساتون هم از ۱۵ مهر شروع میشه خلاصه بد زدن تو برجکمون.

امروزم دارم میرم واسه انتخاب واحد گفتم قبل از رفتن بیام بگم.

خدایی میبینید دانشگاهامون هم در پیتین خودشون هم نمیدونن چیکار میخوان کنن البته شایدم وقتی فهمیدن

سورن جون میخواد بره حول کردن.

اینارو گفتم تا اگه دیدید دیر به دیر آپ میکنم دلیلشو بدونید البته یه ۴ ۵ روز دیگه هستم در خدمتتون بعدش

رفع زحمت میکنم.

سعی میکنم حداکثر هر ۲ هفته آپ کنم وبلاگو. خوب دوستان گل و عزیز و مهربون و تر گل ور گل و

خوشگل و عزیز و دوست داشتنی من تا آپ کردن بعدی یا حق و خدانگهدار.

+ نوشته شده در جمعه هفتم مهر 1385ساعت 13:5 توسط سورن |


 

سلام سلام سلام. حال شما چطوره؟ منم خوبم.

بازم داره بوی مدرسه میاد اه اه اه چه بوی بدی میده هیچوقت از این بو خوشم نیمده حتی حالا که مدرسه

رفتنم هم تموم شده آخه کی حال و حوصله داره بعد از ۳ ماه خوردن و خوابیدن بره ۵ ساعت سر کلاس

بشینه؟ واقعا" این چند روز اولش خیلی زجر آور به تمام دوستان محصلم تسلیت میگم بخاطره بازگشایی

مدارس. ولی خدایی به غیر از درس خوندن مدرسه خیلی حال میده مخصوصا" دوران دبیرستانش با کرکره

خنده هاش سرکار گذاشتن دبیراش یادش بخیر به من که خیلی حال داد شما هم سعی کنید که بهتون خوش

بگذره چون وقتی که تموم میشه میفهمید چه دوران خوبی بود.

خوب حالا که بحث مدرسه شده یه خاطره میخوام بگم از روز اولی که رفتم مدرسه.

سالی که میخواستم برم مدرسه یه دبستان جدید تو محله ما ساخته بودن خوب بالاخره فهمیده بودن که 

سورن جون میخواد بره مدرسه واسه همین افتتاحش و به بنده سپردن اتفاقا" یه ناظم واسه مدرسه انتخاب

 کرده بودن که شهرت جهانی داشت البته در رشته های کشتی کج کاراته بکس  مهارتهای رزمی و.... که

همه ی این فنون رزمی و رو دانش آموزان گرامی اجرا میکردن اگه اشتباه نکنم اسم این آقا ناظم اکبری

بود و یه سبیل چنگیزی هم داشت با یه شخصیت بسیار گنده(شخصیت=شکم) خلاصه وقتی نگاش میکردی

یاد جلاد میفتادی واگه بهت نگاه میکرد همونجا احساس میکردی که شلوارت خیس شده.

خوب بریم سراغ اصل ماجرا روز اول مدرسه بود و منم همراه مامانم و خواهرم با یکی از دوستام راهی

مدرسه شدیم واسه مراسم افتتاحیه. این خواهر ما هم که فکر میکرد داداشش ۲ زار مخ نداره تو راه هی به

من میگفت اسمتو پرسیدن نگی سورن ها بگو امیر (آخه اسم من تو شناسنامه امیر) از بس گفت که حالم بد

شد. خلاصه ما رفتیم داخل مدرسه و سر صف وایسادیم آقای اکبری هم اومد شروع کرد به داستان گفتن منم

به تنها چیزی که نگاه میکردم سیبیل های خفنش بود که این سیبیل ها چرا اینجورین. بالاخره ما رو کلاسبندی

کردن و فرستادن سر کلاس البته اون موقع ها هم از این جیگول بازیای الان نبود که مامان بابا ها هر کدوم

یه دوربین فیلم برداری دستشون باشه و بیخیالم نمیشن حتی از مسترا رفتن بچه هم فیلم میگیرن.

خلاصه ما که رفتیم سر کلاس اتفاقا" با یکی از بچه محل هامون هم همکلاس شدم که اصلا" ازش خوشم

نمییومد آخه از این بچه ننه ها بود که اگه دست تو دماغشم هم میکرد به مامانش میگفت. این بدبختم که 

انگار خدا منو فرشته نجاتش فرستاده باشه آویزون ما شد که بچه ها اذیتش نکنن خبر نداشت من از همه

بدترم خلاصه یه یک ساعتی گذشت و خبری از معلم نشد منم یخم باز شده بود و کرمم داشت وول وول

میخورد گیر دادیم به این مجید بدبخت (همون بچه محلمون) نمیدونم سر چی دعوام شد باهاش و سر این

بینوا رو کوبیدم به دیوار جوری که دیوار فرو رفت اینم زرتی زد زیر گریه و رفت به ناظم گفت هرچیم 

نازش و کشیدم جواب نداد. چشمتون روز بد نبینه آقای اکبری با یه خط کش ۵۰ سانتی اومد تو کلاس 

خودتون حدس بزنید که چه احساسی داشتم اون موقع داد زد گفت سورن کیه؟ جواب ندادم باز داد زد بازم

جواب ندادم به مجید گفت کدوم من و با دست نشون داد وای الانم که دارم میگم میترسم. گفت بچه مگه با تو

نیستم منم با کمال پرویی گفتم آقا ما اسممون امیر سورن نیست اونم بیشتر زورش گرفت گفت تو کله اینو

زدی به دیوار؟ با ترس و لرز گفتم بله اونم گفت بیا بیرون کارت دارم خلاصه ما رو برد بیرون و ۳ تا 

خط کش آبدار زد رو دستم بی معرفت محکم هم زد خداییش منم اشک تو چشمام جمع شد بهم گفت برو

صورتت رو بشور و بیا فکر کنم دلش سوخت واسم حالا شما هم زیاد آبقوره نگیرید چون جاهای خوبش

مونده. من صورتم و شستم رفتم تو کلاس که بچه ها داد زدن آقا تو رو مبسر کرد کلی ذوق ترک شدم باورم

نمیشد ولی ارزش خط کش خوردن داشت. خلاصه من شدم مبسرو پدری از این مجید در آوردم که فکر 

نکنم هنوزم یادش رفته باشه کلیم ازش باج میگرفتم.

خوب اینم از روز اول مدرسه رفتن من که به جای شیرینی از کتک ازمون استقبال شد فکر نکنم واسه شما

همچین اتفاق قشنگی افتاده باشه البته بهتر که نیفتاده چون همون روز اول از مدرسه زده میشدین

راستی اگه شما هم از روز اول مدرستون خاطره ای دارین برام بفرستین حتما" تو وبلاگ میزارم.

خوب دوستان عزیزم خوب و خوش و موفق باشید و بای.

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 15:53 توسط سورن |


 

آموزشگاه موفق کنکور

 

1: مرحله اول یک ساختمان ویران شده تهیه کنین که قرارگاه سوسکها و پادگان موشها باشه

 

( این یعنی شما تو این آموزشگاه اصلا تو قید موضوعات متفرقه نیستین و فقط دنبال با سواد

 

 کردن مردمین )

 

 

2 : اسم خودتون رو بزارین مدیر آموزشکده علمی ...... ( مملکت خر تو خره کی میفهمه

 

 شما تا کلاس دوم درس خوندین ؟ )

 

 

3 : یه اسم با کلاس رو موسسه بزارین مثل ( مدرسان بی شرف – پول بیار دانش ببر – کانون

 

 فرهنگی خر شدگان و ...... )

 

 

4 : چند تا دبیر که ولکن بچه ها نیستن و 79 سال سابقه تدریس دارن رو پیدا کنین بعد تو کل

 

 کشور جار بزنین دبیرامون با تجربه ان ( باید طوری باشن که تجربه ازشون چکه کنه !!!!! )

 

 

5 : منشی آموزشگاه رو هم یه خانم جوون بزارین البته ازون باحالاش که بوی عطرشون تا 17

 

کوچه پایین تر میره ( این موضوع باعث میشه اشتیاق ادامه تحصیل تو پسرها متولد شه )

 

 

6 : واسه تبلیغات زیاد خرج نکنین یه اسپری بخرین رو کل دیوارای شهر اسم و آدرس

 

 آموزشگاه تون رو بنویسین ( دستشویی های پارکها رو فراموش نکنین چون پاتوق پشت

 

 کنکوری تو پارکه ! )

 

 

7 : برین میدون انقلاب چند کیلو تست و آزمون مقطع دکترا بخرین بریزین جلوی شاگرداتون اگه

 

 تو حلشون موندن اولیاشون رو دعوت کنین و در مورد مسایل خانودگی سوال پیچشون کنین

 

 

8 : هر هفته اولیا رو دعوت کنین و در مورد اهداف بلندتون صحبت کنین به 240 نفر قول اول

 

 شدن تو کنکور و بدین .

 

 

9 : حالا که پولا روز قبل از کنکور شده بزنین به چاک کجا ؟ عراق دیگه چون اولا هیچ کی نمیاد

 

 دنبالتون دوما پولاتون رو تو جهان اسلام خرج کردین پس گناه نداره !!!!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 15:7 توسط سورن |


 

با سلام خدمت همه ی دوستان خوبم. حال همگی خوبه؟

اول بخاطره تاخیر نسبتا طولانیم از همه ی شما عزیزان معذرت میخوام. این دو هفته خیلی فکرم مشغول

بود اصلا" حس اینکه بخوام آپ کنم نبود.

خوب بالاخره جواب کنکورم اومد. اول اون دوستانی که مثل من امسال کنکور دادن بگن ببینیم چیکار

کردین؟ من که اییییی بد نبود راضی که نیستم ولی از قدیم گفتن کاچی بعض نخودچی (هیچی خودمون).

آلبته مامان بابام راضی نیستن که من برم ولی کو گوش شنوا راستی یادم رفت بگم من حسابداری همدان

قبول شدم البته اینم بگم که (همدان شهر من ۱ تومن هم ۱ تومن). آزادم که بیخیال بخاطره ۱۰۰ تراز

انتخاب اولم قبول نشدم که خیلی حالم و گرفت.

خوب حالا میخوام برم سر اصل مطلب یعنی شما دوستان عزیز پشت کنکوری چطوری دانشگاه قبول بشید

البته به روش من.

خوب اول از همه میریم سراغ وسایل مورد نیاز واسه قبول شدن:

۱: داشتن ۲ یا ۳ تا دوست اهل حال که هر وقت خواستین برین بیرون پایه باشن.

۲: داشتن ۱ عدد. ماشین توصیه میشه که این ماشین یه فولکس قورباغه ای تمیز باشه چون این ماشین

واسه ما جواب داده من توصیه کردم وگرنه زیاد هم فرق نداره که چی باشه.

۳: داشتن یه جای باحال مثل جاده چالوس یا کوه نور (کرج) که وقتی میرید حال کنید.

۴: تا اونجا که میتونید خونسرد باشید و اصلا" به اینکه چند وقت دیگه کنکوره فکر نکنید.

۵:جرات پیچوندن کلاسای کنکورتون و همینطور کنکورهای آزمایشیتون رو داشته باشین.

خوب حالا وقت گفتن. شما تو هر چی کلاس کنکوره ثبت نام کنید و همینطور کنکورهای آزمایشی

و سعی کنید که تا ۱یا ۲ ماه اول همه ی کلاساتونو برید میدونم که خیلی سخته ولی اگه تمام تلاش خودتون

کنید شدنیه و توی این چند وقت بچه های باحال کلاس و شناسایی کنید و تیریپ رفاقت بریزید باهاشون.

حتما" در روز حداقل بین ۳ تا ۴ ساعت درس بخونید البته چرت زدن روی جزوءها هم نوعی درس خواندن.

خوب بعد از این ۲ ماه خسته کننده میرسیم به جاهای خوب حالا ما چند تا دوست باحال پیدا کردیم و یه گروه

تو کلاس تشکیل دادیم و ته کلاس کرکره خنده براه. ولی هنوزم روزی ۲ یا ۳ ساعتی درس میخونید و

کلاس هاتون رو میرید و همینطور کنکور های آزمایشیتون و توی این مدت سعی کنید که با پشتیبانتون رفیق

بشید که دیگه نتونه زیر آب شما رو بزنه چون اگه این کارو کنه اوضاع خیلی خراب میشه خوب یه ۲ ۳

ماهی هم به این صورت میگذره و دیگه حال شما از هر چی درس بهم میخوره و اینجاس که پیچوندن ها

آغاز میشه چون دیگه اصلا" حس کلاس نیست و شما به جای کلاس میرید ددر. این روال تا عید ادامه داره

و شما اکثر کلاس ها رو یکی در میون میرید. تو عیدم که دیگه میرید مسافرت تا این خستگی چند ماه درس

خوندن و از تن بدر کنید. و میرسیم به بعد از عید حالا شما نم نم احساس میکنید که کنکور نزدیک و باید

درس خوند ولی کو حسش بازم کلاسها پیچیده میشه ولی نه مثل قبل روزها به همین صورت میگذره تا

اواخر اردیبهشت حالا شما احساس خطر میکنید و میبینید خیلی عقب افتادین ولی اصلا" نگران نباشید چون

خدا با ماست سعی کنید دیگه مرتب به کلاس ها برید و همینطور به آزموناتون و مثل بچه آدم درس بخونید.

و اصلا" به اینکه چقدر عقبید و تراز شما تو آزمون هاس فکر نکنید تا روز کنکور به همین صورت ادامه

بدین و خودتون به خودتون روحیه بدین تا اعتماد به نفستون بره بالا و سر جلسه مثل همیشه خونسرد باشید

و مطمئن باشید که موفق میشید چون بازم خدا با ماست البته قبل از شروع کنکور ۷ بار سوره توحید و

بخونید و به پاسخ نامه فوت کنید اینم فوت کوزه گری بود که دلم نیمد بهتون نگم.

خوب میتونید از این متد هم استفاده کنید و لذتش رو ببرید هیچی نباشه از روزی ۸ ۹ ساعت خوندن که بهتره

مگه نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تذکر بسیار مهم: اینجانب (استاد سورن) هیچ مسئولیتی در مورد قبول شدن یا نشدن شما ندارم میتونید از

این روش استفاده کنید اگه قبول شدین که دست من درد نکنه اگه هم که نشدین معلوم خیلی خنگید همون

بهتر که یک سال دیگه بشینید بخونید.

خوب قصه ی ما به سر رسید استاد سورن بعد از یک سال بد بختی به دانشگاه رسید.

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 0:43 توسط سورن |


سلام خدمت همه ی شما عزیزان.

اگه گفتید فردا چه روزیه؟ بابا هوش خودم میدونم 10 شهریور منظورم اینه که 10 شهریور

چه روزیه زیاد خودتونو خسته نکنید سر کاری بود فقط خودم میدونم.

10 شهریور روز آشنایی من با یکی از بهترین دوستام. روزیه که من با شادی جونم آشنا شدم

خدا پدر یاهو مسنجرو بیامرزه که باعث این آشنایی شد.

این پست و میخوام واسه شادی خانوم بنویسم و از این طریق بخاطر همه چیز ازش تشکر

کنم تو این یک سالخیلی اذیتش کردم خیلی حرصش دادم تازه چند باری هم باعث شدم که

گریه کنه که بابت اینا فقط میتونم بگم شرمنده شادی جان ببخشید قول میدم دیگه تکرار نشه

ولی هم خودم هم خودش میدونه که تکرار میشه بالاخره داداش کوچیکتر داشتن این

مشکلاتم داره.

و بخاطره نصیحتاش و حرفاش که توی این یکسال خیلی کمکم کرد ممنونم چون شادی 

بیشتر از اینکه واسه من یه دوست باشه مثل یه خواهر بزرگتر بوده.

امیدوارم این دوستی همیشه پابرجا بمونه و هیچیزو هیچکس نتونه خرابش کنه.

چون میدونم به وبلاگ سر میزنه میخوام بهش بگم که( من بیشتر...) آبجی خانوم گل خودم

ایشالا همیشه شاد باشی و همیشه خنده روی لبات باشه و بدون که داداشیت خیلی خیلی

دوست داره و همیشه به یادته.

این شعرم تقدیم میکنم به شادی خانوم گل خودم بخاطر همه ی خوبیهاش.

در جان عاشق من شوق جدا شدن نیست

خو کرده قفس را میل رها شدن نیست

من با تمام جانم پر بسته و اسیرم

باید که با تو باشم در پای تو بمیرم

عهدی که با تو بستم هرگز شکستنی نیست

این عشق تا دم مرگ هرگز گسستنی نیست

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 0:58 توسط سورن |


سلام خدمت همه ی شما خوبان امیدوارم حال همگی خوب باشه.

تو پست قبلی که در مورد عشق بود اذتون خواسته بودم که شما هم نظراتونو بگید که خیلی از دوستان این

کارو انجام ندادن به خاطر همین این پستم میخوام یه شعر خوشگل در مورد عشق بزارم که خودم

خوشم اومد وقتی خوندمشون. خواهشا" این دفعه نظراتونو بگید ممنون میشم.

یکی از دوستان نظرشو در این مورد گفته بود که میخوام اونم تو این پست بزارم و ازش تشکر میکنم

بخاطر نظرش.

(آنجا که عشق فرمان میدهد محال سر تسلیم فرود می آورد.)

 

(عشق یعنی تو رو دیدن در کنارت غنچه دادن.

روییدن. سر سپردن. روی شانه هایت گریه کردن)

 

(عشق یعنی با پرستو پر زدن

عشق یعنی آب بر آتش زدن

عشق یعنی چون محمد (ص) پا به راه

عشق یعنی همچون یوسف قعر چاه

عشق یعنی بیستون کندن به دست

عشق یعنی زاهد اما بت پرست

عشق یعنی همچو من شیدا شدن

عشق یعنی قطره و دریا

عشق یعنی سوختن یا ساختن

عشق یعنی زندگی را باختن

عشق یعنی انتظار و انتظار

عشق یعنی هر چه بینی عکس یار

عشق یعنی دیده بر در دوختن

عشق یعنی در فراقش سوختن

عشق یعنی لحظه های التهاب

عشق یعنی لحظه های ناب ناب

عشق یعنی مستی و دیوانگی

عشق یعنی با جهان بیگانگی

عشق یعنی نخفتن تا سحر

عشق یعنی سجده ها با چشم تر

عشق یعنی سر به دار آویختن

عشق یعنی اشک حسرت ریختن

عشق یعنی در جهان رسوا شدن

عشق یعنی مست و بی پروا شدن.)

 

(عشق با روح شقایق زیباست...

عشق با حسرت عاشق زیباست...

عشق با نبض دقایق زیباست...

عشق با زهر حقایق زیباست...

عشق با در حسرت دیدار تو بودن زیباست...)

خوب این شعرها هم تقدیم میکنم به تمام عاشق های واقعی.

خوب و خوش و موفق باشید و بای.

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 4:38 توسط سورن |


از استاد دینی پرسیدند عشق چیست؟ گفت: حرام است.

از استاد هندسه پرسیدند عشق چیست؟ گفت: نقطه ای که حول نقطه ی قلب جوان است.

از استاد تاریخ پرسیدند عشق چیست؟ گفت: سقوط سلسله ی قلب جوان.

از استاد زبان پرسیدند عشق چیست؟ گفت: همپای  love  است.

از استاد ادبیات پرسیدند عشق چیست؟ گفت: محبت خداوند است.

از استاد علوم پرسیدند عشق چیست؟ گفت: عشق تنها عنصری هست که بدون اکسیژن

میسوزد.

از استاد ریاضی پرسیدند عشق چیست؟ گفت: عشق تنها عددی هست که پایان ندارد.

 

 

خوب همه ی اون استاد ها نظرشونو دادن الا یکی اونم کسی نیست جزءاستاد سورن.

از استاد <سورن> پرسیدند عشق چیست؟ گفت: ااااایییییییی که گفتی یعنی چه؟؟؟؟

ما هم دیدیم این استاد سورن خیلی ایلده تشریف دارن بیخیالش شدیم. فقط آخر سر گفت

عشق سیری چنده؟؟؟ معلوم بود این بنده خدا هم طعمشو چشیده ولی انگار طبق معمول

اینم شکست خورده توش حالا وارد جزئیات نمیشیم اگه یه روزی دلش خواست واستون

میذاره. اسرارم نکنید جون شما راه نداره.

خوب جواب استاد <سورنو> در مورد عشق که شنیدیم حالا اگه نوبتیم باشه نوبت خود

شماس آره با خود توام تو که داری این مطلبو میخونی نوبت تو که نظرتو درمورد عشق بگی

جون سورن اذیت نکنید این دفعه نظراتونو بگید خیلی دوس دارم ببینم نظر شما چیه

(حتی شما دوست عزیز!!!!!!!) منتظر نظرای باحالتون هستما.

خوب و خوش و موفق باشید بای.

 

+ نوشته شده در شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 2:28 توسط سورن |


علاقه و محبت شدیدی که سابقا بر تو ابراز کردم
دروغ بود و بی اساس و در حقیقت نفرت من نسبت به تو
روز به روز بیشتر می شود و هر چه بیشتر تو را میشناسم
به دورویی تو بیشتر پی می برم
و این احساس در قلب من جای میگیرد که بالاخره باید
از هم جدا شویم و دیگر به هیچ وجه راضی نیستم که
تو را دوست داشته باشم عمر دوستیها بهای کوتاه ولی
در همین مدت کوتاه توانستم طبیعت فرومایه و به هوسهای زشت تو پی ببرم و
بسیاری از اخلاق و صفات تو در این مدت برایم روشن شده است و مطمئن هستم که
این خشونت تند تو بالاخره تو را بدبخت خواهد کرد
اگر دوستی ما سر بگیرد تمام عمر
خود به پشیمانی خواهم گریست اگر چه افسانه جداییها پایانش مشکل بود ولی جدا از هم
خوشبخت خواهیم بود و حالا لازم است بگویم
این موضوع را فراموش مکن و مطمئن باش
این نامه را سرسری نمی نویسم و چه قدر ناراحت کننده است که
اگر باز هم بخواهی در صدد دوستی با من باشی من نمی توانم بنابراین از تو می خواهم که
جواب نامه را ندهی چون نامه ی تو سراسر
دروغ و تظاهر است و خالی از
محبت و من تصمیم گرفته ام برای همیشه
تو و یادگاریهای مشقت بار تو را فراموش کنم چون دیگربه هیچ وجه نمی توانم
خود را راضی کنم که دوستت داشته باشم و تو را بهترین دوست خود بدانم
راستی یادم رفت بگویم نامه را لطفا یک خط در میان بخوان.

for you

تقدیم به همه شما دوستان خوبم.

مخصوصا <<تنهاترین عالم>>

+ نوشته شده در جمعه سوم شهریور 1385ساعت 17:38 توسط سورن |


شنبه:همون لحظه که وارد دانشکده شدم متوجه نگاه سنگینش شدم. هرکجا می رفتم اونو می دیدم.

یکبار که از جلوی هم دراومدیم نزدیک بود به هم بخوریم صداشو نازک کردو گفت: ببخشید

من که میدونم منظورش چی بود. تازه ساعت 5/9 هم که داشتم بورد رو میخوندم اومد پشت سرم

شروع به خوندن بورد کرد.آره دقیقا می دونم منظورش چیه. اون میخواد زن من بشه

بچه ها میگفتن اسمش مریمه. از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم گرفتم باهاش ازدواج کنم

یکشنبه:امروز ساعت 9 به دانشکده رفتم. موقع رفتن تو سرویس یه خانومی پشت سرم نشسته بود و

با رفیقش می گفتن ومی خندیدن. تازه به من گفت ببخشید آقا میشه شیشه پنجرتونو ببندین. من که

 میدونم منظورش چی بود. اسمش رو میدونستم اسمش نرگسه

مثل روز معلوم بود که با این خنده هاش میخواد دل منو نرم کنه که بگیرمش. راستیتش منم از اون بدم

نمیاد. از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم گرفتم با نرگس هم ازدواج کنم

دوشنبه:امروز به محض اینکه وارد دانشکده شدم سر کلاس رفتم. بعد از کلاس مینا یکی از

 همکلاسیهام جزوه منو ازم خواست.من که میدونم منظورش چی بود.حتما مینا هم علاقه داره با من

 ازدواج کنه. راستیتش منم ازش بدم نمی آد. از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم گرفتم با مینا

 هم ازدواج کنم

سه شنبه:امروز اصلا روز خوبی نبود. نه از مریم خبری بود نه از نرگس نه از مینا. فقط یکی ازم پرسید آقا

 ببخشید امور دانشجویی کجاست؟ من که میدونستم منظورش چی بود. ولی تصمیم نگرفتم باهاش

 ازدواج کنم چون کیفش آبی بود احتمالا استقلالیه

وقتی جریان رو به دوستم گفتم به من گفت: ای بابا ! بدبخت منظوری نداشته. ولی من میدونم رفیقم به

 ارتباط بالای من با دخترا حسودیش میشه حالا به کوری چشم دوستم هم که شده هجور شده با این

 یکی هم ازدواج میکنم

چهارشنبه:امروز وقتی داشتم وارد سلف می شدم یک مرتبه متوجه شدم که از دانشگاه آزاد ساوه به

 دانشگاه ما اردو اومدند. یکی از دخترای اردو از من پرسید ببخشسد آقا! دانشکده پرستاری کجاست؟

من که می دونستم منظورش چیه. اما تو کار درستی خودم موندم که چطوراین دختر ساوهی هم منو

 شناخته و به من علاقه پیدا کرده. حیف اسمش رو نفهمیدم. راستیتش از خدا پنهون نیست از شما چه

 پنهون تصمیم گرفتم هرطور شده پیداش کنم و باهاش ازدواج کنم. طفلکی گناه داره از عشق من پیر میشه

پنج شنبه:یکی از دوستای هم دانشکده ایم به نام احمد منو به تریا دعوت کرد. من که میدونستم

 منظورش از این نوشابه خریدن چیه. میخوا د که من بی خیال مینا بشم. راستیتش از خدا پنهون نیست

 از شما چه پنهون عمرا قبول کنم

جمعه:امروز صبح در خواب شیرینی بودم که داشتم خواب عروسی بزرگ خودم رو می دیدم. اجب شکوه

 و عظمتی بود داشتم انگشتم رو توی کاسه عسل فرو میکردم که... مادرم یکهو از خواب بیدارم کرد و

گفت که برم چند تا نون بگیرم. وقتی تو صف نانوایی بودم دختر خانومی ازمن پرسید ببخشید آقا صف

پنج تایی ها کدومه؟

من که میدونم منظورش چی بود اما عمرا اگه باهاش ازدواج کنم

راستش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون من از دختری که به نانوایی بیاد زیاد خوشم نمی آد

شنبه:امروز صبح زود از خواب بیدار شدم صبحانه را خوردم واومدم که راه بیفتم که مادرم گفت: نمی

 خواد بری دانشگاه. امروز نوار مغزت آماده است برو از بیمارستان بگیر. راستیتش از خدا پنهون نیست از

شما چه پنهون مردم میگن من مشکل روانی دارم

وقتی به بیمارستان رسیدم از خانوم مسئول آزمایشگاه جواب نوار مغزم رو خواستم. به من گفت آقا لطفا

 چند دقیقه صبر کنید. من که میدونستم منظورش چی بود !!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 14:53 توسط سورن |


سلام خدمت تمام دوستان خوبم دیدم چند تا مطلب قبل بر علیه خانم های محترم بود و چندتا از دوستان خوبم از این بابت از دستم ناراحت بودن

اول به اون دوستانم میگم که زیاد به خودشون نگیرن چون حقیقت بود. البته بلا نسبت دوستان گل خودم.

حالا برای اینکه زیاد ناراحت نباشین این دفعه در مورد پسرها مطلب میزارم.

 

 

پسران به ۵ دسته تقسيم ميشوند:

 

۱-ظاهر زيبا و مغروری دارند اما باطنشان بر ميگردد به بچه های راه اهن و مولوی .

۲-نه ظاهر زيبايی دارند و نه باطن زيبايی (البته پسران هيچ وقت نمی توانند باطنی زيبا داشته باشند و حتی معنای ان را هم نميتوانند درک کنند.)

۳-ظاهر زيبايی ندارند اما باطنی زيبا ودلنشين و جذب کننده ای دارند که البته: گشتم نبود نگرد نيست

۴-بعضی پسران هستند که (ببخشيد ؛شرمنده ) خر به دنيا می ايند و گاو از دنيا ميروند خر به دنيا مي ايند چون از زندگی هيچ چی نمي فهمن و گاو از دنيا ميرن چون تمام عمرشان را به خردن و خوابيدن مشغول بودن و هيچ گاه سعی نکردند که چيزی را بفهمند ( البته کار خوبی کردند چون زور بی خود می زدند )

۵-دسته پنجم پسرانی هستند که به ظاهر پسر هستند و پسرانه رفتار می کنند اما در باطنشان دوس دارند دختر باشند که اين خصلت در صحبتها و اسامی که برای خودشان در نظر مي گيرند کاملآ مشخص است . به عنوان مثال:
پيشی ملوسه

پيشی را برای ظاهر در نظر گرفته که بگويد من سبيل دارم پس مردم
اما کلمه ی ملوسه ظاهرش را مشخص مي کند چون همان طور که عزيز عرض فرمودند :
کلماتی مانند عروسکم؛ملوسکم؛خوشکلم؛نازم ؛عزيزم و...... برای دختران به کار می رود .

 

نکته مهم: هر چی دقت کردم دیدم من توی هیچکدوم از این دسته ها نبودم

 لطفا اون دوستانی که منو میشناسن تو نظر خواهی بگن من تو کدوم دسته ام فقط خدایی

یکم مرام داشته باشین. منتظره نظراتون هستم.

خوب و خوش و موفق باشین بای.

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 14:33 توسط سورن |


مردها كلا به سه گروه اصلي تقسيم ميشن:‌

گروه اول مردهائي هستند كه دوست دارن خودشون رو بدبخت كنند! اين دسته از مردان ميرن زن ميگيرن!

گروه دوم مردهائي هستند كه دوست ندارن خودشونو بدبخت كنن، ولي تا چشم باز ميكنن ميبينن سه، چهار تا بچه مردم رو بدبخت كرده‌اند! اين گروه ميرن كشيش كليساهاي كاتوليك ميشن!

آخرين گروه هم مرداني هستند كه ميرن زن ميگيرن، بعدش باز هم ميرن زن ميگيرن، اونوقت ميرن يه زن ديگه هم ميگيرن و يه دو جين هم صيغه ميكنن! اين گروه ميرن فقيه ميشن و مرجع تقليد مسلمين جهان!

و اما زنها كلا به پنج گروه اصلي تقسيم ميشن:‌

گروه اول زنهائي هستند كه مردها رو بدبخت ميكنن!

گروه دوم زنهائي هستند كه اشك مردها رو در ميارن!

گروه سوم زنهائي هستند كه جون مردها رو به لبشون ميرسونن!

گروه چهارم زنهائي هستند كه كاري ميكنن مردها روزي 18 بار (‌ميانگين!)‌ آرزوي مرگ كنن!

گروه پنجم زنهائي هستند كه به اشتباه فكر ميكنن جزو هيچكدوم از گروههاي بالا نيستند (‌ولي هستند!!)

حالا يكي بي زحمت به ما بگه كي بود كه ميگفت زن هاي ايراني در جامعه ما نقش چنداني ندارند؟؟؟

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 2:37 توسط سورن |


بر اساس اخرين آمار:«نسبت دختران دم بخت به پسران دم بخت،پنج به دو مي باشد.»
حالا پسرا اينو بخونند و حال كنند و دخترا همين جوري گيساشونو چنگ بزنند و گريه كنند.


وقت آن است كه اي گل پسران ناز كنيم!
تاقچـه بالا بگذاريم و «نــــــه»اغاز كنيم!

مطلبي هست در اين باره عيان مي گويم
بشنويـــم و همــه را مُطلع از راز كنيــم


با چنين وضعي اگر طالب همسر گشتيم
نازها بهر وي از پشــت هم اغاز كنيـــم

هوش باشيم الا اي پسران دم بخـــت!!
موقع عقد، شروط خودمان ساز كنيـم

گر چه زيبا و قشنگ است نگارت چون «قو»
بهر رو كم كني او را به مثل«غــــاز»كنيــم

نهراسيـــم كه شايـــد نظر او برگــردد
يا مبادا كه دمي ترس زانباز«1» كنيم

ان قدر هست كه هر يك گل خود برچينيم
قبل چيدن،همه را جمـــله ورانداز كنيــــم

«مريم»و«ياسمن»و«لاله»و گل هاي دگر
«سوسن»و«قاصدك» و ياد گل ناز كنيـم

رسم عاشق كشي افسانه شود در عالم
بهر معشوقه كشي ، خلق هم اواز كنيم

بارها جنس مونث دل تان بشكسته است
زين سپس خون به دل دلبر طناز كنيــم

در جهازيِه او پاترول و مزدا خواهيم
قصد يك باغچه و خانه دلبــــاز كنيــم

سيرت خوب كه شرط است در اين كار، عزيز!
اجتنــاب از صنــم خــانه بر انـــــداز كنيــــم

گل بچـينيم «2»و مبادا كه سريعـــاً گوييـــــم
«بعله» را و همه رشتــه خود باز كنيــــم

اي پسر!عاشق هر عشوه ونازي نشـــــوي!
بايد از بهر رخش «3»عشق پس انـداز كنيم

منظورم از كلماتي كه زيرش خط كشيدم و كمي نامفهومه اينه:
«1»:حريف-رقيب
«2»: اشاره دارد به جمله مشهور«عروس رفته گل بچينه» كه بعد از اين خواهد شد:«داماد رفته گل بچينه»
«3»:حرف «ش»: از لحاظ دستوري مضاف اليه است و اشاره دارد به خوش شانس ترين و خوشبخت ترين دختر روي زمين !!
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 2:28 توسط سورن |


روزی روزگاری  ...........

بعضي از پسرها موهايشان را بلند مي‌کنند!

بعضي از دخترها موهايشان را پسرانه کوتاه مي‌کنند!

درخيابان:

دختر:جـــــــــووون! جيگرتــــــــــــــــو!

پسر: ايييييييييييش! گمشو!

دختر: شماره بدم زنگ مي‌زني؟!

پسر: واه واه ! مگه خودت برادر و پدر نداري! واسه چي مزاحم پسر مردم مي‌شي!

در مراسم خواستگاري:

دختر: ببينين يکي از شرايط من براي ازدواج با شما اينه که نبايد برين سرکار!

و يکي ديگه از چيزايي که من خيلي روش متعصبم اينه که نبايد موهاتون رو نامحرم ببينه...!

در حين زندگي مشترک:

دختر: اي بابا! آقا يه چايي نمي‌دي بخوريم؟!

پسر: دستم بنده!... راستي امروز فري اومده بود اينجا! با جعفر اينا! من کلي خجالت کشيدم! زن فري براش پلاک جواهر خريده...

دختر: آقا جون ندارررررررررررم! چي کار کنم؟! از ديوار مردم برم بالا؟!

پسر: آخه من تا کي بايد بشورم و بسابم و بپزم...

دختر.....

 

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 23:59 توسط سورن |