سلام خدمت همه ی دوستان. خوب و خوش و سلامت هستین؟
خوب به سلامتی من برگشتم و فردا باید برگردم دیدم اگه بخوام آپ نکنم دیگه تاخیرم خیلی طولانی میشه
ولی اصلا چیز خاصی تو ذهنم نیست که بخوام در موردش بنویسم
.اول جواب دوستانی که اسم خوشگل داییش رو پرسیده بودن بگم که این خانوم کوچولو ما اسمش سوین
.خوب واسه این پستم فقط یه عکس میزارم ولی قبلش توضیح بدم که این شاهکار هنری واسه دوران
بعد از جاهلیت هست یعنی بعد از دوران زنده به گور کردن دخترها و ملخ خوردن عربها. و زمانی که
آقای خاتمی در سازمان ملل صحبت ازگفتگوی تمدن ها میکرد و با عباهای خوشگل در مجالس حاظر میشد
.دقیق تر بخوام بگم یعنی من سوم راهنمایی بودم. حالا شما پیدا کنید پرتقال فروش رو که میشه چه سالی
.چند روز پیش مشغول تغییر دکوراسیون اتاقم بودیم که یکی از دفترهای قدیمیم رو بین کتابهام پیدا کردم
و همینطور که داشتم ورقش میزدم و چرت و پرت های توش رو میخوندم چشم افتاد به این شاهکار هنری
اون زمان من میرفتم بدن سازی و تو جو دنبل زدن و پرس زینه زدن بودم که این شاهکار هنری رو خلق
کردم و این نقاشی رو تو وبم قرار دادم تا پاسخی باشه به بعضی از دوستان که در مورد نقاشی من سخن
میگفتن
.متاسفانه اسکنر نداشتم که بخوام اسکنش کنم دیگه به بزرگی خودم ببخشیدش
.

خوب دوستان خوبم امیدوارم این نقاشی تحولی ایجاد کنه در هنر این مملکت
.
پ.ن: مهرآوه عزیز وبلاگ قبلیت هک شده و متاسفانه من آدرس وبلاگ جدید رو ندارم ممنون میشم که
تو کامنت ها واسم بزاری.
خوب و خوش و پیروز باشید. خداحافظ
.سلام خدمت همه ی دوستان.
همگی خوب و خوش هستید؟ تاخیر این دفعه یه مقدار طولانی شد که از این بابت عذر میخوام
.البته این تاخیر بی دلیل هم نبوده سرم شلوغ بود و این شلوغ بودن هم به دلیل این بود که یه عضو
جدید به خانواده ۶ نفری ما اضافه شده یه خانوم کوچولو خیلی خیلی ناز و خوشگل الهی دایش فداش بشه
.بله دیگه سورن خان دایی شد. حالا شدیم خان دایی. بهم میاد نه؟
من کلا از دختر بچه ها خوشم نمییومد ولی حالا یه خانوم کوچولو اومده که باعث شده نظرم تغییر کنه و
انقدر دوسش دارم که حد نداره
........... .نمیدونم چرا انقدر زود بزرگ شدیم حالا که خواهرم بچه دار شده و شده مامان اینو بیشتر از قبل احساس
میکنم این چند روز خیلی از خاطراتی که با خواهرم داشتم برام زنده شدن
.از شیطتنت هایی که با هم انجام میدادیم. من از خواهرم ۳ سال کوچکترم و میشه گفت با هم بزرگ شدیم
روزها و شبهای مهدکودک فراموش نکردنی برام. تمام مربی های مهدکودک از دست ما آسایش نداشتن و
وقتی میفهمیدن اون روز یا شب ما هستیم اون روز براشون سیاه میشد. دوتایی کارایی میکردیم که همه
عاجز میشدن سر دسته این شیطنت ها هم خواهرم بود
.خیلی وقتا از مهدکودک فرار میکردیم مثل این زندانیها و هر دفعه هم از یک روش استفاده میکردیم خواهرم
نقش سر دسته و طراح نقشه رو داشت و من فقط تو فرار همراهیش میکردم بعضی اوقات هم من موفق به
فرار نمیشدم و اون فرار میکرد. وقتی فرار میکردیم اول میرفتیم تو بخش پیش مامانم. مامانم خواهرم رو
دعوا میکرد که باز چرا فرار کردین و تلفن میکرد که یکی از مربی های مهد بیاد و مارو ببره که همیشه
در این مواقع خواهرم یه فرار دیگه رو عملی میکرد و میرفتیم قایم میشدیم تو هر سوراخ سومبه
بیمارستان مثلا یه سری میرفتیم تو کمدهای رختکن یه سری زیر تخت مریض ها یه سری تو حیاط خلاصه
هرجا که میشد استتار شد ما میرفتیم و کل بیارستان رو سر کار میزاشتیم تا پیدامون کنن
.وقتی هم پیدامون میکردن اول دعوامون میکردن بعد از هم جدامون میکردن و اون وقت بود که خواهرم
انقدر کولی بازی در میاورد که باز میزاشتن پیش هم باشیم. خلاصه وقتی بچه بودم خواهرم خیلی هوای منو
داشت و حالا اون دختر شیطون شده یه مامان مهربون. امیدوارم دخترش مثل مامانش انقدر شیطون نباشه
و مامانش و اذیت نکنه.
خب اینم از پست این دفعه دیگه به بد و خوبی خودتون ببخشید.
من بازم دارم راهی همدان میشم و طبق روال گذشته وقتی همدانم آپ نمیکنم پس تاخیر این دفعه هم طولانی
خواهد بود. همتون رو به خدا بزرگ میسپارم تا بدرودی دیگر خداحافظ.

