سلام به همه ی دوستان
خوب من اومدم همینطور که قول دادم از این پست به بعد میخوام دیگه مثل سابق بنویسم.
امروز یه روز مهم البته نه واسه شما واسه من و وبلاگم چون امروز ما یک ساله شدیم هوراااااااااااا
جشن تولد یک سالگیه بچم مبارک امیدوارم جشن تولد ۲۰ سالگیشو با پسرم جشن بگیرم و بعدش پسرم
بیاد خاطره هاشو واستون بنویس الهیییییییی آمین.
خوب برم سر پست این دفعه باز میخوام خاطره تعریف کنم. تا حالا از خاطره های دوران دبیرستانم تعریف
نکردم میخوام این دفعه سری بزنم به اون دوران. تو زمان مدرسه بهترین دورانش واسه من همین دوران
دبیرستان بود میدونم واسه اکثر شما هم همینطور بوده.
خوب قبل از تعریف کردن خاطره ها بزارید یه مقدار از اون موقع بگم اون زمان هم ما ۴ ۵ نفر بودیم و
همیشه جامون ته کلاس بود به قول دبیرا لژنشین ها بودیم و همیشه اگه اتفاقی تو کلاس میفتاد همیشه
مقصر لژنشین ها بودن بی چون و چراه البته این و بگم که من تو اون جمع جزء بچه خوبا بودم در کل
شیطونیای من طوری بود که دبیرا بهم گیر نمیدادن به قول معروف رو اعصابشون نبودم ولی بعضی اوقات
منم تو آتیش دوستان میسوختم. خوب حالا دو تا از خاطره های اون موقع رو میگم و بقعیشو بعدا تعریف
میکنم.
خاطره اول: قبلش توضیح بدم که مدرسه ما از این مدرسه غیرانتفاعیا بود که یه خونرو کرده بودن
مدرسه و هر اتاق خواب و کرده بودن کلاس.
سال دوم بودم و اواخر ترم اول دبیر فیزیک ۲ گیر داده بود که باید امتحان بدین و نمره اون میشه نمره
مستمر شما ما لژنشین ها هم مثل همیشه لای کتاب رو باز نکرده بودیم کلاس فیزیک هم زنگ اول بود
وقتی رفتیم سر کلاس یکی از همین لژنشین ها به اسم دانیال که شر گروه بود گیر داد که سورن بیا استارت
مهتابیارو در بیاریم و کلاس تاریک بشه وقتی معلم بیاد نمیتونه امتحان بگیره کلاس ما هم پنجره رو به
بیرون نداشت و اون روز هم هوا خیلی گرفته و ابری بود و وقتی لامپ هارو خاموش میکردیم کلاس خیلی
تاریک میشد خلاصه یکی دو تا از استارت هارو دانیال در آورد و بعد منم دست به کار شدم و کل مهتابیارو
استارتاشون رو در آوردیم و استارت هارو پرت کردیم پشت تخته و مثل بچه های خوب نشستیم سر جامون
با خیال راحت که الان دبیر میاد و میبینه کلاس تاریک و بیخیال ما میشه و تعطیل میشه کلاس خلاصه
دبیر اومد و دید اوضاع اینطوریه رفت ناظم رو آورد ما هم یه ناظم داشتیم از این ترکهای ۱۶ سوپاپ
اومد و فهمید اوضاع از چه قراره باز گیر داد به لژ نشین ها البته به همه جزء من بعدش دیگه این بچه
درس خون ها لو دادن که استارت ها کجاست و کار کی بوده درست کردن لامپ هارو و امتحان هم گرفته
شد امتحان که تموم شد ناظم اومد و من و دانیال رو صدا کرد البته من به خاطره اینکه سابقم خیلی بد
نبود بخشیده شدم ولی دانیال ۳ روز از مدرسه اخراج شد.
خاطره دوم: این خاطره هم مربوط میشه به همون سال دوم از مدرسه که تعطیل میشدیم چون هنوز خوب
تخلیه نشده بودیم باید تو خیابونم خوب خودمون رو خالی میکردیم تا وقتی میرسیم خونه دیگه چیزی باقی
نمونده باشه. ته کوچه مدرسه ی ما یه میوه فروشی بود که همیشه جلوی مغازش گوجه لهیده و میوه های
خراب پر بود و دانیالم که شرترین بچه گروه ما بود هر روز یه حال اساسی با اون میوه گندیده ها به بچه ها
میداد مدتی بود که دانیال بیخیال بچه ها شده بود و گیر داده بود به ماشین های خیابون یکیو نشونه میگرفت
و گوجه آبدارو ول میداد رو شیشه ماشین. یه روز که داشتیم بر میگشتیم خونه دانیال یکی از اون گوجه
خوشگل هارو ور داشت و آورد بعد ۵ دقیقه این آقا دانیال یه مینی بوس رو نشونه گرفت و پرتاب کرد و
گوجه نگون بخت فرود اومد رو شیشه مینی بوس. ما هم کلی خندیدیم و رفتیم اون دست خیابون که سوار
تاکسی بشیم از شانس هر روز در عرض ۳ سوت تاکسی میومد ولی اون روز چند دقیقه وایسادیم که دیدیم
ای داد بی داد این که همون مینی بوس هست که گوجه چسبیده به شیشش مینی بوس سرویس مدرسه هم بود
و توش پر بچه بود همشون دانیال رو با دست نشون میدادن که آقا این بود این بود یه دفعه در مینی بوس باز
شد چشمتون روز بعد نبینه یکی پیاده شد سیبیل چنگیزی از اون جاهل های قدیم دانیال که اینو دید خشکش
زد خلاصه یه دادی زد که شیرم اینطوری نره نمیزنه هممون سکته کردیم یه دستمال به دانیال داد و مجبورش
کرد کل مینی بوس رو تمیز کنه. و ما هم کلی یه دانیال خندیدیم.
خوب اینم یکی دیگه از خاطراتم امیدوارم خوشتون اومده باشه خاطره های خیلی جالبی از اون دوران دارم
که الان یادم نیست ولی مجتبی تک تکشو یادش با کمک اون حتما مینویسم واستون.
خوب دوستان خوبم ببخشید که سرتون رو به درد آوردم.
تا بدرودی دیگر خداحافظ.
سلام به همه ی دوستان.
خوب من باز اومدم. اومدم تا یکی دیگه از خاطره هامو بگم البته این خاطره با تمام خاطره هام فرق داره
یکی از تلخ ترین اتفاق هایی که افتاده واسم. با اینکه خیلی وقت که از این جریان میگذره ولی هنوز
نتونستم فراموشش کنم و بفرستمش تو بایگانی افکارم. این مدتم خیلی بیشتر تو ذهنم میومد دلیلشم
نمیدونم حالا الان واستون تعریف میکنم تا بدونیند جریان از چه قرار بوده
.حتما شما دوست زیاد دارید ولی مطمئنا دوست صمیمی که باهاش خیلی راحت باشین و بتونید درد دل کنید
باهاش زیاد ندارین فوقش یکی یا دوتا این جریان برمیگرده به بهترین دوستم
.دو یا سه سال پیش بود که با یه دختر آشنا شدم اولین دوستیم بود که خیلی اتفاقی پیش اومد اتفاقا تو همین
نت هم بود آشناییمون
.اولین دوستیم که میدونید تو سن پایین اتفاق میفته و تو اکثر مواقع هم دل بستگی ایجاد میشه و کلا شکلش
با بقعیه دوستیا فرق میکنه اونایی که این اتفاق افتاده واسشون منظور من و خوب میفهمن
.واسه منم از این قاعده مستثنا نبود تقریبا هم سن هم بودیم و خیلی زود با هم صمیمی شدیم.
چند وقتی که از دوستیمون گذشت اون دانشگاه قبول شد و رفت دانشگاه و مشکلات ما از اون به بعد
شروع شد بعد از چند وقت که از رفتن به دانشگاش گذشت خیلی تغییر کرد جو دانشگاه روش تاثیر گذاشته
بود شاید دلش میخواست با یکی از پسر های دانشگاه دوست بشه به هر حال مدتی به این روال گذشت
و کمی بهتر شده بودیم و من هر روز که میگذشت احساس میکردم احساسم نسبت بهش از روز قبل بیشتر
شده شاید یه حس بچه گانه بود ولی به هر حال دوست داشتن بود در صورتی که حس اون فقط یه عادت
بود این و خودش چندین بار بهم گفته بود و از منم خواسته بود که به این دوستی مثل اون فکر کنم نه
بیشتر ولی من گوشم به این حرفا بدهکار نبود ۴ ماهی از دوستیمون میگذشت و مشکلی هم با هم نداشتیم
یه روز که باهم داشتیم صحبت میکردیم از حرفاش فهمیدم که میگه بهتره دوستیمون تموم بشه و خسته شده
از این وضع از اونجایی هم که من آدم مغروری هستم تو این موارد گفتم باشه تموم میکنیم خودش جا خورده
بود اصلا انتظار نداشت که من به این شکل برخورد کنم خودش همون موقع پشیمون شد و عذر خواهی
کرد و گفت که به شوخی گفته ولی من میدونستم که جدی گفت و حرف دلش بوده و همون شب از هم
خداحافظی کردیم و دوستیمون تموم شد.
بعد از اون شب چون تنهایی خیلی بهم فشار میاورد با بهترین دوستم مجتبی اکثر اوقات باهم بودیم و چون
اونم از همه چی من خبر داشت سعی میکرد تنهام نزاره.
شاید بیشتر از ۱۰ بار خواستم تو اون مدت بهش تلفن بزنم و دوستیمون رو دوباره ادامه بدیم ولی غرورم
نمیذاشت تقریبا دو هفته بعد از تموم کردنم خودش باهام تماس گرفت خیلی جالب بود وقتی شمارش رو
گوشیم افتاد خیلی خوشحال شدم باهم ۱۵ دقیقه ای حرف زذیم که او ۱۰ دقیقش در حال فرستادن مسیج
بود و تقریبا تو اون چند دقیقه ۵ یا ۶ تا مسیج اومد واسش وقتی ازش پرسیدم کیه گفت یه دوست جدید
وقتی ازش پرسیدم پسر یا دختر هیچ حرفی نزد منم قطع کردم و یه حس تنفر بهم دست داد نسبت بهش
و دیگه هیچوقت بهش تل نزدم ولی هنوز دوسش داشتم خودم هم نمیدونم چرا.
از اون شب به بعد حالم خیلی بدتر شد فکر میکردم یه آدم چقدر میتونه پست باشه که این کارو کنه.
روزا میگذشتن و هر وقت دلم میگرفت با مجتبی حرف میزدم مجتبی رو خیلی دوس داشتم مثل داداشم بود.
دو ماهی گذشته بود از اون جریان و حال من تقریبا خوب شده بود ولی هنوز دوسش داشتم اونو و هیچوقت
از یادم نمیرفت.
یه روز یکی از دوستان مشترک من و مجتبی تلفن زد بهم و کلی با هم حرف زدیم یهو گفت اگه چیزی بهت
بگم بین خودمون میمونه منم از دنیا بی خبر گفت معلوم چرا که نه گفت که مجتبی با مینا (همون دختر که
من باهاش دوست بودم) ریخته رو هم و الان تقریبا دو ماه که باهم هستن از اونجایی که این دوست ما
خیلی چرت و پرت میگه فکر کردم میخواد اذیت کنه گفتم باشه عیب نداره.
بعد تلفن زدم مجتبی و از خودش پرسیدم اخلاقیم که مجتبی داره این که دروغ نمیگه هیچوقت یا یه حرف و
نمیزنه یا اگه بگه حتما راستش و میگه. بهش گفتم مجتبی فلانی گفته که تو با مینایی آره؟ گفت آره اینو که
گفت دیگه نفهمیدم چی شد همینطور اشک از چشمام میومد اونم منی که خیلی کم گریه میکنم مجتبی پشت
سر هم تل میزد به خونه ولی جوابش رو ندادم تا اومد دم خونمون با هم ۲ ساعتی حرف زدیم و کل
ماجرارو برام تعریف کرد و گفت که اون موقع که من با مینا تموم کردم مینا بهش مسیج میداده که حال من
و از اون بپرسه و بعد از یکی دو هفته مینا به مجتبی پیشنهاد دوستی میده و مجتبی هم قبول میکنه ولی
بعد مجتبی خیلی پشیمون میشه از کارش و میخواد که تموم کنه ولی این بار مینا بوده که به مجتبی دل
میبنده و قرار میزارن که اگه روزی من فهمیدم اون روز آخرین روز دوستیشون باشه.
وقتی دیدم مجتبی انقدر شهامت داشت که همرو صادقانه گفت چون خیلی دوسش داشتم همون شب بخشیدمش
و فقط مونده بود مینا میخواستم یه جوری حالش رو بگیرم اون شب بهش تلفن زدم و کلی تهدیدش کردم
ولی اون بر عکس مجتبی میخواست همه کارارو بندازه گردن مجتبی از این کار بیشتر حرصم میگرفت
به هر حال اون شب تا صبح فکر کردم و بیخیال انتقام از مینا شدم و صبحش بهش تلفن زدم و بخاطره حرفای
شب ازش معذرت خواهی کردم و با هم صحبت کردیم فهمیدم مینا خیلی مجتبی رو دوس داره بخاطره همین
از مجتبی خواستم که باهاش تموم نکنه و به دوستیشون ادامه بدن. اونا هم چند ماهی با هم بودن و بعدش
با هم تموم کردن.
خوب اینم یکی از تلخ ترین خاطره های من بود شایدم تلخ ترینش به هر حال من هنوزم بهترین دوستم
مجتبی و هنوزم مثل برادرم میمونه و فقط از اون جریان یه خاطره تلخ باقی مونده.
خوب دوستان خوبم دفعه بعد که آپ کنم حتما یه آپ شاد میکنم تا وبم از این حال و هوا در بیاد.
تا بدرودی دیگر خداحافظ.
سلام به همه ی دوستان.
امیدوارم همتون خوب و خوش باشین. اصلا قصد نداشتم که به این زودیا آپ کنم ولی وقتی محبت دوستان
رو دیدم نتونستم راحت از کنار این محبت ها بگذرم و به خاطره خودم حرف دوستانم رو نادیده بگیرم.
از همه ی دوستان که تو این مدت فراموشم نکردن تشکر میکنم و خیلی خوشحالم که تو این مدت دوستان
خوبی مثل شمارو پیدا کردم.
و یه تشکر ویژه دارم از ( باران ، شیرین ، زهرا و آرمینای عزیز) اصلا انتظار این همه محبت رو ازشون
نداشتم و بیشتر بخاطره حرف این عزیزان بود که باز شروع به نوشتن کردم.
از دیروز چندین بار خواستم آپ کنم و بازم از خاطره هام بنویسم ولی نتونستم مثل اینکه برای نوشتن باید
توی اون شرایط هم باشی تا بتونی بنویسی ولی متاسفانه شرایط من هنوز مثل قبل نیست که بتونم به اون
شکل بنویسم امیدوارم خیلی زود سورن سابق بشم تا بازم مثل قبل بتونم بنویسم خودم هم از این شرایط
خیلی خسته شدم.
خوب آه و ناله بسه شما هم یاد گرفتاریاتون انداختم.
تو این مدت وقتی تنها میشدم با اینکه اصلا اهل خوندن شعر نیستم فروغ فرخزاد میخوندم از سبک شعر
گفتنش خیلی خوشم اومده یکی از قشنگترین شعراشم شعر از دوست داشتن هست که من یه خاطره
کوچولو هم ازش دارم قسمتی از این شعر و مینویسم و تقدیم میکنم به همه ی دوستان خوبم.
امشب از آسمان دیده تو
روی شعرم ستاره میبارد
در سکوت سپید کاغذها
پنجه هایم جرقه میکارد
شعر دیوانه ی تب آلودم
شرمگین از شیار خواهش ها
پیکرش را دوباره میسوزد
عطش جاودان خواهش ها
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
از سیاهی چرا حذر کردن
شب پر از قطره های الماس است
آنچه از شب بجای میماند
عطر سکر آور گل یاس است...
تا بدرودی دیگر خداحافظ.

