سلامی دوباره.
اولین تجدیدی!!!!!! احتمالا اکثر شما آوردینش نه؟ خوب فدای سرت اگه نیاوردی ایشالله شرف یاب میشید.
خاطره این دفعم در مورد اولین تجدیدیه که من آوردم.
البته من تو تجدیدی آوردن یک شاهکار هستم که از این بابت هم به خودم میبالم.
اکثر این شاهکارها هم برمیگرده به دوم دبیرستان به بعد برای مثال سال دوم دبیرستان ترم اول من
هندسه ۱ رو گرفتم ۷۵/. و یا سال سوم درس حسابان رو ۳ بار امتحان دادم تا قبول شدم و.....
ولی این تجدیدی با همه ی اونا فرق داره پس بازم دستها زیر چونه و به خاطره این جانب توجه فرمایید.
سال دوم راهنمایی بودم دقیقا اول مهر و زنگ اول یه دبیر اومد سر کلاس ما که بیشتر شبیه میله بارفیکس
بود خیلی هم جوون. این اومد و شروع کرد به حرف زدن که من دبیر هنر شما هستم و من مثل بقعیه دبیر
هنرها نیستم که به همه ۲۰ بدم شما باید کار کنید و درس بخونید ما هم گفتیم چه جلب این میخواد چند تا
کمال الملک و نقاش برجسته تحویل اجتماع بده.
گذشت اون روز و هر هفته این میومد و یه نقاشی میداد که ما بکشیم منم که دیگه آخر هر چی هنرمند و
نقاش تا اون موقع من تنها چیزی که میکشیدم یه خونه بود که یه لامپم وسط اون خونه بود یه حوضم کنارش
که یه رودخونه ار وسط دل کوه مییومد و میرفت توی این حوض قکر کنید چه حوض بزرگی بوده!!!!!!
والبته یه چند تایی هم ماهی قرمز توی اون حوض و کنار این خونه و حوض دو تا درخت و چند تا گل
این تنها نقاشی بود که من از دوران طوفولیت تا دوم راهنمایی میکشیدم
.
خلاصه هر هفته یه نقاشی میداد بکشیم و به هر بدختی بود میدادم بچه ها بکشن برام در آخرم یه ۱۵ ۱۶
بهم میداد. گذشت وامتحانهای ثلث اول رسید نمیدونم چی شده بود که اون روز مهربون شده بود احتمالا رفته
بود خواستگاری و این دفعه جوابش نکرده بودن به ما گفت هر چه دل تنگتان میخواهد بکشید و ما هم مثل
همیشه دست به کار شدیم بازم همون خونه و حوض و کوه و درختا البته این دفعه یه مقدار تغییرات بهش
دادیم و چند تا کلاغ اضافه کردیم بهش
.
گذشت و کارنامه رو دادن بهمون دیدم ای داد بیداد کمترین نمرمون هنر شده. داده بود ۱۶ پیش خودم
میگفتم نقاشی به اون قشنگی یک طبیعت زیبا که نشون دهنده ی روح لطیف من بود
به نظر خودم
اگه تو مسابقات جهانی هم میبردن اون نقاشی و حتما رتبه اول رو میاوردم یا دیگه حداقل دوم این
مردتیکه اصلا درک و شعور هنری نداره
.
تو ثلث دوم باهاش لج کردم هر دفعه که نقاشی میداد بکشیم من واسه خودم همون خونه و کوه و.... رو
میکشیدم و میبردم بهش میدادم اونم نامردی نمیکرد و هر دفعه یه نمره کمتر از دفعه قبل بهم میداد.
امتحان های ثلث دوم هم شروع شد گفت که بچه ها کتاب رو حتما بخونید چون میخوام سوال بدم بهتون
خیر سرش میخواست کار نو و جدید کنه.
امتحان هنر شد و ما مداد رنگیمون و ورداشتیم و رفتیم سر جلسه نشته بودیم که یه کاغذ آچار بدن و ما
مشغول بشیم. دیدیم ای بابا این چیه ۱۰ یا ۱۲ تا سوال بود که همش به آدم بد و بیراه میگفتن همش فحش
بود هر چی نگاه کردم دیدم بابا ما ایلده ایلده تشریف داریم ولش کن.
فقط آخرش گفته بود یه مکعب مربع بکشید که ۸ نمره هم داشت ما اون و کشیدیم و اومدیم.
بازم رفتیم کارنامه گرفتیم دیدم یا خدا!!!!!!!!! نقاشی -۸- شدم. کوپ کردم من که اون موقع نمره زیر ۱۸
نداشتم تجدید آورده بودم. خلاصه اولین تجدیدی رو آوردم و شدم سوژه خنده فامیل به هر کی میرسیدیم
میگفت سورن جون بیا واسط کلاس تقویتی بزارم. منم در عوض هر چی بد و بیراه بلد بودم نثار معلم میکردم
خلاصه گذشت و نوبت امتحانهای ثلث سوم شد دو سه هفته مونده بود به امتحان ها اومد گفت هرچی
میخواین بکشین واسه امتحان پایانی.
همه نشستن کشیدن ما هم هر چی فکر کردیم دیدیم به جزء اون خونه چیزی بلد نیستیم نشستیم کشیدن
زنگ تفریح خورد و بچه ها هنوز در حال کشیدن بودن دبیر به مبسر کلاس که من بودم گفت من میرم دفتر
زنگ تفریح تموم شد برگه هارو بگیر برام بیار منم گفتم باشه.
در همین حال یه فکر خوبی به ذهنم رسید و تو دلم یه خنده شیطانی کردم برگه هارو از بچه ها گرفتم و
شروع کردم دیدنشون دیدم به به چه نقاشی قشنگیه این یکی!!! اسم روش و خط زدم و اسم خودم رو نوشتم
و نقاشی خودم هم پاره کردم با خیالی آسوده رفتم و برگه هارو بهش دادم.
ولی چشتون روز بد نبینه وسط های زنگ بود که در کلاس و زدن معلم هنرمون مثل شتر مرغ سرش و کرد
تو کلاس و داد زد کی نقاشیشو نداده؟؟؟؟؟ تا آخر زنگ بیاره بهم بده وگرنه بهش صفر میدم همه بچه ها گفتن
همه دادیم. من سکته کردم تازه فهمیدم چه غلطی کردم.
خلاصه اون روز تموم شد و رفتیم خونه. دو هفته دیگه مونده بود تا تعطیل بشیم مونده بودم چیکار کنم
گفتم فوقش روزایی که هنر داریم نمیرم مدرسه همین کارم کردم و اون دو روز و رفتم بالا پشتبوم خونه قایم
شدم و از دوستام میپرسیدم چی شد؟ میگفتن هیچی.
تا بالاخره امتحان ها شروع شد و از شر اون دبیر هنر راحت شدم.
و در آخرم باز بهم داده ۱۶ ولی آخر سر نفهمیدم که اون فهمید کار من بوده یا نه!!!!!!!!!!!!!!!!!!
خوب اینم از خاطره اولین تجدیدی. بچه های خوب شما از این خاطره درس عبرت بگیرین از این کارهای
بد نکنید.
خوب دوستان خوبم من بازم فردا راهی همدان میشم وباز یه تاخیر یک ماهه خواهم داشت امیدوارم بازم
یکی مثل همه رو فراموش نکنید.
خوب و خوش و خرم و پیروز باشید. با حق خداحافظ.
سلام. حال شما چطوره؟؟؟ خوش میگذره؟ چه کارا میکنید؟
غیبتم یکم بیشتر از یخورده طولانی شد نه؟؟!!! عیب نداره یک ماهی از شر من و نوشته هام راحت بودین.
از همه دوستان که تو این مدت که منو فراموش نکردن و یاد من بودن تشکر میکنم مخصوصا زهرا عزیز
که حسابی خجالت داده منو ( زهرا خانوم این به اون در
).جاتون خالی این سری همدان خوش گذشت البته بدم گذشتا ولی در کل خوب بود
.کلی کارم دارم که باید تو این ۳ ۴ روز انجام بدم تازه با ۴ نفر هم قرار گذاشتم که برم نمایشگاه کتاب البته
فکر نکنم با یکیشونم برم
.مثل اینکه یه مدت آپ نکردم یادم رفته چون الان نمیدونم چی بگم. فعلا این آپ کوچولو داشته باشین
تا یک شنبه که باز آپ کنم و یه خاطره دیگه از بچگیم و براتون بگم
.این شعرم تقدیم به همه ی عزیزانی که تو این مدت منو از یاد نبرید
.
گاهی جاری چون اشک
گاهی لطیف چون بوسه
گاهی زیبا چون لبخند
گاهی گذارا چون زمان
گاهی ناپایدار چون مکان
گاهی شکسته چون قلب
گاهی بی کران چون دریا
گاهی آبی چون آسمان
گاهی زلال چون آب
گاهی پر کلام و بی صدا چون نگاه
گاهی آشنا چون مهر
گاهی غمگین چون دوری
گاهی بی کس چون تنهایی
گاهی گرم چون خورشید
گاهی آرام چون باران
گاهی شیرین چو تبسم
گاهی نامرئی چون هوا
گاهی دوست داشتنی چون وصال
گاهی آشفته چون تشویش
گاهی بی آغاز چون ازل
گاهی بی پایان چون ابد
گاهی دست نیافتنی چون آرزو
گاهی ساده چون پرواز
گاهی دلنشین چون آواز
گاهی ..... چون تو
گاهی ..... چون من
گاهی ..... چون ما
.

