تبليغاتX
یکی مثل همه

سلام.   حال شما چطوره؟

خوب داریم به آخر تعطیلات نزدیک میشیم و دیگه باید کوله بار سفر بست و راهی همدان شد برای کسب

علم (ماشالله که منم چقدر درس میخونم).

پس با این حساب بعد از این پست احتمالا یه یک ماهی نتونم آپ کنم. ولی قول میدم تو این مدت به

همه دوستان سر بزنم.

راستی از دوستان خوبم که نظر دادن در مورد پست قبل تشکر میکنم. ولی با این حال آخر سر دلیل چرا

رو نفهمیدم مهم نیست بزرگ میشیم میفهمیم.

خوب برم سر اصل مطلب این دفعه هم میخوام یکی دیگه از خاطراتم و بنویسم پس مثل پسر و دخترهای

خوب مودب بشینید تا تعریف کنم(آهای یاسی ول کن موهای هادی کشتیش بابا ساکت بشینید دیگه آفرین.)

خوب این ماجرا برمیگرده به همین تابستون که گذشت فکر کنم اواسط تیر ماه بود منم کنکور و داده بودم

و خوشحال با دوستان هر شب بیرون بودیم یه شب که طبق معمول با دوستام بیرون بودم ساعت ۹:۳۰

اومدم خونه دیدم مامان بزرگم و داییم اینا اومدن خونه ما. بعد از چاق سلامتی و حال و احوال رفتم

آشپز خونه که ببینم مامان جونم چی درست کرده و یه ناخونکی هم بزنم.

پیام بازرگنی میان خاطره: از همینجا از مامان جونم تشکر میکنم که همیشه غذاهای خوشمزه درست

میکنه و با این غذاهاش باعث شده که من انقدر توپولی بشم.

دیدم مامان ماهی درست کرده و گیر داد به من که برو از میوه فروش محل لیمو ترش بگیر منم اطاعت

 کردم در این حال گوشیم طبق معمول زنگ خورد و در حال صحبت کردن

راهی میوه فروشی شدم به میوه فروشی که رسیدم قطع کردم و لیمو خریدم و برگشتم.

داخل کوچه خودمون بودم اون شبم شانس چراغ های کوچه خاموش بودن تقریبا یه ۲۰ متری مونده بود

که برسم به خونه که یه موتوری اومد بغلم وایساد و بعد ازم پرسید آقا اینجا پلاک ۱۴ کدوم؟ منم گفتم

حاجی اینجا مجتمع پلاکی نیست اون باز ازم پرسید که بچه این محلی منم با اشاره خونمون و نشون دادم

و گفتم آره این خونمون بعد بهم دست داد منم دستم دادم و وقتی دستم تو دستش بود بهم گفت آقا ۱۰۰۰ داری

به ما بدی منم خیلی پرو گفتم نه ندارم لیمو دارم میخوای بدم؟

بعد اون از آستین اون دستش یه چاقو در آورد من که اون چاقو دیدم یه سکته همونجا زدم و گفتم آقا این

چه حرفیه ۱۰۰۰ تومن که قابل شما رو نداره بعد تو این فکر بودم که تو جیب من ۴ تا ۲۰۰۰ تومنی اگه

بخوام درش بیارم همشو میگیره ازم که دیدم یا خود خدا اونی که ترک موتور نشسته بود پیاده شد

چشمتون روز بد نبینه من خودم کم کوچولو نیستم ولی نصف اونم نبودم اون که اومد پایین دستم و

کشیدم از دست اون یکی و دو تا پا داشتم یه موتور گازی هم سوار شدم  و فرار کردم جوری که صندلام

جا موندن اون آقا گنده هم افتاد دنبالم نمیدونم اونا چه فکری در مورد من کرده بودن که واسه گرفتن من

انقدر تلاش میکردن  خلاصه منم مثل کولیا شروع کردم داد و بیداد که آی دزد کمک کشتنم چاقو بهم زدن

کمکم کنید آی هوار بابا کمک پسرتو کشتن سورن و کشتن اون آقا گنده هم که دید

دستش بهم نمیرسه به غلط کردن افتاده بود و میگفت تو رو خدا داد نزن کاریت نداریم بعد پرید پشت

موتور و در رفتن بعد کل محل ریختن تو کوچه منم ژس یک قهرمان و به خودم گرفتم انگار نه انگار

که تا یه دقیقه پیش کلی کولی بازی در آوردم بابام اینا هم اومدن دیدن ای داد بیداد این که سورن خودمون

خلاصه حسابی ترسیدم اون شب ولی به عنوان یک قهرمان که از دست دو تبهکار فرار کرده معروف

شدم. الانم تو محل به من میگن سورن فشنگ بخاطره اون فرار جانانه که انجام دادم.

به هر ترتیب از دست اون دو تا جانی تبهکار جان سالم بدر بردم یه نصیحت برادرانه هم بهتون بکنم

اینکه شب تنها  بیرون نرید اگه رفتین تو کوچه های تاریک نرین  اگه رفتین با موبایل حرف نزنید اگه زدین

جواب موتور سوارهارو ندین اگه دادین بهشون دست ندین اگه دادین تو جیبتون یدونه ۱۰۰۰ تومنی

داشته باشین اگه نداشتین مثل من زرنگ باشید و در برید اگه هم در نرفتید اونا هر چی خواستن بهشون

بدید اگه ندادین بعد از چاقو خوردنتون خودم میام عیادت و ۲ تا کمپوت آناناس براتون میارم.

خوب اینم یکی دیگه از ماجراهای حاج سورن خان بود امیدوارم درس عبرت بشه واستون.

راستی فردا ۱۳ بدره امیدوارم به همتون خوش بگذره و شاد باشین.

یه توصیه هم واسه دختر خانوم ها دارم چون در حال حاضر با بحران شدید کمبود شوهر مواجه هستیم 

دیگه با گره زدن سبزه بخت کسی باز نمیشه  پس سعی کنید که دو تا درخت بهم گره بزنید شاید فرجی شد

و البته چه بهتر که این درخت ها بید مجنونن باشن چون در این حالت میتونید شاخه هاشم بهم گره بزنید

و شانس شما بیشتر نسبت به رقبا به امید پیروزی شما عزیزان.

خوب دیگه رفع زحمت کنیم خیلی حرف زدم.

خوب و خوش و موفق و پیروز و شاد باشین. خداحافظ تا بدرودی دیگر.

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 1:47 توسط سورن |


سلام. حال دوستان چطوره؟ عید خوش میگذره؟ ایشالله که بگذره

این پست یکمی با پست های گذشتم فرق میکنه اکثر اوقات مطلبام بیشتر جهت طنز داشت ولی این دفعه

میخوام یکم باهاتون صحبت کنم.

من یه دو روزی رفتم شمال جای همگی هم خالی خوش گذشت حسابی  این دفعه نمیخوام

در مورد خاطرات شمالم بنویسم. چیزی که فکر منو مشغول کرد شاید یه چیز پیش پا افتاده باشه ولی

می خوام بدونم آخه چرا؟!!

چرا باید تو جامعه ی ما یکی به نون شبشم محتاج باشه ولی یکی با بهترین ماشینش دنبال خوش گذروندنش

آگه تو این تعطیلات به جاهای تفریحی سر بزنید منظور من و میفهمید. ساده ترینش همین جاده چالوس

خودمون دو سالی هست که تویوتا کمری تو ایران اومده شاید من تو این دو روز بیشتر از این دو سال

فقط تویوتا کمری دیدم و بهترین ماشینای خارجی که حتی بعضیاشو واسه اولین بار میدیدم.

تازه این شمال خودمون چه برسه به اونایی که توی این تعطیلات مسافرت های خارج و غیره میرن.

فقط میخوام بدونم چرا؟؟؟!!!

چرا تو جامعه ی ما انقدر فرق طبقاتی هست؟

مگه نه اینکه ما تو جامعه ی اسلامی زندگی میکنیم که اگه بخوایم طبق اصول اسلام پیش بریم

هیچ فقیری وجود نداره توی جامعه پس چرا الان اینجوری شده؟

 

بعضی قلبا دنیایی واسه خودش داره

                       یه چیزیایی توش داره که توی دنیا نداره

                                                     همیشه  توی دنیا کلی فرق بین آدما

                                                                                      این یه قانون شده و دیروز و حالا نداره

آدما از یه جا اومدن همه میرن یه جا

                         اونجا فرقی بین فقیر و دارا نداره

                                                       کاش یه روزی بشه که نشه جمله ای ساخت

                                                                                         با نمیشه  با نمیخوام با نشد با نداره 

اینم قسمتی از یه آهنگ رپ که در مورد فرق طبقاتی که  Emziper  خونده حتما گوش بدید خیلی قشنگه.

منتظر نظرهای شما دوستان هستم. خوب و خوش باشید بای.

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 18:27 توسط سورن |