تبليغاتX
یکی مثل همه

سلام ملکم.

خوب و خوش و خرم و شاد و سرحال و پیروز و موفق و.... که هستید؟ خوب خدارو شکر.

این دفعه قرار نیست باز از خاطرات خوشگلم بنویسم.

والا از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون دیروز در حال وبلاگ گردی بودم که تو یکی از این وبلاگها یه

مطلب جالب خوندم و خیلی خوشم اومد بخاطره همین کپی کردمش تا تو وبلاگ خودم بزارمش گفتم شاید

واسه شما هم جالب باشه.

<< بانک زمان>>

تصور کنید بانکی دارید که در آن هر روز ۸۶۴۰۰ تومان به حساب شما واریز می شود و تا آخر شب وقت

دارید که همه ی پولها را خرج کنید چون آخر وقت حساب خود به خود خالی می شود! در این وقت شما چه

خواهید کرد؟

البته که سعی میکنید تا آخرین ریال را خرج کنید. هر کدام از ما یک چنین بانکی داریم <بانک زمان>

هر روزصبح در بانک شما ۸۶۴۰۰ ثانیه اعتبار ریخته می شود و آخر شب این اعتبار به پایان می رسد.

هیچ برگشتی نیست و هیچ مقداری از این زمان به فردا اضافه نمی شود.

ارزش یک سال را دانش آموزی که مردود شده میداند

ارزش یک ماه را مادری که فرزند نارس به دنیا آورده میداند

ارزش یک هفته را سر دبیر یک هفته نامه میداند

ارزش یک دقیقه را شخصی که از قطار جا مانده

و ارزش یک ثانیه را آنکه از تصادفی مرگبار جان بدر برده میداند

< هر لحظه گنج بزرگی است گنجتان را مفت از دست ندهید باز بخاطر بیاورید که زمان بخاطر هیچکس

منتظر نمیماند>

دیروز به تاریخ پیوست

فردا معماست

و امروز هدیه است

خوب اینم از پست این دفعه که یکم بیشتر از یخورده با پست های قبلی فرق داشت.

خوب ترم جدید هم داره شروع میشه و بنده راهی دانشگاه دارم میشم  بنابراین آپ بعدی ۱۵ تا ۲۰ روز

دیگه میشه البته تو این مدت به دوستان سر خواهم زد.

خوب دوستان خوب و خوش و خرم و سر حال و شاد و سر بلند و سر افراز و پیروز و موفق و .... باشید.

به امید چاو.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 0:1 توسط سورن |


happy valentine day

1

سلام ملکم.

اول از همه ولنتانک (ولنتاین) و به همه ی عاشقان و دوستان الکی و راستکی تبریک میگم و آرزو

میکنم اگه خواستن دوستیشون پایدار بمونه اگه هم که نخواستن خوب نمونه.

روز ولنتاین روز جیب خالی شدن هم هست به قول معروف هر که بامش بیش برفش بیشتر هر کی دوست

پسر یا دوست دختر بیشتر ورشکستگی بیشتر.

البته من که اصالت خودم رو توی این زمینه حفظ کردم (همون همدان شهر من ۱ تومن هم ۱ تومن)

زیاد خوشحال نشید چون قرار نیست روش هامو بگم چون اونوقت لو میره و کارساز نیست ولی برای نمونه

یکی از روش هارو میگم اگه خواستین استفاده مفید کنید البته این روش ها ملزم به پرو بودن شما هم میشه

اگه خجالتی هستین بیخیال این روش بشید و مثل بچه های خوب برید کادوتون رو بخرید.

خوب شما توی این روش چند روز قبل از ولنتانک هر دفعه که با دوستتون صحبت میکنید بحث و به سمت

ولنتانک و کادو این حرفا بکشید و همش بگید که نمیدونم واست چی بخرم (تعجب نکنید قرار نیست شما

چیزی بخرید) و به طور مستقیم بهش بفهمونید که شما چس دوس دارید که اون واستون بخره.

و روز ولنتانک خیلی رمانتیک برید هر جا دوست دارید اگه پسرید که بیخیال کافی شاپ و رستوران و از این

جیگول بازیا بشید به نفعتون نیست چون هر چقدرم روتون مثل من زیاد باشه نمیشه چون ولنتانک باید

شما حساب کنید روزهای دیگه میشه یکاریش کرد باز مثلا پارکی تو کوچه ای خلاصه یه جایی که خرج

نداشته باشه ولی اگه دخترید که برید بهترین کافی شاپ یا رستوران شهرتون و گرون ترین چیزو سفارش

بدید چون تا سال دیگه معلوم نیست چه اتفاقی میفته.

و در آخر که نوبت کادوهاست اول شما کادوتون رو بگیرید و همونجا هم بازش کنید و اگه طرف مقابل دختر

به نظر من هیچی واسش نخرید و اصلا به روی خودتون هم نیارید که باید شما هم کادوتون رو بدید ولی اگه

طرف پسر بهتره یه چیز کوچولو موچولو مثل جاسویچی یا یه آدامس خرسی واسش بخرید که اگه گفت کادو

من چی اونو بهش بدید. خوب اینم یکی از روشهای من که امیدوارم جواب بده اگه جواب داد که دعا به جونم

کنید اگه هم که نه فقط نفرین نکنید.

راستی اینم کادو ولنتانک پارسال من. خوشگله نه؟

البته یکم هم بدآموزی داره که شما شطرنجی کنید اون قسمتو.

2

 

راستی یکی از دوستان وبلاگی (سورنای عزیز) که من هم خودش و هم نوشته هاشو خیلی دوست دارم

برای مدتی قصد نوشتن نداره سورنا خداحافظی کردنش مختص به خودش بود من میخوام تا اون برگرده

و باز شروع به نوشتن کنه مثل اون خداحافظی کنم تا بدون همیشه به یاد خودش و نوشته های قشنگش

هستم.

پس به امید چاو.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 19:20 توسط سورن |


 و سورن برگشت......

سلام ملکم حالتون چطوره؟

خوب من برگشتم و امتحان ها هم دادم واقعا دست شما دوستان که دعا کردین درد نکنه چون خیلی

خوشگل من امتحان هامو خراب کردم در موردشون حرف نزنم بهتره.

(ای بابا حالا بعد از ۱۶ روز اومدیم آپ کنیم حالا این کیبورد واسه ما غر میاد " ل " همش گیر میکنه)

اینو گفتم اگه کسی قصد کمک داشت و خواست یه کار ثوابی انجام بده یه کیبورد واسه من بخره آخه

هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستم. وگرنه جشن عاطفه ها کمیته برامون میاره از این چیزها خوب بیخیال

کیبورد به قول شاعر موندن و سوختن و ساختن همه بخاطره وبلاگ.

خوب تاسوا عاشورا چطور بود؟

جاتون خالی ما (من و رامین) رفتیم بهار (یکی از شهرهای همدان) خونه یکی از دوستان (آقا پیمان)

تا دلتون بخواد هم سیبیل دید زدیم. خلاصه بر عکس هر سال که وقتی میرفتیم بیرون کلی دلمون وا میشد و

مدهای جدید و میدیدیم امسال حسابی دپرس شدم ماشاالله موزه ی ایران باستان بود همه هم خفن نمیشد

راحت نفس کشید چه برسه به اینکه کاری کرد. ولی واسه ما که مهم عزاداری بود نه چیز دیگه.

نظریهای این بهاریها هم خیلی باحال بود اکثرا شیرینی میدادن فکر کنم جای جشن و عزاداری بر عکس باشه

واسه اونا ولی از همه جالب تر نظر یه بنده خدا بود این آقا نظر خیار داشتن فکر کنید این بنده خدا

خیارهارو ۴ قارچ کرده بود ریخته بود توی یه سینی و بین مردم پخش میکرد.

من هم نظرمو دادم ولی نظر من با بقعیه یه خورده کوچولو فرق داره والا نظر هر ساله ما این شده که هر

سال تاسوا شلوار پاره کنیم.

به جاست که خاطره این نظرو بگم. << والا این جریان برمیگرده به ۳ سال پیش درست تاسوعای ۳ سال

پیش بود.  من و چند تن از دوستان از ۵ ۶ محرم هر شب میرفتیم تو خیابون آخه خیلی شلوغ میشه

همون مکانی که تو پست قبل گفته بودم. شب تاسوعا هم مثل شبای قبلش تو خیابون بودیم بین جمعیت وول

میخوردیم که بنده اومدم از جوب بپرم که پام لیز خورد و یه پام رفت تو جوب و در این هنگام یک صدای

ناهنجار به گوش رسید که توجه اطرافیانو به بنده جلب کرد البته اینم بگم که اکثر اون اطرافیان از جنس

مخالف بودن و باعث قرمز شدن بنده شد با دست که اون قسمت و لمس کردم گفتم یا خدا؟ یه شکاف به طول

۱۰ ۱۵ سانتیمتر ایجاد شده روی خشتک شلوار بنده دیگه دوستان و صداکردیم و مثلا مارواستتار کردن

که البته باعث تابلو شدن بیشتر ما شد و تا قسمتی به همین صورت ادامه دادیم تا باعث شاد کردن دل مردم

بشیم و بعد یه ماشین گرفتم و راهی منزل شدم.>> البته امسال به شدت سال پیش نبود.

خوب اینم از تاسوا عاشورا امسال ما که در کل خوب بود از پیمان هم همینجا تشکر میکنم که مارو تحمل

کرد و شکم دو تا بچه کمیته ایو سیر کرد.

 

جاتون خالی بعد از چند ماه دیروز دوستان همگی باهم جمع شدیمو راهی جاده چالوس شدیم کلی هم خوش

گذشت منم نمیدونم چرا همینجوری الکی همرو ناهار مهمون کردم شاید بخاطره دل خجستگی بیش از حدم

بود خوب بسه دیگه زیاد حرف زدم حال و حوصله تایپم ندارم این کیبوردم که اعصاب مارو حسابی داغون

کرد. تا دفعه بعد که باز بیام و آپ کنم یا حق خدانگهدار.

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 12:51 توسط سورن |


سلام ملکم  حال شما چطوره؟

نمیدونم من چرا انقدر دلم خجستس فردا میخوام برم همدان امتحانام شروع میشه ولی باز مییام و آپ میکنم

تو این ۲ هفته هم که اومدم فرجه اصلا درس نخوندم فقط امروز یکم اندیشه اسلامی خوندم که مغزم هنگ

کرد وای که چقدر سخت تازه استاد تهدید کرده که میخواد خیلی سخت بده تو رو خدا دعا کنید امتحانامو خوب

بدم ترم اولی ضایع نکنم البته مثل جریان کنکور من از روش خودم امتحان میدم.

روش خودم: ۱) خدا همیشه با ماست

                ۲) تقلب بهترین روش اونم از هر روشی که شد

تازه برای این روشم دلیل منطقی هم دارم اونم اینکه وقتی خدا با ما باشه هیچوقت مراقبا نمیفهمن که داری

تقلب میکنی( دلیل منطقی نه؟)

خوب حرف از اندیشه اسلامی شد به جاست که یکی از خاطره هامو که توی این درس اتفاق افتاد و بگم

اول در مورد استاد این درس یه مقدار توضیح بدم این استاد ما رئیس ارشاد اسلامی استان همدان

اسمشم به قول خودشون حجت الاسلام حاجاقا آقا حسینی هستش از اون آخوندای خیلی خیلی خفن طوری بود

که بچه ها سر کلاس این جیکشون در نمییومد از وقتی هم مییومد سر کلاس حرف میزد تا وقتی میخواست

بره. خوب توضیح در مورد این شخصیت برجسته کافیه برم سراغ اصل ماجرا منو دوستام مثل همیشه بین

کلاس رفته بودیم تو حیاط دانشگاهو داشتیم با گوشیامون ور میرفتیم و بنده هم یه آهنگ گذاشته بودم

(چون گوشی من از نظر صدا از همشون بهتره(قابل توجه آقا رامین) که استاد اومدو ما هم دیگه بند و

بساطمون و جمع کردیمو رفتیم سر کلاس وسط های زنگ بود که دلم واسه گوشیم تنگ شد و در آوردمش

که باهاش یه حال و احوال کنم که اشتباها پلی آهنگ و زدم و شروع کرد به خوندن اونم چه آهنگی

آهنگ کورش صنعتی دقیقا اینجای آهنگم بود (عشق من توی هر کوچه به یاد تو خوندم ...... عشق من.....)

اونایی که این آهنگ و گوش دادن میدونن چیه از اون آهنگای دامبالا دیمبول مشتیه. خلاصه منم حول شدم

این آهنگ یه ۱۰ ۱۵ ثانیه ای خوند تا موفق شدم قطعش کنم وای نمیدونید چه حالی داشتم قلبم داشت

مییومد تو دهنم همون موقع استاد یه نگاه غضب ناکی به بنده کرد که باعث شد یه زمین لرزه ۹ ریشتری

در بدن بنده اتفاق بیفته از ترس. خلاصه بقعیه کلاسو مثل پسرای خوب نشستم سر کلاس واسه خودم تو

فکر شام دیشب بودم که  چه خوشمزه بود که آخرای کلاس استاد گفت خوب حالا اسم هرکیو خوندم بیاد

توضیح بده من از اول ساعت چی داشتم میگفتم که از شانس خوشگل ما اولین نفر من بودم  که وقتی اسم

منو خوند کلاس از خنده ترکید البته دلیل این خندرو خودم هم نمیدونم چی بود  خلاصه رفتیم کنار استاد

ایستادم مونده بودم چی بگم از شام دیشب بگم یا اسم خواننده اون آهنگو که یهو یاد دوتا مثالی افتادم که

استاد زده بود و هیچ ربطی هم به موضوع درس نداشت ولی از اون جایی که من خوشم اومده بود یادم بود

یکی از مثالاش این بود که گفت زمان شاه یه بنده خدایی بود تو همدان که اعدام شد و کار این آدم این بوده

که دمپایی پاره میخریده بعد میبرده نمیدونم کجا ذوبشون میکرده و باهاشون لوازم آرایشی میساخته

البته خیلی به نظرم خالی بندی مییومد یکی دیگشم این بود که تو فرانسه سقط جنین واسه این بالاس چون

از جنین ها استفاده های زیادی میکنن مثلا تو ساختن وسایل آرایشی استفاده میکنن البته به نظرم اینارو

گفته بود خانوما کمتر صافکاری نقاشی کنن خلاصه ما اینارو گفتیم سپس با یک نگاه غضب آلود دیگه

مواجه شدم و البته این دفعه یه منفی خوشگلم واسم گذاشت.

خوب اینم خاطره ی من از درس شیرین اندیشه اسلامی. خدا ازش نگذره اگه زیر ۱۵ به من بده این همه

ازش نوشتم. خوب من برم درسمو بخونم دیگه یادتون نره واسم دعا کنیدا.

راستی رسیدن ایام سوگواری سیدالشهدا را به همه ی شما خوبان تسلیت میگم حیف شد امسال کرج نیستم

هر سال کلی خوش میگذشت تو این چند روز گوهردشت کرج جای بسیار عالیه در شب های محرم حتما اگه

کرج هستین یه سری بزنید جای منم خالی کنید.

خوب موفق و پیروز و شاد باشید فعلا بای بای.

+ نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 11:17 توسط سورن |