سلام سلام سلام. حال شما چطوره؟
بازم میخوام از خاطرات سورن بنویسم فکر کنم میشه چهارمین خاطرم از دوران بچگیم حالا مثل بچه های
خوب دستارو بزن زیر چونت و بخون یکی دیگه از خاطرات اینجانبو.
(توجه: از خانوم ها و آقایونی که ناراحتی قلبی دارن یا از روح و این چیزها میترسن توصیه میکنم
بیخیال خوندن این پست بشن)
خوب این جریان بر میگرده به تقریبا ۱۰ یا ۱۱ سال پیش اون موقع ها جو روح و جن و این چیزا مارو
گرفته بود آخه اون زمان فیلم جن گیرو و طالع نحس و دیده بودم از اون جایی که منم آدم جوگیری بودم
حسابی تاثیر گذاشته بود روم. ما تو اون حال و هوا بودیم که یه روز رفتیم خونه مادر بزرگم و از روی عادت
رفتم سراغ کمد داییم دیدم یه کتاب توشه به نام (روح و معمای مرگ) خلاصه ما اون کتاب و ور داشتیمو
نشستیم خوندنش بعد که داییم اومد به هزار خواهش و تمنا رازیش کردم کتابو بده من ببرم خونمون خلاصه
ما کتاب و گرفتیم و رفتیم خونه همون شب اول ۳۰ یا ۴۰ صفحه کتاب و خوندم از ترس داشتم سکته میکردم
ولی از رو نمیرفتم تو یک هفته کل کتاب و خوندم ولی عواقبش بعدش تازه معلوم شد.
عواقبش عبارت بودن از:
۱) از سایه خودت ترسیدن
۲)از تاریکی وحشت داشتن
۳)هنگام خواب کله زیر پتو و فقط بینی بیرون اونم واسه نفس کشیدن آخه امکان این هست یه هو هوای
زیر پتو آلوده به گاز خردل بشه و باعث خفگی بشه
.
۴)نصفه شب از خواب پا شدن و زدن ۳ تا سکته تا خوابیدن مجدد.
جالبیش اینجا بود که هر شب دقیقا ساعت ۲:۵۰ دقیقه از خواب پا میشدم و تا یک ساعت بعدش خوابم نمیبرد
خلاصه بعد از خوندن کتاب این عواقب دامن گیر ما شد و بیخیال ما هم نمیشد یه چند ماهی به این منوال
بودیم.
در این زمان بودیم که زن دایی اینجانب باردار شدن و نزدیکای فارغ شدنش بود و از اون جایی که پدر
اینجانب پرستار هستن قرار بود که برن بیمارستان بابای ما.
(پیام بهداشتی: ۱)خوردن دو وعده ماهی در هفته واسه ی بدن الزامیست چون امگا ۳ داره.
۲) هرگز نشه فراموش لامپ اظافی خاموش.
۳) شیر مامان تا شیش ما تنها غذای من (به یاد سگ بچه وحید
) )
خوب پیام هارو هم که گفتیم کجای داستان بودم؟
آهان بعدش یه شب ما مثل همیشه رفتیم که لالا کنیم لازم به ذکر که بگم اتاق منو خواهرم مشترک بود.
بعد ما بازم به هزار بد بختی گرفتیم خوابیدیم و طبق معمول هر شب ساعت ۲:۵۰ دقیقه نصفه شب از خواب
پریدیم از همون روش کله زیر پتو دماغ بیرون استفاده کردیم تا خوابمون ببره که دیدم یا غلام رضا پیروانی
یه زنی چادر انداخته رو سرش صورتشم پوشونده اومد تو اتاق فقط ۱ دقیقه خودتونو بزارید جای اون لحظه
من متوجه میشید ما دیدیم این اومد تو اتاق خواب و نشست جلوی تخت خواهرم که روبه روی تخت من بود
و شروع کرد به سجده کردن من دهنم وا مونده بود جیکم هم در نمییومد بعد یکی دو دقیقه پا شد و از اتاق
رفت بیرون منم یه نفس راحت کشیدم که از شرش راحت شدم که دوباره بعد چند دقیقه اومد تو اتاق و باز
شروع کرد به سجده کردن خلاصه ما عزم و جزم کردیم و از رو تخت بلند شدم و شروع کردم به داد و فریاد
که آی هوار روح روح با مشتو لگد هم افتادم به جونش که با خواهر من چیکار داری که در همین حال بودم
که چراغ اتاق روشن شد. که دیدم ای داد بیداد اینی که داره کتک میخوره زن دایی عزیزم و اونی که رو تخت
خوابیده دایی جانم که وقتی من خواب بودم زن داییم حالش بد میشه و میان خونه ی ما و ما هم از دنیا بیخبر
بابام اومد یه دعوایی ما رو کرد و منم از خجالت به حالت همون کله زیر پتو دماغ بیرون رفتم زیر پتو
شانس آوردم اون شب زن داییم بچه شو سقط نکرد از ترس البته اگه هم میکرد بد نمیشد چون بچش دختر
بود
. خلاصه تا چند سالی سر همین موضوع سوژه فامیل بودیم.
خوب قصه ی ما به سر رسید کلاغ به خونش نرسید. اینم یکی دیگه از خاطرات اینجانب البته به صورت
خلاصه امیدوارم خوشتون اومده باشه. ببخشید که سرتونو درد آوردم.
پیروز و پاینده باشید فعلا خداحافظ. در ضمن نظریادتون نره.
( یه پیام دیگه: آیا میدانید که اگر این کارت هوشمندا بیاد ما بدبخت میشیم؟ چون دیگه نمیتونیم ماشین و
بپیچونیم و هر کجا که دلمون خواست بریم. در این صورت ورشکست میشیم
. پس همگی برای نابودی این
کارت هوشمندها با هم دعا کنیم
)
با شقایق میتوان در بزم گل پروانه شد
با غریبی بی کسی بیگانه بیگانه شد
با شقایق میتوان تا مرز دل پرواز کرد
با شقایق می شود با عشق هم همخانه شد
شاهدان عشق مرا دیوانگی پنداشتند
با شقایق میتوان دیوانه دیوانه شد
چهره ی گلها زشادی رنگ مستی گرفت
چون شقایق جام بزم مستی مستانه شد
چون عروس باغ صورت را به نامحرم گشود
قصه ی ما با شقایق قصه ای جانانه شد
قصه ی عشق من و او قصه ای کوته نبود
داستان عشق ما زیباترین افسانه شد

صدای زنگ تلفن - دخترک گوشی رو بر میداره
- سلام . کیه؟
- سلام دختر خوشگلم منم بابایی! مامانی خونه است؟ گوشی رو بده بهش!
- نمیشه!
- چرا؟
- چون با عمو حسن رفتن تو اطاق خواب طبقه بالا در رو هم رو خودشون بستن!
...
سکوت
...
عمو حسن نداریم!
- چرا داریم. الآن پهلو مامانه.
- ببین عزیزم. اینکاری که میگم بکن. برو بزن به در و بگو بابا اومده خونه!
- چشم بابا!
...
...
چند دقیقه بعد
...
- بابا جون گفتم.
- خوب چی شد؟
- هیچی. همینکه گفتم یهو صدای جیغ مامانم اومد بعد با عجله از اطاق اومد بیرون همینطور
که از پله ها میدوید هول شد پاش سر خورد با کله اومد پایین. نمیدونم چرا تکون نمیخوره
دیگه؟
- خوب عمو حسن چی؟
- عمو حسن از پنجره پرید توی استخر. ولی پریروز آب استخر رو خودت خالی کرده بودی یک
صدای بامزه ای داد نگو! هنوز همونتو خوابیده!
- استخر؟ کدوم استخر؟ ببینم شماره ******** نیست؟
- نه!
- ببخشین مثل اینکه اشتباه گرفتم

