به دانشگاه گذر کردم صباحیی
به هر دورو برش کردم نگاهی
شنیدم دختری با ناز می گفت :
که این جا واژگون گردد الهی!!!
نظر بر هر طرف انداختم من
به هر کس زل زدم نشناختم من
برای دیدن یک فرد عاقل
به کار جستجوپرداختم من
یکی در دست دارد چای داغی
یکی با سنگ دنبال کلاغی
کتاب وجزوه ها هر جا به یک سو
از ان ها کس نمی گیرد سراغی
یکی شلوار لی دارد به پایش
یکی گوشواره ای بر گوش هایش
به وقت امتحان ار ترس تجدید
فرستد دیگری را او به جایش
یکی در دست یک شاخه شقایق
به دنبال کسی در این دقایق
به اینجا امده تا درس خواند
ولی دیوانه شد شیدا و عاشق
یکی یک واحدی را سخت افتاد
از ان روز است هی دنبال استاد
که ای استاد ما رحمی به ما کن
خدا این مغز خالی را به من داد!!!
یکی گویی که امد میهمانی
لباس شیک پوشد با کتانی
یکی سیگار بر لب اه در دل
سیه کرد زندگی را در جوانی
یکی خوشگل یکی شیطان یکی لنگ
یکی دایم موبایلش می زند زنگ
یکی مغزش تهی حرفش فراوان
یکی با دوستانش می کند جنگ
در اینجا بوده ام من یک دو سالی
به چشم خود بدیدم وضع و حالی
همه اینجا به کار خود گرفتار
بود اینجا مکان بی خیالی
به دانشگاه گذر کردم صباحی
به هر دوروبرش کردم نگاهی
کسی اینجا به فکر حال ما نیست
ندارد قشر دانشجو گناهی!!!
سلام. ببخشید این پست یکمی خصوصیه مجبور بودم شرمنده.
یکی از دوستان که من ازش تقاضا کرده بودم با هم تبادل لینک داشته باشیم که ایشون این کارو کردن
ولی متاسفانه آدرس وبلاگشو اشتباه واسه من گذاشته به همین خاطر من مجبور شدم از این طریق بهش
بگم و ازش میخوام این دفعه آدرس درست وبلاگشو واسم بزاره ممنون میشم ازش.
بازم ببخشید که این دفعه شخصی شد خوب و خوش باشید بای
.
سلام ملکم خوب هستین؟ منم خوبم.
من از همدان اومدم(البته ۲ روز پیش) وقت نشد دیگه زود تر بیام وای جاتون خالی تو این چند روز
اتفاق های جالبی افتاد واسم که گفتنش خالی از لطف نیست.
عصر جمعه که ما راهی همدان شدیم و واسه اولین بار تنهایی سفر میکردیم البته به جزء اون یک باری
که با مجتبی (بهترین دوستم) با فولکسش رفتیم نوشهر که جاتون واقعا" خالی بود با اینکه کل سفرمون ۷
ساعت بیشتر طول نکشید.
خلاصه تو اتوبوسم کرکره خنده ی ما به راه بود آخه یه دختره صندلی بغل ما نشسته بود که مثل ما ترم یکی
بود یعنی تابلو بود ترم یکی بیچاره بچمون این همه پسر یه جا با هم ندیده بود مخش هنگیده بود خودش و
داشت میکشت تا تو همون اتوبوس یکی پیدا کنه که آخر سرم کسی نسیبش نشد جزء شوفر اتوبوس
آخر راه شوفر اومد کارت تعاونیشونو به این بنده خدا داد.
خوب بریم سراغ ادامه ماجرا شب که رسیدم همدان چتر باز کردم خونه ی عمه خانومم شام خوردیمو دسر
هم ۲ تا فیلم دیدیم با پسر عمه هام فکر بعد نکنید مجاز بودن. بعدشم دیگه لالا کردیم.
فردا صبح با پسر عمه جان پاشدیم که بریم واسه ثبت نام که وقتی وارد دانشگاه شدیم با استقبال گرم
مسئولین مواجه شدیم و گفتن بیرون برید فردا بیاید ما هم دست از پا درازتر برگشتیم و موقع برگشتن دل ما
حوس ماءالشعیر کرد که ما عمل مقدس روزه خوری انجام دادیم و برگشتیم منزل و ساعت ۱۲ شب بود که
خواستیم باز لالا کنیم یادمون اومد که مدارکهارو کجا گذاشتم که متوجه شدم گم شده بید یعنی شناسنامه
کارت ملی و گواهی موقت دانشجویی راستی ( از یابنده تقاضا میشود تو قسمت نظر خواهی اعلام کند و
مژدگانی خود را دریافت کند. مژدگانی= یه ماچچچچچچچچ گنده از لپ شما توسط اینجانب) خلاصه به هر
بدبختی بود انتخاب واحد کردیم و کل شهرم زیر و رو کردیم ولی پیدا نشد که نشد البته تا الان که دارم
تایپ میکنم.
منم بعد از ظهرش برگشتم کرج آخ که شهر خود آدم چه حالی میده هیچ شهری شهر خود آدم نمیشه.
خلاصه ما اومدیم خونه یه دوش گرفتیمو خوابیدیم. فرداش دیدم مجی(مجتبی) تل زد که منم کرجم آخه اونم
دانشگاه کرمان قبول شده ما هم از خدا خواسته عصرش رفتم در خونشون یه ۲ ۳ ساعتی چرت و پرت
گفتیم و خندیدیم بعد فولکس و برداشت که ما رو برسونه با یکی از بچه ها که وسط راه فیلش یاد
هندستون کرد و گفت بریم کوه نور ( همونجا که زمان پشت کنکوریمون پاتوق ما بود) ما هم از خدا خواسته
گفتیم باشه چون باز بساط کرکره خنده براه خلاصه رفتیم بالا مجی هم اون بالا ۲تا تیک آف کشید و یه دستی
که بساط خنده مردم به راه بشه. بعد یه نسکافه زدیمو گفتیم برگردیم دیگه که وسط راه یک دفعه
بوووومممبببببب البته بعضی اوقات فولکس یه صداهایی از خودش در میاره که اون نشونه ی بی شخصیت
بودنش ولی این یکی خیلی وحشتناک بودم منم عقب نشسته بودم خودتون تجسم کنید دیگه که چه جوری بود
بعد من عقب و یه نگاه انداختم دیدم وااایییی آتیش گرفته ماشین که گفتم بزن کنار الان که بریم هوا اونم که
انگار نه انگار داشت راهشو میرفت خلاصه زدیم کنارو ۳ سوت پریدیم بیرون از ماشین مجیم کاپوت (همون
صندق عقبو) داد بالا اتیش زد بیرون ما مونده بودیم فرار کنیم یا آتیش و خاموش کنیم خلاصه بعد از ۱ دقیقه
خاک بازی یکی آب آورد ریخت روش خاموش شد ووووااایییی که چه فیلم اکشنی بود این دفعه نمیگم جاتون
خالی چون ۳ تایمون قلبامون داشت مییومد تو دهنمون خلاصه به هر بدبختی بود حولش دادیم تا یه جایی
بعد خودمون برگشتیم خونه هر چی خندیده بودیم از دماغمون در اومد البته ما که از رو نمیریم بعدش باز کلی
خندیدیم. اینم از این اتفاق هایی که تو این چند روز واسه سورن جون اتفاق افتاده بود. میخواستم نتیجه های
این داستان ها هم بگم ولی دیگه خسته شدم خودتون نتیجه اخلاقی این داستان هارو در بیارید.
خوب دوستان گل و خوشگل من خوب و خوش باشید درس ها هم خوب بخونید خداحافظ![]()
![]()
.
سلام ملکم حال شما چطوره؟ منم خوبم.
خیلی حالم گرفتست آخه میدونید ۲ هفته پیش که رفتم همدان واسه ثبت نام گفتن که برید حال کنید بهمن بیاید
ما هم از خدا خواسته گفتیم چه بهتر. حالا ۲ روز پیش تلفن زدن میگن جون شما راه نداره اصلا" بدون شما
حال نمیده پاشید بیاید ثبت نام کلاساتون هم از ۱۵ مهر شروع میشه خلاصه بد زدن تو برجکمون.
امروزم دارم میرم واسه انتخاب واحد گفتم قبل از رفتن بیام بگم.
خدایی میبینید دانشگاهامون هم در پیتین خودشون هم نمیدونن چیکار میخوان کنن البته شایدم وقتی فهمیدن
سورن جون میخواد بره حول کردن.
اینارو گفتم تا اگه دیدید دیر به دیر آپ میکنم دلیلشو بدونید البته یه ۴ ۵ روز دیگه هستم در خدمتتون بعدش
رفع زحمت میکنم.
سعی میکنم حداکثر هر ۲ هفته آپ کنم وبلاگو. خوب دوستان گل و عزیز و مهربون و تر گل ور گل و
خوشگل و عزیز و دوست داشتنی من تا آپ کردن بعدی یا حق و خدانگهدار.

