تبليغاتX
یکی مثل همه
 

سلام سلام سلام. حال شما چطوره؟ منم خوبم.

بازم داره بوی مدرسه میاد اه اه اه چه بوی بدی میده هیچوقت از این بو خوشم نیمده حتی حالا که مدرسه

رفتنم هم تموم شده آخه کی حال و حوصله داره بعد از ۳ ماه خوردن و خوابیدن بره ۵ ساعت سر کلاس

بشینه؟ واقعا" این چند روز اولش خیلی زجر آور به تمام دوستان محصلم تسلیت میگم بخاطره بازگشایی

مدارس. ولی خدایی به غیر از درس خوندن مدرسه خیلی حال میده مخصوصا" دوران دبیرستانش با کرکره

خنده هاش سرکار گذاشتن دبیراش یادش بخیر به من که خیلی حال داد شما هم سعی کنید که بهتون خوش

بگذره چون وقتی که تموم میشه میفهمید چه دوران خوبی بود.

خوب حالا که بحث مدرسه شده یه خاطره میخوام بگم از روز اولی که رفتم مدرسه.

سالی که میخواستم برم مدرسه یه دبستان جدید تو محله ما ساخته بودن خوب بالاخره فهمیده بودن که 

سورن جون میخواد بره مدرسه واسه همین افتتاحش و به بنده سپردن اتفاقا" یه ناظم واسه مدرسه انتخاب

 کرده بودن که شهرت جهانی داشت البته در رشته های کشتی کج کاراته بکس  مهارتهای رزمی و.... که

همه ی این فنون رزمی و رو دانش آموزان گرامی اجرا میکردن اگه اشتباه نکنم اسم این آقا ناظم اکبری

بود و یه سبیل چنگیزی هم داشت با یه شخصیت بسیار گنده(شخصیت=شکم) خلاصه وقتی نگاش میکردی

یاد جلاد میفتادی واگه بهت نگاه میکرد همونجا احساس میکردی که شلوارت خیس شده.

خوب بریم سراغ اصل ماجرا روز اول مدرسه بود و منم همراه مامانم و خواهرم با یکی از دوستام راهی

مدرسه شدیم واسه مراسم افتتاحیه. این خواهر ما هم که فکر میکرد داداشش ۲ زار مخ نداره تو راه هی به

من میگفت اسمتو پرسیدن نگی سورن ها بگو امیر (آخه اسم من تو شناسنامه امیر) از بس گفت که حالم بد

شد. خلاصه ما رفتیم داخل مدرسه و سر صف وایسادیم آقای اکبری هم اومد شروع کرد به داستان گفتن منم

به تنها چیزی که نگاه میکردم سیبیل های خفنش بود که این سیبیل ها چرا اینجورین. بالاخره ما رو کلاسبندی

کردن و فرستادن سر کلاس البته اون موقع ها هم از این جیگول بازیای الان نبود که مامان بابا ها هر کدوم

یه دوربین فیلم برداری دستشون باشه و بیخیالم نمیشن حتی از مسترا رفتن بچه هم فیلم میگیرن.

خلاصه ما که رفتیم سر کلاس اتفاقا" با یکی از بچه محل هامون هم همکلاس شدم که اصلا" ازش خوشم

نمییومد آخه از این بچه ننه ها بود که اگه دست تو دماغشم هم میکرد به مامانش میگفت. این بدبختم که 

انگار خدا منو فرشته نجاتش فرستاده باشه آویزون ما شد که بچه ها اذیتش نکنن خبر نداشت من از همه

بدترم خلاصه یه یک ساعتی گذشت و خبری از معلم نشد منم یخم باز شده بود و کرمم داشت وول وول

میخورد گیر دادیم به این مجید بدبخت (همون بچه محلمون) نمیدونم سر چی دعوام شد باهاش و سر این

بینوا رو کوبیدم به دیوار جوری که دیوار فرو رفت اینم زرتی زد زیر گریه و رفت به ناظم گفت هرچیم 

نازش و کشیدم جواب نداد. چشمتون روز بد نبینه آقای اکبری با یه خط کش ۵۰ سانتی اومد تو کلاس 

خودتون حدس بزنید که چه احساسی داشتم اون موقع داد زد گفت سورن کیه؟ جواب ندادم باز داد زد بازم

جواب ندادم به مجید گفت کدوم من و با دست نشون داد وای الانم که دارم میگم میترسم. گفت بچه مگه با تو

نیستم منم با کمال پرویی گفتم آقا ما اسممون امیر سورن نیست اونم بیشتر زورش گرفت گفت تو کله اینو

زدی به دیوار؟ با ترس و لرز گفتم بله اونم گفت بیا بیرون کارت دارم خلاصه ما رو برد بیرون و ۳ تا 

خط کش آبدار زد رو دستم بی معرفت محکم هم زد خداییش منم اشک تو چشمام جمع شد بهم گفت برو

صورتت رو بشور و بیا فکر کنم دلش سوخت واسم حالا شما هم زیاد آبقوره نگیرید چون جاهای خوبش

مونده. من صورتم و شستم رفتم تو کلاس که بچه ها داد زدن آقا تو رو مبسر کرد کلی ذوق ترک شدم باورم

نمیشد ولی ارزش خط کش خوردن داشت. خلاصه من شدم مبسرو پدری از این مجید در آوردم که فکر 

نکنم هنوزم یادش رفته باشه کلیم ازش باج میگرفتم.

خوب اینم از روز اول مدرسه رفتن من که به جای شیرینی از کتک ازمون استقبال شد فکر نکنم واسه شما

همچین اتفاق قشنگی افتاده باشه البته بهتر که نیفتاده چون همون روز اول از مدرسه زده میشدین

راستی اگه شما هم از روز اول مدرستون خاطره ای دارین برام بفرستین حتما" تو وبلاگ میزارم.

خوب دوستان عزیزم خوب و خوش و موفق باشید و بای.

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 15:53 توسط سورن |


 

آموزشگاه موفق کنکور

 

1: مرحله اول یک ساختمان ویران شده تهیه کنین که قرارگاه سوسکها و پادگان موشها باشه

 

( این یعنی شما تو این آموزشگاه اصلا تو قید موضوعات متفرقه نیستین و فقط دنبال با سواد

 

 کردن مردمین )

 

 

2 : اسم خودتون رو بزارین مدیر آموزشکده علمی ...... ( مملکت خر تو خره کی میفهمه

 

 شما تا کلاس دوم درس خوندین ؟ )

 

 

3 : یه اسم با کلاس رو موسسه بزارین مثل ( مدرسان بی شرف – پول بیار دانش ببر – کانون

 

 فرهنگی خر شدگان و ...... )

 

 

4 : چند تا دبیر که ولکن بچه ها نیستن و 79 سال سابقه تدریس دارن رو پیدا کنین بعد تو کل

 

 کشور جار بزنین دبیرامون با تجربه ان ( باید طوری باشن که تجربه ازشون چکه کنه !!!!! )

 

 

5 : منشی آموزشگاه رو هم یه خانم جوون بزارین البته ازون باحالاش که بوی عطرشون تا 17

 

کوچه پایین تر میره ( این موضوع باعث میشه اشتیاق ادامه تحصیل تو پسرها متولد شه )

 

 

6 : واسه تبلیغات زیاد خرج نکنین یه اسپری بخرین رو کل دیوارای شهر اسم و آدرس

 

 آموزشگاه تون رو بنویسین ( دستشویی های پارکها رو فراموش نکنین چون پاتوق پشت

 

 کنکوری تو پارکه ! )

 

 

7 : برین میدون انقلاب چند کیلو تست و آزمون مقطع دکترا بخرین بریزین جلوی شاگرداتون اگه

 

 تو حلشون موندن اولیاشون رو دعوت کنین و در مورد مسایل خانودگی سوال پیچشون کنین

 

 

8 : هر هفته اولیا رو دعوت کنین و در مورد اهداف بلندتون صحبت کنین به 240 نفر قول اول

 

 شدن تو کنکور و بدین .

 

 

9 : حالا که پولا روز قبل از کنکور شده بزنین به چاک کجا ؟ عراق دیگه چون اولا هیچ کی نمیاد

 

 دنبالتون دوما پولاتون رو تو جهان اسلام خرج کردین پس گناه نداره !!!!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 15:7 توسط سورن |


 

با سلام خدمت همه ی دوستان خوبم. حال همگی خوبه؟

اول بخاطره تاخیر نسبتا طولانیم از همه ی شما عزیزان معذرت میخوام. این دو هفته خیلی فکرم مشغول

بود اصلا" حس اینکه بخوام آپ کنم نبود.

خوب بالاخره جواب کنکورم اومد. اول اون دوستانی که مثل من امسال کنکور دادن بگن ببینیم چیکار

کردین؟ من که اییییی بد نبود راضی که نیستم ولی از قدیم گفتن کاچی بعض نخودچی (هیچی خودمون).

آلبته مامان بابام راضی نیستن که من برم ولی کو گوش شنوا راستی یادم رفت بگم من حسابداری همدان

قبول شدم البته اینم بگم که (همدان شهر من ۱ تومن هم ۱ تومن). آزادم که بیخیال بخاطره ۱۰۰ تراز

انتخاب اولم قبول نشدم که خیلی حالم و گرفت.

خوب حالا میخوام برم سر اصل مطلب یعنی شما دوستان عزیز پشت کنکوری چطوری دانشگاه قبول بشید

البته به روش من.

خوب اول از همه میریم سراغ وسایل مورد نیاز واسه قبول شدن:

۱: داشتن ۲ یا ۳ تا دوست اهل حال که هر وقت خواستین برین بیرون پایه باشن.

۲: داشتن ۱ عدد. ماشین توصیه میشه که این ماشین یه فولکس قورباغه ای تمیز باشه چون این ماشین

واسه ما جواب داده من توصیه کردم وگرنه زیاد هم فرق نداره که چی باشه.

۳: داشتن یه جای باحال مثل جاده چالوس یا کوه نور (کرج) که وقتی میرید حال کنید.

۴: تا اونجا که میتونید خونسرد باشید و اصلا" به اینکه چند وقت دیگه کنکوره فکر نکنید.

۵:جرات پیچوندن کلاسای کنکورتون و همینطور کنکورهای آزمایشیتون رو داشته باشین.

خوب حالا وقت گفتن. شما تو هر چی کلاس کنکوره ثبت نام کنید و همینطور کنکورهای آزمایشی

و سعی کنید که تا ۱یا ۲ ماه اول همه ی کلاساتونو برید میدونم که خیلی سخته ولی اگه تمام تلاش خودتون

کنید شدنیه و توی این چند وقت بچه های باحال کلاس و شناسایی کنید و تیریپ رفاقت بریزید باهاشون.

حتما" در روز حداقل بین ۳ تا ۴ ساعت درس بخونید البته چرت زدن روی جزوءها هم نوعی درس خواندن.

خوب بعد از این ۲ ماه خسته کننده میرسیم به جاهای خوب حالا ما چند تا دوست باحال پیدا کردیم و یه گروه

تو کلاس تشکیل دادیم و ته کلاس کرکره خنده براه. ولی هنوزم روزی ۲ یا ۳ ساعتی درس میخونید و

کلاس هاتون رو میرید و همینطور کنکور های آزمایشیتون و توی این مدت سعی کنید که با پشتیبانتون رفیق

بشید که دیگه نتونه زیر آب شما رو بزنه چون اگه این کارو کنه اوضاع خیلی خراب میشه خوب یه ۲ ۳

ماهی هم به این صورت میگذره و دیگه حال شما از هر چی درس بهم میخوره و اینجاس که پیچوندن ها

آغاز میشه چون دیگه اصلا" حس کلاس نیست و شما به جای کلاس میرید ددر. این روال تا عید ادامه داره

و شما اکثر کلاس ها رو یکی در میون میرید. تو عیدم که دیگه میرید مسافرت تا این خستگی چند ماه درس

خوندن و از تن بدر کنید. و میرسیم به بعد از عید حالا شما نم نم احساس میکنید که کنکور نزدیک و باید

درس خوند ولی کو حسش بازم کلاسها پیچیده میشه ولی نه مثل قبل روزها به همین صورت میگذره تا

اواخر اردیبهشت حالا شما احساس خطر میکنید و میبینید خیلی عقب افتادین ولی اصلا" نگران نباشید چون

خدا با ماست سعی کنید دیگه مرتب به کلاس ها برید و همینطور به آزموناتون و مثل بچه آدم درس بخونید.

و اصلا" به اینکه چقدر عقبید و تراز شما تو آزمون هاس فکر نکنید تا روز کنکور به همین صورت ادامه

بدین و خودتون به خودتون روحیه بدین تا اعتماد به نفستون بره بالا و سر جلسه مثل همیشه خونسرد باشید

و مطمئن باشید که موفق میشید چون بازم خدا با ماست البته قبل از شروع کنکور ۷ بار سوره توحید و

بخونید و به پاسخ نامه فوت کنید اینم فوت کوزه گری بود که دلم نیمد بهتون نگم.

خوب میتونید از این متد هم استفاده کنید و لذتش رو ببرید هیچی نباشه از روزی ۸ ۹ ساعت خوندن که بهتره

مگه نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تذکر بسیار مهم: اینجانب (استاد سورن) هیچ مسئولیتی در مورد قبول شدن یا نشدن شما ندارم میتونید از

این روش استفاده کنید اگه قبول شدین که دست من درد نکنه اگه هم که نشدین معلوم خیلی خنگید همون

بهتر که یک سال دیگه بشینید بخونید.

خوب قصه ی ما به سر رسید استاد سورن بعد از یک سال بد بختی به دانشگاه رسید.

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 0:43 توسط سورن |


سلام خدمت همه ی شما عزیزان.

اگه گفتید فردا چه روزیه؟ بابا هوش خودم میدونم 10 شهریور منظورم اینه که 10 شهریور

چه روزیه زیاد خودتونو خسته نکنید سر کاری بود فقط خودم میدونم.

10 شهریور روز آشنایی من با یکی از بهترین دوستام. روزیه که من با شادی جونم آشنا شدم

خدا پدر یاهو مسنجرو بیامرزه که باعث این آشنایی شد.

این پست و میخوام واسه شادی خانوم بنویسم و از این طریق بخاطر همه چیز ازش تشکر

کنم تو این یک سالخیلی اذیتش کردم خیلی حرصش دادم تازه چند باری هم باعث شدم که

گریه کنه که بابت اینا فقط میتونم بگم شرمنده شادی جان ببخشید قول میدم دیگه تکرار نشه

ولی هم خودم هم خودش میدونه که تکرار میشه بالاخره داداش کوچیکتر داشتن این

مشکلاتم داره.

و بخاطره نصیحتاش و حرفاش که توی این یکسال خیلی کمکم کرد ممنونم چون شادی 

بیشتر از اینکه واسه من یه دوست باشه مثل یه خواهر بزرگتر بوده.

امیدوارم این دوستی همیشه پابرجا بمونه و هیچیزو هیچکس نتونه خرابش کنه.

چون میدونم به وبلاگ سر میزنه میخوام بهش بگم که( من بیشتر...) آبجی خانوم گل خودم

ایشالا همیشه شاد باشی و همیشه خنده روی لبات باشه و بدون که داداشیت خیلی خیلی

دوست داره و همیشه به یادته.

این شعرم تقدیم میکنم به شادی خانوم گل خودم بخاطر همه ی خوبیهاش.

در جان عاشق من شوق جدا شدن نیست

خو کرده قفس را میل رها شدن نیست

من با تمام جانم پر بسته و اسیرم

باید که با تو باشم در پای تو بمیرم

عهدی که با تو بستم هرگز شکستنی نیست

این عشق تا دم مرگ هرگز گسستنی نیست

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 0:58 توسط سورن |


سلام خدمت همه ی شما خوبان امیدوارم حال همگی خوب باشه.

تو پست قبلی که در مورد عشق بود اذتون خواسته بودم که شما هم نظراتونو بگید که خیلی از دوستان این

کارو انجام ندادن به خاطر همین این پستم میخوام یه شعر خوشگل در مورد عشق بزارم که خودم

خوشم اومد وقتی خوندمشون. خواهشا" این دفعه نظراتونو بگید ممنون میشم.

یکی از دوستان نظرشو در این مورد گفته بود که میخوام اونم تو این پست بزارم و ازش تشکر میکنم

بخاطر نظرش.

(آنجا که عشق فرمان میدهد محال سر تسلیم فرود می آورد.)

 

(عشق یعنی تو رو دیدن در کنارت غنچه دادن.

روییدن. سر سپردن. روی شانه هایت گریه کردن)

 

(عشق یعنی با پرستو پر زدن

عشق یعنی آب بر آتش زدن

عشق یعنی چون محمد (ص) پا به راه

عشق یعنی همچون یوسف قعر چاه

عشق یعنی بیستون کندن به دست

عشق یعنی زاهد اما بت پرست

عشق یعنی همچو من شیدا شدن

عشق یعنی قطره و دریا

عشق یعنی سوختن یا ساختن

عشق یعنی زندگی را باختن

عشق یعنی انتظار و انتظار

عشق یعنی هر چه بینی عکس یار

عشق یعنی دیده بر در دوختن

عشق یعنی در فراقش سوختن

عشق یعنی لحظه های التهاب

عشق یعنی لحظه های ناب ناب

عشق یعنی مستی و دیوانگی

عشق یعنی با جهان بیگانگی

عشق یعنی نخفتن تا سحر

عشق یعنی سجده ها با چشم تر

عشق یعنی سر به دار آویختن

عشق یعنی اشک حسرت ریختن

عشق یعنی در جهان رسوا شدن

عشق یعنی مست و بی پروا شدن.)

 

(عشق با روح شقایق زیباست...

عشق با حسرت عاشق زیباست...

عشق با نبض دقایق زیباست...

عشق با زهر حقایق زیباست...

عشق با در حسرت دیدار تو بودن زیباست...)

خوب این شعرها هم تقدیم میکنم به تمام عاشق های واقعی.

خوب و خوش و موفق باشید و بای.

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 4:38 توسط سورن |


از استاد دینی پرسیدند عشق چیست؟ گفت: حرام است.

از استاد هندسه پرسیدند عشق چیست؟ گفت: نقطه ای که حول نقطه ی قلب جوان است.

از استاد تاریخ پرسیدند عشق چیست؟ گفت: سقوط سلسله ی قلب جوان.

از استاد زبان پرسیدند عشق چیست؟ گفت: همپای  love  است.

از استاد ادبیات پرسیدند عشق چیست؟ گفت: محبت خداوند است.

از استاد علوم پرسیدند عشق چیست؟ گفت: عشق تنها عنصری هست که بدون اکسیژن

میسوزد.

از استاد ریاضی پرسیدند عشق چیست؟ گفت: عشق تنها عددی هست که پایان ندارد.

 

 

خوب همه ی اون استاد ها نظرشونو دادن الا یکی اونم کسی نیست جزءاستاد سورن.

از استاد <سورن> پرسیدند عشق چیست؟ گفت: ااااایییییییی که گفتی یعنی چه؟؟؟؟

ما هم دیدیم این استاد سورن خیلی ایلده تشریف دارن بیخیالش شدیم. فقط آخر سر گفت

عشق سیری چنده؟؟؟ معلوم بود این بنده خدا هم طعمشو چشیده ولی انگار طبق معمول

اینم شکست خورده توش حالا وارد جزئیات نمیشیم اگه یه روزی دلش خواست واستون

میذاره. اسرارم نکنید جون شما راه نداره.

خوب جواب استاد <سورنو> در مورد عشق که شنیدیم حالا اگه نوبتیم باشه نوبت خود

شماس آره با خود توام تو که داری این مطلبو میخونی نوبت تو که نظرتو درمورد عشق بگی

جون سورن اذیت نکنید این دفعه نظراتونو بگید خیلی دوس دارم ببینم نظر شما چیه

(حتی شما دوست عزیز!!!!!!!) منتظر نظرای باحالتون هستما.

خوب و خوش و موفق باشید بای.

 

+ نوشته شده در شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 2:28 توسط سورن |


علاقه و محبت شدیدی که سابقا بر تو ابراز کردم
دروغ بود و بی اساس و در حقیقت نفرت من نسبت به تو
روز به روز بیشتر می شود و هر چه بیشتر تو را میشناسم
به دورویی تو بیشتر پی می برم
و این احساس در قلب من جای میگیرد که بالاخره باید
از هم جدا شویم و دیگر به هیچ وجه راضی نیستم که
تو را دوست داشته باشم عمر دوستیها بهای کوتاه ولی
در همین مدت کوتاه توانستم طبیعت فرومایه و به هوسهای زشت تو پی ببرم و
بسیاری از اخلاق و صفات تو در این مدت برایم روشن شده است و مطمئن هستم که
این خشونت تند تو بالاخره تو را بدبخت خواهد کرد
اگر دوستی ما سر بگیرد تمام عمر
خود به پشیمانی خواهم گریست اگر چه افسانه جداییها پایانش مشکل بود ولی جدا از هم
خوشبخت خواهیم بود و حالا لازم است بگویم
این موضوع را فراموش مکن و مطمئن باش
این نامه را سرسری نمی نویسم و چه قدر ناراحت کننده است که
اگر باز هم بخواهی در صدد دوستی با من باشی من نمی توانم بنابراین از تو می خواهم که
جواب نامه را ندهی چون نامه ی تو سراسر
دروغ و تظاهر است و خالی از
محبت و من تصمیم گرفته ام برای همیشه
تو و یادگاریهای مشقت بار تو را فراموش کنم چون دیگربه هیچ وجه نمی توانم
خود را راضی کنم که دوستت داشته باشم و تو را بهترین دوست خود بدانم
راستی یادم رفت بگویم نامه را لطفا یک خط در میان بخوان.

for you

تقدیم به همه شما دوستان خوبم.

مخصوصا <<تنهاترین عالم>>

+ نوشته شده در جمعه سوم شهریور 1385ساعت 17:38 توسط سورن |


شنبه:همون لحظه که وارد دانشکده شدم متوجه نگاه سنگینش شدم. هرکجا می رفتم اونو می دیدم.

یکبار که از جلوی هم دراومدیم نزدیک بود به هم بخوریم صداشو نازک کردو گفت: ببخشید

من که میدونم منظورش چی بود. تازه ساعت 5/9 هم که داشتم بورد رو میخوندم اومد پشت سرم

شروع به خوندن بورد کرد.آره دقیقا می دونم منظورش چیه. اون میخواد زن من بشه

بچه ها میگفتن اسمش مریمه. از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم گرفتم باهاش ازدواج کنم

یکشنبه:امروز ساعت 9 به دانشکده رفتم. موقع رفتن تو سرویس یه خانومی پشت سرم نشسته بود و

با رفیقش می گفتن ومی خندیدن. تازه به من گفت ببخشید آقا میشه شیشه پنجرتونو ببندین. من که

 میدونم منظورش چی بود. اسمش رو میدونستم اسمش نرگسه

مثل روز معلوم بود که با این خنده هاش میخواد دل منو نرم کنه که بگیرمش. راستیتش منم از اون بدم

نمیاد. از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم گرفتم با نرگس هم ازدواج کنم

دوشنبه:امروز به محض اینکه وارد دانشکده شدم سر کلاس رفتم. بعد از کلاس مینا یکی از

 همکلاسیهام جزوه منو ازم خواست.من که میدونم منظورش چی بود.حتما مینا هم علاقه داره با من

 ازدواج کنه. راستیتش منم ازش بدم نمی آد. از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم گرفتم با مینا

 هم ازدواج کنم

سه شنبه:امروز اصلا روز خوبی نبود. نه از مریم خبری بود نه از نرگس نه از مینا. فقط یکی ازم پرسید آقا

 ببخشید امور دانشجویی کجاست؟ من که میدونستم منظورش چی بود. ولی تصمیم نگرفتم باهاش

 ازدواج کنم چون کیفش آبی بود احتمالا استقلالیه

وقتی جریان رو به دوستم گفتم به من گفت: ای بابا ! بدبخت منظوری نداشته. ولی من میدونم رفیقم به

 ارتباط بالای من با دخترا حسودیش میشه حالا به کوری چشم دوستم هم که شده هجور شده با این

 یکی هم ازدواج میکنم

چهارشنبه:امروز وقتی داشتم وارد سلف می شدم یک مرتبه متوجه شدم که از دانشگاه آزاد ساوه به

 دانشگاه ما اردو اومدند. یکی از دخترای اردو از من پرسید ببخشسد آقا! دانشکده پرستاری کجاست؟

من که می دونستم منظورش چیه. اما تو کار درستی خودم موندم که چطوراین دختر ساوهی هم منو

 شناخته و به من علاقه پیدا کرده. حیف اسمش رو نفهمیدم. راستیتش از خدا پنهون نیست از شما چه

 پنهون تصمیم گرفتم هرطور شده پیداش کنم و باهاش ازدواج کنم. طفلکی گناه داره از عشق من پیر میشه

پنج شنبه:یکی از دوستای هم دانشکده ایم به نام احمد منو به تریا دعوت کرد. من که میدونستم

 منظورش از این نوشابه خریدن چیه. میخوا د که من بی خیال مینا بشم. راستیتش از خدا پنهون نیست

 از شما چه پنهون عمرا قبول کنم

جمعه:امروز صبح در خواب شیرینی بودم که داشتم خواب عروسی بزرگ خودم رو می دیدم. اجب شکوه

 و عظمتی بود داشتم انگشتم رو توی کاسه عسل فرو میکردم که... مادرم یکهو از خواب بیدارم کرد و

گفت که برم چند تا نون بگیرم. وقتی تو صف نانوایی بودم دختر خانومی ازمن پرسید ببخشید آقا صف

پنج تایی ها کدومه؟

من که میدونم منظورش چی بود اما عمرا اگه باهاش ازدواج کنم

راستش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون من از دختری که به نانوایی بیاد زیاد خوشم نمی آد

شنبه:امروز صبح زود از خواب بیدار شدم صبحانه را خوردم واومدم که راه بیفتم که مادرم گفت: نمی

 خواد بری دانشگاه. امروز نوار مغزت آماده است برو از بیمارستان بگیر. راستیتش از خدا پنهون نیست از

شما چه پنهون مردم میگن من مشکل روانی دارم

وقتی به بیمارستان رسیدم از خانوم مسئول آزمایشگاه جواب نوار مغزم رو خواستم. به من گفت آقا لطفا

 چند دقیقه صبر کنید. من که میدونستم منظورش چی بود !!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 14:53 توسط سورن |


سلام خدمت تمام دوستان خوبم دیدم چند تا مطلب قبل بر علیه خانم های محترم بود و چندتا از دوستان خوبم از این بابت از دستم ناراحت بودن

اول به اون دوستانم میگم که زیاد به خودشون نگیرن چون حقیقت بود. البته بلا نسبت دوستان گل خودم.

حالا برای اینکه زیاد ناراحت نباشین این دفعه در مورد پسرها مطلب میزارم.

 

 

پسران به ۵ دسته تقسيم ميشوند:

 

۱-ظاهر زيبا و مغروری دارند اما باطنشان بر ميگردد به بچه های راه اهن و مولوی .

۲-نه ظاهر زيبايی دارند و نه باطن زيبايی (البته پسران هيچ وقت نمی توانند باطنی زيبا داشته باشند و حتی معنای ان را هم نميتوانند درک کنند.)

۳-ظاهر زيبايی ندارند اما باطنی زيبا ودلنشين و جذب کننده ای دارند که البته: گشتم نبود نگرد نيست

۴-بعضی پسران هستند که (ببخشيد ؛شرمنده ) خر به دنيا می ايند و گاو از دنيا ميروند خر به دنيا مي ايند چون از زندگی هيچ چی نمي فهمن و گاو از دنيا ميرن چون تمام عمرشان را به خردن و خوابيدن مشغول بودن و هيچ گاه سعی نکردند که چيزی را بفهمند ( البته کار خوبی کردند چون زور بی خود می زدند )

۵-دسته پنجم پسرانی هستند که به ظاهر پسر هستند و پسرانه رفتار می کنند اما در باطنشان دوس دارند دختر باشند که اين خصلت در صحبتها و اسامی که برای خودشان در نظر مي گيرند کاملآ مشخص است . به عنوان مثال:
پيشی ملوسه

پيشی را برای ظاهر در نظر گرفته که بگويد من سبيل دارم پس مردم
اما کلمه ی ملوسه ظاهرش را مشخص مي کند چون همان طور که عزيز عرض فرمودند :
کلماتی مانند عروسکم؛ملوسکم؛خوشکلم؛نازم ؛عزيزم و...... برای دختران به کار می رود .

 

نکته مهم: هر چی دقت کردم دیدم من توی هیچکدوم از این دسته ها نبودم

 لطفا اون دوستانی که منو میشناسن تو نظر خواهی بگن من تو کدوم دسته ام فقط خدایی

یکم مرام داشته باشین. منتظره نظراتون هستم.

خوب و خوش و موفق باشین بای.

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 14:33 توسط سورن |