برای آغازی دوباره دیراست و برای پایان زود.
سلام به همه ی دوستان قدیمی.
خوب من برگشتم بعد از تاخیر طولانی. اشتباه نکنید جای خاصی نبودم فقط اصلا انگیزه نوشتن وبلاگ
رو نداشتم حتی تصمیم داشتم بیام و واسه همیشه خداحافظی کنم ولی هم دلم نیمد هم میدونستم پشیمون
میشم از کارم بخاطره همین پشیمون شدم و شما مجبورین هنوز من و تحمل کنید.
الانم که دارم مینویسم یک دفعه شد و اصلا موضوع خاصی تو ذهنم نیست که بخوام در موردش بنویسم.
حس و حال خاطره نوشتن هم ندارم. اصلا اعصابم ندارم فقط میدونم که دلم گرفته.
اصلا نمیدونم چی بنویسم بهتر از حال و احوال خودم بگم هیچی طبق معمول همدانم و نمیدونم چطوری
ساعت ها میگذرن بیکار بیکارم زندگی یکنواخت و کسل کننده شده.
یه سیستم واسه اینجام گرفتم که خودم رو مشغول کنم که اینم جز دردسر چیزی نداره. درسم که مثل همیشه
نمیخونم و منتظرم این ترم هر چه زودتر تموم بشه. خوب دیگه همینا دلم هم الان کلی دلش غرغر میخواد
که دیگه به گفتن همینا اکتفا میکنم و غرغر نمیکنم.
از دوستانی که این مدت نبودم بهم سر زدن تشکر میکنم و دوستانی که نگرانم هم شده بودن بازم تشکر
میکنم.
راستی مثل اینکه زهره آسمونها حالش خوب نیست از دوستان میخوام که براش دعا کنن که زودتر حالش
خوب بشه و سالم و سر حال به جمع ما برگرده.
چقدر این آهنگ ستار قشنگ اینم امشب پیداش کردم یکم از شعرش رو مینویسم.
سلام ای کهنه عشق من که یاد تو چه پا برجاست
سلام بر روی ماه تو عزیز دل سلام از ماست
تو یه رویای کوتاهی دعای هر سحرگاهی
شدم خواب عشقت چون مرا اینگونه میخواهی
من آن خاموش خاموشم که با شادی نمیجوشم
ندادم هیچ گناهی جز که از تو چشم نمیپوشم
تو غم در شکل آوازی شکوه اوج پروازی
نداری هیچ گناهی جز که بر من دل نمیبازی...
خوب دوستان.آپ بعدیم که نمیدونم کیه ولی سعی میکنم زیاد طول نکشه.
خوش باشین خداحافظ.
سلام خدمت همه ی دوستان. خوب و خوش و سلامت هستین؟
خوب به سلامتی من برگشتم و فردا باید برگردم دیدم اگه بخوام آپ نکنم دیگه تاخیرم خیلی طولانی میشه
ولی اصلا چیز خاصی تو ذهنم نیست که بخوام در موردش بنویسم
.اول جواب دوستانی که اسم خوشگل داییش رو پرسیده بودن بگم که این خانوم کوچولو ما اسمش سوین
.خوب واسه این پستم فقط یه عکس میزارم ولی قبلش توضیح بدم که این شاهکار هنری واسه دوران
بعد از جاهلیت هست یعنی بعد از دوران زنده به گور کردن دخترها و ملخ خوردن عربها. و زمانی که
آقای خاتمی در سازمان ملل صحبت ازگفتگوی تمدن ها میکرد و با عباهای خوشگل در مجالس حاظر میشد
.دقیق تر بخوام بگم یعنی من سوم راهنمایی بودم. حالا شما پیدا کنید پرتقال فروش رو که میشه چه سالی
.چند روز پیش مشغول تغییر دکوراسیون اتاقم بودیم که یکی از دفترهای قدیمیم رو بین کتابهام پیدا کردم
و همینطور که داشتم ورقش میزدم و چرت و پرت های توش رو میخوندم چشم افتاد به این شاهکار هنری
اون زمان من میرفتم بدن سازی و تو جو دنبل زدن و پرس زینه زدن بودم که این شاهکار هنری رو خلق
کردم و این نقاشی رو تو وبم قرار دادم تا پاسخی باشه به بعضی از دوستان که در مورد نقاشی من سخن
میگفتن
.متاسفانه اسکنر نداشتم که بخوام اسکنش کنم دیگه به بزرگی خودم ببخشیدش
.

خوب دوستان خوبم امیدوارم این نقاشی تحولی ایجاد کنه در هنر این مملکت
.
پ.ن: مهرآوه عزیز وبلاگ قبلیت هک شده و متاسفانه من آدرس وبلاگ جدید رو ندارم ممنون میشم که
تو کامنت ها واسم بزاری.
خوب و خوش و پیروز باشید. خداحافظ
.سلام خدمت همه ی دوستان.
همگی خوب و خوش هستید؟ تاخیر این دفعه یه مقدار طولانی شد که از این بابت عذر میخوام
.البته این تاخیر بی دلیل هم نبوده سرم شلوغ بود و این شلوغ بودن هم به دلیل این بود که یه عضو
جدید به خانواده ۶ نفری ما اضافه شده یه خانوم کوچولو خیلی خیلی ناز و خوشگل الهی دایش فداش بشه
.بله دیگه سورن خان دایی شد. حالا شدیم خان دایی. بهم میاد نه؟
من کلا از دختر بچه ها خوشم نمییومد ولی حالا یه خانوم کوچولو اومده که باعث شده نظرم تغییر کنه و
انقدر دوسش دارم که حد نداره
........... .نمیدونم چرا انقدر زود بزرگ شدیم حالا که خواهرم بچه دار شده و شده مامان اینو بیشتر از قبل احساس
میکنم این چند روز خیلی از خاطراتی که با خواهرم داشتم برام زنده شدن
.از شیطتنت هایی که با هم انجام میدادیم. من از خواهرم ۳ سال کوچکترم و میشه گفت با هم بزرگ شدیم
روزها و شبهای مهدکودک فراموش نکردنی برام. تمام مربی های مهدکودک از دست ما آسایش نداشتن و
وقتی میفهمیدن اون روز یا شب ما هستیم اون روز براشون سیاه میشد. دوتایی کارایی میکردیم که همه
عاجز میشدن سر دسته این شیطنت ها هم خواهرم بود
.خیلی وقتا از مهدکودک فرار میکردیم مثل این زندانیها و هر دفعه هم از یک روش استفاده میکردیم خواهرم
نقش سر دسته و طراح نقشه رو داشت و من فقط تو فرار همراهیش میکردم بعضی اوقات هم من موفق به
فرار نمیشدم و اون فرار میکرد. وقتی فرار میکردیم اول میرفتیم تو بخش پیش مامانم. مامانم خواهرم رو
دعوا میکرد که باز چرا فرار کردین و تلفن میکرد که یکی از مربی های مهد بیاد و مارو ببره که همیشه
در این مواقع خواهرم یه فرار دیگه رو عملی میکرد و میرفتیم قایم میشدیم تو هر سوراخ سومبه
بیمارستان مثلا یه سری میرفتیم تو کمدهای رختکن یه سری زیر تخت مریض ها یه سری تو حیاط خلاصه
هرجا که میشد استتار شد ما میرفتیم و کل بیارستان رو سر کار میزاشتیم تا پیدامون کنن
.وقتی هم پیدامون میکردن اول دعوامون میکردن بعد از هم جدامون میکردن و اون وقت بود که خواهرم
انقدر کولی بازی در میاورد که باز میزاشتن پیش هم باشیم. خلاصه وقتی بچه بودم خواهرم خیلی هوای منو
داشت و حالا اون دختر شیطون شده یه مامان مهربون. امیدوارم دخترش مثل مامانش انقدر شیطون نباشه
و مامانش و اذیت نکنه.
خب اینم از پست این دفعه دیگه به بد و خوبی خودتون ببخشید.
من بازم دارم راهی همدان میشم و طبق روال گذشته وقتی همدانم آپ نمیکنم پس تاخیر این دفعه هم طولانی
خواهد بود. همتون رو به خدا بزرگ میسپارم تا بدرودی دیگر خداحافظ.
دریا اولین عشق مرا بردی دنیا دم به دم مرا تو آزردی
دریا سرنوشتم را به یاد آور دنیا سرگذشتم را مکن باور
سلام به همه ی دوستان.
دو ماه داره میگذره از اون اتفاق و حالا اومدم براتون تعریف کنم سرنوشت خودم و عزیزم رو نمیدونم از
کجاش بگم از روزهای باهم بودن از خاطره ها از شبهای تنهایی که هر شب تا دو ساعت به صداش گوش
نمیدادم خوابم نمیبرد ویا...... .
فکر میکردم حالا حالا ها پیشم میمونه و تنهام نمیزاره ولی اون رفت رفت و منو با تنهاییم تنهام گذاشت.
خیلی سخت بود روزهای بدون اون ولی باید با شرایط کنار میامدم.
الان که به عکساش و فیلم هاش نگاه میکنم خاطره های با هم بودنمون زنده میشه درست که اون رفت و
منو تنها گذاشت ولی یاد و خاطرش همیشه تو ذهن من باقی میمونه.
نمیدونم چرا خدا نخواست که ما با هم بمونیم ولی حتما تو این کارشم حکمتی بوده.
وقتی اون تو دریا غرق شد خیلی از خاطره های منم باخودش برد از این موضوع بیشتر از هر چیز دیگه ای
ناراحت شدم.
اون شب کذایی رو هیچوقت فراموش نمیکنم موج های بیرحم دریا عزیز منو با خودش به اعماق دریا برد
و جلوی چشمام اونو از من جدا کرد الانم که یاد اون لحظه ی آخر میفتم خیلی ناراحت میشم.
درست که اون همیشه در خاطر من زنده میمونه ولی من که نمیتونستم به پای اون بسوزم تصمیم گرفتم
از این تنهایی در بیام و ۲۰ روز بعد از اون واقعه ی تلخ من یه گوشی دیگه خریدم و حالا اون شده همدم
تنهایی من تو همدان. بخاطره اینکه کمم نیارم زدم تو گوشش و یه گوشی باحالتر خریدم تا جان دریا هم
اسانده باشم. من که از دریا نمیگذرم شما هم نگذرید نفرین من همیشه پشت سر اون نامرد (دریا) هست
چون بیشترین ضرر عمرم رو به من زد
.
خدایی وقتی خوندین قسمت اولش رو چه حسی بهتون دست داد؟ فکر کردین من چه کسی رو از دست دادم؟
سرکاری باحالی بود امیدوارم از دستم ناراحت نشده باشین ولی جواب سوالهای بالارو بهم بدین.
خوب بزارین حالا جریان رفتن شمالم رو تعریف کنم. دو ماه پیش که من اوضاع روحیم بهم ریخته بود
یکی دو روز پیش مجتبی بودم بعد اون گیر داد که پاشو بریم شمال هم آب و هوا عوض کنیم هم تو از این
حال و روز در بیای منم پایه شدم و دو تا دیگه از دوستاش هم با ما اومدن. اگه گفتین با چی رفتیم آفرین
درست حدس زدین با فولس مجتبی فکر نکنم ماشین به تابلویی ما بود تو جاده خلاصه ساعت ۴ از کرج
راه افتادیم و از اونجایی که سیستم ماشینش خیلی پیشرفتست گوشی من نقش ظبط صوت ماشین رو اجرا
میکرد گیرم داده بودیم به فریدون فروغی آهنگ ( خواهم تو شوی محبوب دلم چون نرگس من دیوانه ی من)
خلاصه ساعت حدود ۹ رسیدیم نور و رفتیم یه خونه گرفتیم و بعد شام و بیرون خوردیم و بعد باز برگشتیم
خونه ساعت حدود ۱۱:۳۰ پایه شدیم که بریم لب ساحل ازقضا اون شب دریا هم وحشتناک طوفانی بود
بچه ها شروع کردن تو سر و کله هم زدن و منم نشسته بودم یکم اونطرف تر از اونا بعد از چند دقیقه منم
شلوارکم رو زدم بالاتر و رفتم پیش بچه ها تا زانو تو آب بودیم مشغول صحبت بودیم که یه موج اومد و خیس
آبمون کرد من گوشیم رو از جیب شلوارکم در آوردم و گذاشتم جیب تیشرتم و بازم مشغول حرف زدن بودیم
که یکی از بچه ها داد زد بریم یه موج بدتر داره میاد ما هم مشغول دویدن شدیم که دیدم یه چیزی از تو جیبم
پرید بیرون وقتی افتاد تو آب تازه متوجه شدم گوشیم بوده خلاصه یکم تو آب اینور اونور کردیم دیدیم نه
رفت که رفت خلاصه اعصابم بهم ریخت اون شب ولی یک ساعت بد یادم رفت. فرداشم باهم رفتیم نمک آبرود
و عصرم راهی کرج شدیم این بود سفر شمال ما که تنها قصدمون این بود که گوشیم رو بدم به دریاو برگردم
خوب اینم از پست این دفعه ولی خدایی سر کار رفتن اولش باحال بود.
تا بدرودی دیگر خدانگهدار.
سلام خدمت همه ی دوستان.
باز من اومدم. نمیدونم چه بلایی سر قالب من اومده بود که بالا نمییومد فعلا این قالب رو گذاشتم تا بعد باز
تغییرش بدم. خوب این دفعه میخوام از سوتی دادنام بگم نمیدونم این چند وقت چرا من همش در حال سوتی
افشانی از خودم هستم سال سوم دبیرستان که بودم به شدت به این امر مبتلا شده بودم یعنی تو یک جمله
حرف زدن امکان نداشت یه سوتی ندم البته اونم بخاطره همنشین بد بود بغل دستیم خدای سوتی بود مرض
اون به منم سرایت کرده بود. خوب چون تعداد سوتیام زیاد یه مقدار بیشتر از این روده درازی نمیکنم و
میرم سراغ تعریف کردن اونا.
سوتی اول: این سوتی و سوتی بعدی تو یه روز اتفاق افتادن. هفته ی پیش از ۸ صبح از خونه اومدم بیرون
برای انجام کارای بانکی و چندتا کار دیگه. تو بانک که بودم یکی از دوستام رو دیدم و یه جوری خودم
رو تو صف جا دادم و تقریبا کار بانکم زود تموم شد و کارای دیگه هم در عرض ۱ ساعت انجام دادم بعدش
رفتم تعویض روغنی که روغن ماشین رو عوض کنم این تعویض روغنی هم که من میرم ۳تا داداشن
از بچه های تبریز مقیم کرج. خلاصه کارای ماشین رو انجام دادن و آخر سر با کلی کلاس که نشون بدم
منم جزء قشر فرهیخته ی جامعه هستم به آقا اومدم بگم لطفا زحمت تنظیم باد ماشین هم بکشید که بجای
گفتن این جمله گفتم لطفا تنظیم،زحمت باد رو هم بکشید البته اون آقا متوجه نشد که من سوتی دادم ولی
دوستم که همرام بود فهمید و دوتایی ترکیدیم از خنده آخه یکی نیست به من بگه تورو چه به مودب صحبت
کردن اونم با اینا که فارسی به زحمت صحبت میکنن.
سوتی دوم:شب همون روز با مامانم و خواهرم رفته بودیم خرید و طبق معمول که خرید رفتن با خانوم ها
از عذاب الهی هم بدتره حسابی خسته و کوفته شده بودم.
تو یکی از پاساژها داشتیم میرفتیم که یه خانوم که باردار بود داشت از روبه رو میومد و شکمش حسابی
تابلو بود. البته خواهر منم باردار و قراره چند وقت دیگه من دایی بشم خلاصه من به خواهرم گفتم سونی
نگاه کن فکر کنم ۶ قلو باردار این خانوم و هرهر خندیدم همون موقع به بغل دستم نگاه کردم دیدم یا خدا
این که آبجی من نیست مامانم و خواهرم چندتا مغازه عقب تر وایساده بودن یه آقا ۵۰ ساله بغل دستم
داشت میومد از اون حزب الله یا خلاصه یه سکته خفیف زدم و از اون آقا عذر خواهی کردم و رفتم پیش
مامانم اینا و از کار خودم کلی خندیدم.
سوتی سوم: ۵شنبه دو هفته ی پیش بود من از صبحش فکر میکردم که اون روز جمعه هست خلاصه
عصرش یکی از دوستام اومد دنبالم که باهم بریم بیرون برای انجام کاراش خلاصه رفتیم تو خیابون دیدم
چقدر شلوغ خیابونا بعد من شروع کردم واسش از عصرهای جمعه همدان گفتم که آره مثل شهر مرده ها
میمونه همه ی مغازه هاش بستن آدم هم خیلی کم پیدا میشه تو خیابوناش و کلی از کرج تعریف کردم که
دمش گرم اصلا اینطوری نیست. بعد آبجیم بهم مسیج داد و منم بازم حس با کلاس صحبت کردنم گل کرد
و خیلی رمانتیگ گونه گفتم عصر دلگیر جمعت بخیر باشه آبجی خانوم
.
از اونجایی که این آبجی ماهم دنبال سوژه میگرده هرطوری بود یه جوری جمعش کردم امیدوارم اگه اینو
خوند باز یادش نیفته
.
سوتی چهارم: و اینم از آخرین سوتی البته این یه مقدار قدیمیه. پاییز پارسال بود که با یکی از دوستان
رفتیم مرکز خرید مهستان کرجیا میدونن کجاست خفن ترین مرکز خرید کرج. خلاصه همینطور که در حال
گشت و گذار بودیم دیدم اییییی ووووو چه کافی شاپ با کلاسی داره اینجا من هم از خدا خواسته چتر دوستم
شدم و با هم رفتیم تو جدا با کلاس ترین کافی شاپی بود که رفته بودم یکم اینور اونور و نگاه کردم این
دوست منم آدم خجالتی بود از اینا که میخوان کلاس کاریو حفظ کنن. منم شروع کردم به اذیت کردن اون
که گارسن اونجا منو و یه شمع خوشگل آورد گذاشت رو میز بگذریم که من چند بار اون شمع رو خاموش
کردم و هی به گارسن گیر دادم بیا روشنش کن.
خلاصه از تو منو گشتم یکی از گرونتریناش رو انتخاب کردم و اونم همین رو خواست ولی مشکل اسمش
بود ضایع هم بود به آقا میگفتم دو تا از اینا میخوایم. خلاصه تا قبل از اینکه گارسن بیاد چندین بار پیش
خودم گفتم (میلک شیک شکلات) تا ضایع نشم خلاصه گارسن اومد و من تا اومدم بگم میلک شیک شکلات
هول شدم گفتم شکلات شیک بده طرف گفت ببخشید چی؟؟!!! منم دیدم ضایع شد منو رو باز کردم و گفتم آقا
از همین بده. بعد کلی خندیدم اون دوست بنده خدام هم کلی حرصش گرفته بود از کارای من.
خوب همین بود
فعلا چیز دیگه از سوتیام یادم نمیاد. خوب دوستان من باز نزدیک امتحانام شده دعا کنید
خوب بدمشون. یکیشون رو که اصلا امیدی به قبولی ندارم
. ببخشید که سرتون رو به درد آوردم.
تا بدرودی دیگر خدانگهدار.
سلام به همه ی دوستان
خوب من اومدم همینطور که قول دادم از این پست به بعد میخوام دیگه مثل سابق بنویسم.
امروز یه روز مهم البته نه واسه شما واسه من و وبلاگم چون امروز ما یک ساله شدیم هوراااااااااااا
جشن تولد یک سالگیه بچم مبارک امیدوارم جشن تولد ۲۰ سالگیشو با پسرم جشن بگیرم و بعدش پسرم
بیاد خاطره هاشو واستون بنویس الهیییییییی آمین.
خوب برم سر پست این دفعه باز میخوام خاطره تعریف کنم. تا حالا از خاطره های دوران دبیرستانم تعریف
نکردم میخوام این دفعه سری بزنم به اون دوران. تو زمان مدرسه بهترین دورانش واسه من همین دوران
دبیرستان بود میدونم واسه اکثر شما هم همینطور بوده.
خوب قبل از تعریف کردن خاطره ها بزارید یه مقدار از اون موقع بگم اون زمان هم ما ۴ ۵ نفر بودیم و
همیشه جامون ته کلاس بود به قول دبیرا لژنشین ها بودیم و همیشه اگه اتفاقی تو کلاس میفتاد همیشه
مقصر لژنشین ها بودن بی چون و چراه البته این و بگم که من تو اون جمع جزء بچه خوبا بودم در کل
شیطونیای من طوری بود که دبیرا بهم گیر نمیدادن به قول معروف رو اعصابشون نبودم ولی بعضی اوقات
منم تو آتیش دوستان میسوختم. خوب حالا دو تا از خاطره های اون موقع رو میگم و بقعیشو بعدا تعریف
میکنم.
خاطره اول: قبلش توضیح بدم که مدرسه ما از این مدرسه غیرانتفاعیا بود که یه خونرو کرده بودن
مدرسه و هر اتاق خواب و کرده بودن کلاس.
سال دوم بودم و اواخر ترم اول دبیر فیزیک ۲ گیر داده بود که باید امتحان بدین و نمره اون میشه نمره
مستمر شما ما لژنشین ها هم مثل همیشه لای کتاب رو باز نکرده بودیم کلاس فیزیک هم زنگ اول بود
وقتی رفتیم سر کلاس یکی از همین لژنشین ها به اسم دانیال که شر گروه بود گیر داد که سورن بیا استارت
مهتابیارو در بیاریم و کلاس تاریک بشه وقتی معلم بیاد نمیتونه امتحان بگیره کلاس ما هم پنجره رو به
بیرون نداشت و اون روز هم هوا خیلی گرفته و ابری بود و وقتی لامپ هارو خاموش میکردیم کلاس خیلی
تاریک میشد خلاصه یکی دو تا از استارت هارو دانیال در آورد و بعد منم دست به کار شدم و کل مهتابیارو
استارتاشون رو در آوردیم و استارت هارو پرت کردیم پشت تخته و مثل بچه های خوب نشستیم سر جامون
با خیال راحت که الان دبیر میاد و میبینه کلاس تاریک و بیخیال ما میشه و تعطیل میشه کلاس خلاصه
دبیر اومد و دید اوضاع اینطوریه رفت ناظم رو آورد ما هم یه ناظم داشتیم از این ترکهای ۱۶ سوپاپ
اومد و فهمید اوضاع از چه قراره باز گیر داد به لژ نشین ها البته به همه جزء من بعدش دیگه این بچه
درس خون ها لو دادن که استارت ها کجاست و کار کی بوده درست کردن لامپ هارو و امتحان هم گرفته
شد امتحان که تموم شد ناظم اومد و من و دانیال رو صدا کرد البته من به خاطره اینکه سابقم خیلی بد
نبود بخشیده شدم ولی دانیال ۳ روز از مدرسه اخراج شد.
خاطره دوم: این خاطره هم مربوط میشه به همون سال دوم از مدرسه که تعطیل میشدیم چون هنوز خوب
تخلیه نشده بودیم باید تو خیابونم خوب خودمون رو خالی میکردیم تا وقتی میرسیم خونه دیگه چیزی باقی
نمونده باشه. ته کوچه مدرسه ی ما یه میوه فروشی بود که همیشه جلوی مغازش گوجه لهیده و میوه های
خراب پر بود و دانیالم که شرترین بچه گروه ما بود هر روز یه حال اساسی با اون میوه گندیده ها به بچه ها
میداد مدتی بود که دانیال بیخیال بچه ها شده بود و گیر داده بود به ماشین های خیابون یکیو نشونه میگرفت
و گوجه آبدارو ول میداد رو شیشه ماشین. یه روز که داشتیم بر میگشتیم خونه دانیال یکی از اون گوجه
خوشگل هارو ور داشت و آورد بعد ۵ دقیقه این آقا دانیال یه مینی بوس رو نشونه گرفت و پرتاب کرد و
گوجه نگون بخت فرود اومد رو شیشه مینی بوس. ما هم کلی خندیدیم و رفتیم اون دست خیابون که سوار
تاکسی بشیم از شانس هر روز در عرض ۳ سوت تاکسی میومد ولی اون روز چند دقیقه وایسادیم که دیدیم
ای داد بی داد این که همون مینی بوس هست که گوجه چسبیده به شیشش مینی بوس سرویس مدرسه هم بود
و توش پر بچه بود همشون دانیال رو با دست نشون میدادن که آقا این بود این بود یه دفعه در مینی بوس باز
شد چشمتون روز بعد نبینه یکی پیاده شد سیبیل چنگیزی از اون جاهل های قدیم دانیال که اینو دید خشکش
زد خلاصه یه دادی زد که شیرم اینطوری نره نمیزنه هممون سکته کردیم یه دستمال به دانیال داد و مجبورش
کرد کل مینی بوس رو تمیز کنه. و ما هم کلی یه دانیال خندیدیم.
خوب اینم یکی دیگه از خاطراتم امیدوارم خوشتون اومده باشه خاطره های خیلی جالبی از اون دوران دارم
که الان یادم نیست ولی مجتبی تک تکشو یادش با کمک اون حتما مینویسم واستون.
خوب دوستان خوبم ببخشید که سرتون رو به درد آوردم.
تا بدرودی دیگر خداحافظ.
سلام به همه ی دوستان.
خوب من باز اومدم. اومدم تا یکی دیگه از خاطره هامو بگم البته این خاطره با تمام خاطره هام فرق داره
یکی از تلخ ترین اتفاق هایی که افتاده واسم. با اینکه خیلی وقت که از این جریان میگذره ولی هنوز
نتونستم فراموشش کنم و بفرستمش تو بایگانی افکارم. این مدتم خیلی بیشتر تو ذهنم میومد دلیلشم
نمیدونم حالا الان واستون تعریف میکنم تا بدونیند جریان از چه قرار بوده
.حتما شما دوست زیاد دارید ولی مطمئنا دوست صمیمی که باهاش خیلی راحت باشین و بتونید درد دل کنید
باهاش زیاد ندارین فوقش یکی یا دوتا این جریان برمیگرده به بهترین دوستم
.دو یا سه سال پیش بود که با یه دختر آشنا شدم اولین دوستیم بود که خیلی اتفاقی پیش اومد اتفاقا تو همین
نت هم بود آشناییمون
.اولین دوستیم که میدونید تو سن پایین اتفاق میفته و تو اکثر مواقع هم دل بستگی ایجاد میشه و کلا شکلش
با بقعیه دوستیا فرق میکنه اونایی که این اتفاق افتاده واسشون منظور من و خوب میفهمن
.واسه منم از این قاعده مستثنا نبود تقریبا هم سن هم بودیم و خیلی زود با هم صمیمی شدیم.
چند وقتی که از دوستیمون گذشت اون دانشگاه قبول شد و رفت دانشگاه و مشکلات ما از اون به بعد
شروع شد بعد از چند وقت که از رفتن به دانشگاش گذشت خیلی تغییر کرد جو دانشگاه روش تاثیر گذاشته
بود شاید دلش میخواست با یکی از پسر های دانشگاه دوست بشه به هر حال مدتی به این روال گذشت
و کمی بهتر شده بودیم و من هر روز که میگذشت احساس میکردم احساسم نسبت بهش از روز قبل بیشتر
شده شاید یه حس بچه گانه بود ولی به هر حال دوست داشتن بود در صورتی که حس اون فقط یه عادت
بود این و خودش چندین بار بهم گفته بود و از منم خواسته بود که به این دوستی مثل اون فکر کنم نه
بیشتر ولی من گوشم به این حرفا بدهکار نبود ۴ ماهی از دوستیمون میگذشت و مشکلی هم با هم نداشتیم
یه روز که باهم داشتیم صحبت میکردیم از حرفاش فهمیدم که میگه بهتره دوستیمون تموم بشه و خسته شده
از این وضع از اونجایی هم که من آدم مغروری هستم تو این موارد گفتم باشه تموم میکنیم خودش جا خورده
بود اصلا انتظار نداشت که من به این شکل برخورد کنم خودش همون موقع پشیمون شد و عذر خواهی
کرد و گفت که به شوخی گفته ولی من میدونستم که جدی گفت و حرف دلش بوده و همون شب از هم
خداحافظی کردیم و دوستیمون تموم شد.
بعد از اون شب چون تنهایی خیلی بهم فشار میاورد با بهترین دوستم مجتبی اکثر اوقات باهم بودیم و چون
اونم از همه چی من خبر داشت سعی میکرد تنهام نزاره.
شاید بیشتر از ۱۰ بار خواستم تو اون مدت بهش تلفن بزنم و دوستیمون رو دوباره ادامه بدیم ولی غرورم
نمیذاشت تقریبا دو هفته بعد از تموم کردنم خودش باهام تماس گرفت خیلی جالب بود وقتی شمارش رو
گوشیم افتاد خیلی خوشحال شدم باهم ۱۵ دقیقه ای حرف زذیم که او ۱۰ دقیقش در حال فرستادن مسیج
بود و تقریبا تو اون چند دقیقه ۵ یا ۶ تا مسیج اومد واسش وقتی ازش پرسیدم کیه گفت یه دوست جدید
وقتی ازش پرسیدم پسر یا دختر هیچ حرفی نزد منم قطع کردم و یه حس تنفر بهم دست داد نسبت بهش
و دیگه هیچوقت بهش تل نزدم ولی هنوز دوسش داشتم خودم هم نمیدونم چرا.
از اون شب به بعد حالم خیلی بدتر شد فکر میکردم یه آدم چقدر میتونه پست باشه که این کارو کنه.
روزا میگذشتن و هر وقت دلم میگرفت با مجتبی حرف میزدم مجتبی رو خیلی دوس داشتم مثل داداشم بود.
دو ماهی گذشته بود از اون جریان و حال من تقریبا خوب شده بود ولی هنوز دوسش داشتم اونو و هیچوقت
از یادم نمیرفت.
یه روز یکی از دوستان مشترک من و مجتبی تلفن زد بهم و کلی با هم حرف زدیم یهو گفت اگه چیزی بهت
بگم بین خودمون میمونه منم از دنیا بی خبر گفت معلوم چرا که نه گفت که مجتبی با مینا (همون دختر که
من باهاش دوست بودم) ریخته رو هم و الان تقریبا دو ماه که باهم هستن از اونجایی که این دوست ما
خیلی چرت و پرت میگه فکر کردم میخواد اذیت کنه گفتم باشه عیب نداره.
بعد تلفن زدم مجتبی و از خودش پرسیدم اخلاقیم که مجتبی داره این که دروغ نمیگه هیچوقت یا یه حرف و
نمیزنه یا اگه بگه حتما راستش و میگه. بهش گفتم مجتبی فلانی گفته که تو با مینایی آره؟ گفت آره اینو که
گفت دیگه نفهمیدم چی شد همینطور اشک از چشمام میومد اونم منی که خیلی کم گریه میکنم مجتبی پشت
سر هم تل میزد به خونه ولی جوابش رو ندادم تا اومد دم خونمون با هم ۲ ساعتی حرف زدیم و کل
ماجرارو برام تعریف کرد و گفت که اون موقع که من با مینا تموم کردم مینا بهش مسیج میداده که حال من
و از اون بپرسه و بعد از یکی دو هفته مینا به مجتبی پیشنهاد دوستی میده و مجتبی هم قبول میکنه ولی
بعد مجتبی خیلی پشیمون میشه از کارش و میخواد که تموم کنه ولی این بار مینا بوده که به مجتبی دل
میبنده و قرار میزارن که اگه روزی من فهمیدم اون روز آخرین روز دوستیشون باشه.
وقتی دیدم مجتبی انقدر شهامت داشت که همرو صادقانه گفت چون خیلی دوسش داشتم همون شب بخشیدمش
و فقط مونده بود مینا میخواستم یه جوری حالش رو بگیرم اون شب بهش تلفن زدم و کلی تهدیدش کردم
ولی اون بر عکس مجتبی میخواست همه کارارو بندازه گردن مجتبی از این کار بیشتر حرصم میگرفت
به هر حال اون شب تا صبح فکر کردم و بیخیال انتقام از مینا شدم و صبحش بهش تلفن زدم و بخاطره حرفای
شب ازش معذرت خواهی کردم و با هم صحبت کردیم فهمیدم مینا خیلی مجتبی رو دوس داره بخاطره همین
از مجتبی خواستم که باهاش تموم نکنه و به دوستیشون ادامه بدن. اونا هم چند ماهی با هم بودن و بعدش
با هم تموم کردن.
خوب اینم یکی از تلخ ترین خاطره های من بود شایدم تلخ ترینش به هر حال من هنوزم بهترین دوستم
مجتبی و هنوزم مثل برادرم میمونه و فقط از اون جریان یه خاطره تلخ باقی مونده.
خوب دوستان خوبم دفعه بعد که آپ کنم حتما یه آپ شاد میکنم تا وبم از این حال و هوا در بیاد.
تا بدرودی دیگر خداحافظ.
